سفارش تبلیغ
صبا
 
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
علیرضااحسانی نیا
صفحه نخست              عناوین مطالب وبلاگ     
درباره وبلاگ


در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
صفحات وبلاگ
نویسندگان
چهارشنبه 91 تیر 7 :: 5:35 عصر ::  نویسنده : علی رضا احسانی نیا

در میان روشنفکران و سیاست‎مداران عصر مشروطیت و دوران پهلوی، هیچ کس معروف‎تر و مهم‎تر از محمدعلی فروغی (1254- 1321 ش) نیست.
دکتر غلامعلی حداد عادل: او در دو مفصل تاریخی نقش اول صحنه را برعهده داشت: نخست در انقراض قاجاریه و تأسیس سلسله پهلوی و انتقال سلطنت از احمدشاه به رضاشاه و دیگر در استعفا و تبعید رضا شاه و انتقال قدرت به فرزند جوان بیست و دو ساله‎اش، محمدرضا شاه. علاوه‎بر این، او را باید معمار و طراح بسیاری از برنامه‎‎های فرهنگی و آموزشی دوران پهلوی اول دانست. فروغی سیاست‎مداری است فاضل و دانشمند و نویسنده‎ای ادیب و مصحح و مترجمی توانا که آثار قلم او نام وی را ماندگار کرده است.
«سیر حکمت در اروپا»ی وی، با آنکه هفتاد سال از تألیف آن می‎گذرد، هنوز برای فارسی‎زبانان در تاریخ فلسفه غرب کتاب مرجع محسوب می‎شود. شهرت و اعتبار علمی و ادبی فروغی، نقش او را در تحولات سیاسی تحت‎الشعاع خود قرار داده است. در سال‎‎های پس از انقلاب، پژوهش در احوال و آثار او در داخل و خارج کشور با انگیزه‎‎های مختلف رونق و رواج داشته است. از شگفتی‎‎های زندگی سیاسی فروغی این است که او نیز، مانند تیمورتاش و داور و سردار اسعد و نصرت‎الدوله، به غضب رضا شاه گرفتار آمد. فروغی هم مانند این جماعت در تقویت رضاشاه و به قدرت رسیدن او نقش عمده‎ای ایفا کرد و پاداشی که از رضا شاه گرفت، شش سال خانه‎نشینی و تحت نظر بودن و برکناری از نخست‎وزیری و ریاست فرهنگستان بود، که البته در قیاس با آنچه بر آن دیگران گذشت، سرنوشت بهتری بود. بسیاری از پژوهشگران علاقه‎ای به ورود در این قطعه از زندگی فروغی نشان نداده و نمی‎دهند. خود فروغی هم ترجیح داده است در این باب سکوت کند. واقعیت مهم دیگری که در زندگی سیاسی فروغی وجود دارد، فراماسون بودن اوست. او مؤسس نخستین لژ رسمی فراماسونری در ایران به نام «لژ بیداری ایران» و استاد اعظم این لژ است. جز او، رجال سیاسی معروف و متنفذ دیگری مانند سید حسن تقی‎زاده، ابراهیم حکیمی (حکیم‎الملک)، حسن وثوق (وثوق‎الدوله)، و احمد قوام (قوام‎السلطنه) در این لژ عضویت داشتند. این بخش از حیات سیاسی فروغی نیز به جهات مختلف ناکاویده باقی مانده است.
تازه‎ترین اثری که در باب فروغی منتشر شده، کتاب «زندگی و زمانه محمدعلی فروغی» نوشته احمد واردی است که با ترجمه عبدالحسین آذرنگ در 1391 توسط نشر نامک به چاپ رسیده است. اصل کتاب رساله پایان‎نامه دکتری مؤلف بوده که به زبان انگلیسی در دانشگاه یوتای آمریکا نگارش یافته است. این کتاب، هرچند مختصر است، از چند مزیت برخوردار است:
1. کتابی است که به روش علمی نگاشته شده و از انضباط پژوهشی برخوردار است و به نظر می‎رسد مؤلف کوشیده است تا بی‎طرفی خود را حفظ کند و احساسات و عواطف له یا علیه را در کار خود دخالت ندهد؛
2. مؤلف از بسیاری از منابع خارجی که معمولا پژوهندگان داخلی یا به آنها دسترسی ندارند یا به آنها مراجعه‎ای نمی‎کنند استفاده کرده است؛
3. در این کتاب، بیش از بسیاری دیگر از پژوهش‎‎های مربوط به فروغی، به دو موضوع یاد شده «خانه‎نشین شدن» و «فراماسونر بودن» او اشاره شده است که گرچه مجمل و ناکافی است اما قابل استفاده است؛
4. کتاب از ترجمه‎ای خوب و استوار و شیوا برخوردار است و نسبتا کم‎غلط به چاپ رسیده است.
مؤلف کتاب، دکتر احمد واردی، این پژوهش را زمانی به انجام رسانده است که کتاب «یادداشت‎‎های روزانه از محمدعلی فروغی»1 که دفتر خاطرات او در نه ماهه سال 1321 هجری قمری است، هنوز از سوی کتابخانه مجلس شورای اسلامی به چاپ نرسیده بوده است. این کتاب منبع ذی‎قیمت و یگانه‎ای در شناخت دوران جوانی فروغی است که به قلم خود او به نگارش در آمده است. بی‎گمان اگر مؤلف به چنین منبعی دسترسی می‎داشت از آن در سراسر کتاب و مخصوصا در تدوین فصل دوم آن استفاده فراوان می‎کرد و از بعضی اشتباهات مصون می‎ماند. مترجم نیز در یادداشت پنج صفحه‎ای خود در آغاز کتاب، که در زمستان 1389 نگاشته شده، اشاره‎ای به «یادداشت‎‎های روزانه» نکرده است.
منبع دیگری که می‎توانسته در تألیف کتاب سودمند افتد، کتاب «گزارش یک زندگی» تألیف دکتر علی‎اکبر سیاسی است که شرح زندگانی اوست و جلد اول آن نخست در لندن (1366) و سپس در تهران (1386) انتشار یافته است.2 دکتر علی‎اکبر سیاسی، که خود نقش مهمی در تحولات فرهنگی و آموزشی دوران رضاشاه و محمدرضا شاه داشته، شاگرد محمدعلی فروغی در مدرسه سیاسی و دست‎پرورده ممتاز اوست. سیاسی، در این کتاب، دِین خود را به فروغی ادا می‎کند و با شرح دیدگاه‎‎ها و فعالیت‎‎های خود، در حقیقت تأثیر فروغی را در فضای ایران در فاصله انقلاب مشروطیت تا انقلاب اسلامی نشان می‎دهد.
واردی در کتاب خود، در مقایسه با بعضی از پژوهش‎‎هایی که در داخل کشور در باب فروغی صورت گرفته، اشارات روشن‎تر و روشنگرتری به خانه‎نشینی فروغی و فراماسون بودن او دارد. شاید فروغی، آن روز که با استفاده از پنج سال سابقه سفیر کبیری در آنکارا و دوستی نزدیک با «آتاتورک» رضا شاه را به سفر به ترکیه تشویق کرد و او را به اجرای تغییراتی نظیر کشف حجاب ترغیب نمود، نمی‎دانست که همین کشف حجاب سبب واقعه هولناکی نظیر قتل عام هزاران نفر در مسجد گوهرشاد خواهد شد و به‎دنبال آن، محمدولی خان اسدی، پدر داماد وی، به اعدام محکوم می‎شود و پادرمیانی او سبب مغضوب شدن و عزل خود وی از نخست‎وزیری می‎گردد.
کتاب چهار فصل دارد: 1. پیش زمینه تاریخی؛ 2. زندگی محمدعلی فروغی: سرگذشت‎نامه‎ای سیاسی؛ 3. آثار محمدعلی فروغی؛ و 4. جایگاه فروغی در تاریخ ایران. آنچه می‎خوانید بخشی از فصل چهارم این کتاب است که از صفحه 167 تا 187 به چاپ رسیده است. یادآوری این نکته لازم است که نقل این قطعه از کتاب، خواننده کنجکاو را از مراجعه به اصل کتاب و آگاهی از منابع مفصل آن بی‎نیاز نمی‎سازد.
جایگاه فروغی در تاریخ ایران
هدف این فصل، نشان دادن اهمیت فروغی در تاریخ ایران در دوره رضا شاه (1300 – 1320 ش) است. در این‎باره بحث خواهد شد که با دست یافتن رضا شاه به قدرت، به‎رغم ادعای مدرن شدن در این دوره، در شیوه اداره حکومت، بازگشتی به روش سنتی پیش از مشروطیت رخ داد. رضا شاه در آن موقعیت حاکم مطلق العنان کشور به‎شمار می‎رفت و رییس الوزرا و اعضای کابینه او، و سراپای دیوان‎سالاری، به وضعیت سنتی و گوش به فرمانِ اسلاف خود در دوره پیش از مشروطیت بازگشتند. تشکیلات نخست‎وزیری، همچنان‎که نشان داده خواهد شد، زیر نظر فروغی و در میان سایر تشکیلات، به تشکیلات سنتی وزارت در دوره‎‎های نخستین تاریخ ایران در عصر اسلامی تقلیل یافت.
نشان داده خواهد شد که فروغی در مقایسه با دیگر نخست‎وزیران رضا شاه، در معتدل کردن تصمیم‎‎های او و سوق دادن وی به انجام اصلاحات، نقش مهم‎تری بازی کرد.
موضوع دیگری که در این فصل درباره آن به اختصار بحث می‎شود، فعالیت ماسونی فروغی و نقش کلی محفل‎‎های ماسونی در ایران جدید است. این بحث کوتاه، کوششی است در راه به دست دادن تصویر روشن‎تری به خواننده از فعالیت‎‎های ماسونی فروغی.
نقش فروغی در دیوان‎سالاری و اصلاحات
نقشی که فروغی در دوره رضاشاه در دیوان‎سالاری ایران بازی کرد، از بسیاری جهات به نقش سنتی وزیر در دولت ایرانی – اسلامی در دوره‎‎های پیشین شباهت دارد. وظیفه اصلی و همّ او، وفاداری به فرمانروا و اجرای فرمان‎های او بود. فقط هنگامی به فرمانروا اندرز می‎گفت که او اجازه این کار را می‎داد. او مسئول اداره دیوان‎سالاری و برقراری قانون و نظم بود. البته اگر برقراری نظم اقتضا می‎کرد، قانون هم زیر پا نهاده می‎شد.
فروغی به سان وزیر سنتی، در چارچوب محدودیت‎‎هایی قرار می‎گرفت که فرمانروا برای وی تعیین می‎کرد. تا جایی می‎توانست پیش برود که شاه به او اجازه می‎داد. قابل تصور نبود که بدون اجازه و حمایت شاه اقدام مستقلی انجام بگیرد. بنابراین، موقعیت فروغی بسیار لرزان بود. او غالبا در معرض تندخویی رضاشاه قرار داشت و خشم او می‎توانست به ناسزا، لگد و سیلی، و نیز به بازنشستگی اجباری، بازداشت خانگی، حبس، شکنجه، و حتی به مرگ بینجامد. افزون بر این، او هدف دسیسه‎‎های درباریان و دیگر مقاماتی بود که برای جلب نظر شاه از هیچ کاری فروگذار نمی‎کردند.
قانون اساسی از 1324 ق، برای شاه نقش بسیار محدودی در حکومت مقرر کرده، و بیشترین قدرت را به کابینه و مجلس بخشیده بود. شاهان قاجار به مدت تقریبا 20 سال، به استثنای دوره یک ساله 1327 ق که به استبداد صغیر معروف است، اصول قانون اساسی را مراعات کردند. اما سلطنت رضاشاه بازگشتی به هنجار پیش از مشروطیت بود که شاه مالک مطلق العنان کشور به‎شمار می‎رفت. رضاشاه ترتیبی داد که کابینه و مجلس هر دو، زیر نظر مستقیم او باشند. اعضای کابینه، خواست رضاشاه را به‎صورت لایحه به مجلس تقدیم می‎کردند، و نمایندگان آنها را به‎صورت قانون در می‎آوردند تا وزیران در دیوان‎سالاری عریض و طویل، آنها را بعدا به مرحله اجرا بگذارند. لایحه‎ها را غالبا وزیران به مجلس می‎بردند و به قصد تهدید کردن نمایندگان، یادآور می‎شدند که اعلی‎‎حضرت به‎ویژه نظر به تصویب آنها دارند، و گاه یک روز ضرب‎الاجل تعیین می‎کردند.
اگرچه رضاشاه توانست موقعیت قدرتمند و مطلق العنانی شاهان ایران پیش از دوره مشروطیت را کسب کند، وزیران و دیگر مقامات، که بسیاری از آنان نه تنها به هیأت ظاهر، بلکه از لحاظ آرمان‎های لیبرالی هم به همتایان اروپایی خود شباهت داشتند، به اجبار ناگزیر شدند به موقعیت اسلافشان در دوره پیش از مشروطیت تن دهند.
وظیفه مدیران دوره رضا شاه (مقصود: اعضای کابینه، استانداران و فرمانداران، شهرداران، و جز آن) چرخاندن دیوان‎‎سالاری بر پایه خواست‎‎های شخصی شاه بود. اطاعت  و وفاداری محض به شاه، عامل اصلی بالارفتن فرد از پله‎‎های دیوان‎سالاری به‎شمار می‎رفت. هر نشانه‎ای از ابتکار شخصی می‎توانست به منزله نداشتن وفاداری به شاه تعبیر شود (که در موارد بسیاری چنین شد) و مستوجب کیفر‎های سنگین باشد. بیم از کیفر‎ها ایجاب می‎کرد که تصمیم‎ها، ولو کوچک، به رأس هرم دیوان‎سالاری انتقال یابد تا خود شاه نظر بدهد.
شگفتا که شاه، وزیران و استانداران و فرماندارانش را مردانی بدون انگیزه و ابتکار واقعی می‎دانست که بدون نظارت دایمی و حضور خود او، فقط موجب اتلاف وقت و پول بودند. اگرچه این نگرش شاه و بیم از کیفر‎های هولناک، دیوان‎سالاری را وامی‎داشت سخت‎کوش‎تر و کارآمدتر باشد، در عین‎حال احساس سرخوردگی و ناایمنی به بار می‎آورد. ترکیب این عناصر، به اضافه اقدامات رئیس پلیس رضاشاه، که برای تحکیم موقعیت خود نزد شاه، در گزارش‎‎های روزانه‎اش درباره وزیران بزرگ‎نمایی می‎کرد، فضایی پارانویایی بر دیوان سالاری حاکم کرد، و مقامات را به‎سمت محافظه‎کاری راند.
این‎گونه رانده شدن به‎سمت محافظه‎کاری، و ترس از شخص شاه، به‎تدریج به‎ جایی رسید که این مدیران آنچه لازم بود شاه بداند، به وی نگفتند. نمونه زیر، از زبان سر آر. اچ. کلایو3، وزیر مختار انگلیس در تهران، تأیید همین نکته است. در 1931، 1310 ش، زمانی که او وزیر مختار بود، فروغی احضار شد تا در دیدار او و رضاشاه حضور داشته باشد. کلایو پس از این دیدارش با شاه، به لندن چنین گزارش داد:
«تردید دارم فروغی [کذا فی الاصل] آنچه من گفته‎ام عینا ترجمه کرده باشد، یا اینکه در واقع نمی‎دانم اشاره‎‎های انتقادی مرا به عمد ترجمه نکرده است یا نه.»
کلایو در همان گزارش، فروغی را «از آن سنخ مردان ترسویی وصف می‎کند که همواره سعی دارند از بیان هر آنچه ناخوشایند شاهشان باشد، خودداری کنند.»
نظر کلایو درباره ترس فروغی از رضاشاه درست است، اما در این‎خصوص فروغی تنها نبود. سایر مقامات (شاید جز تیمورتاش، وزیر دربار رضاشاه، که به دستور شاه در 1311 ش در زندان و در سلولش به قتل رسید) همگی در واقع همین تلقی را درباره شاه داشتند. نمونه معروف این ترس، و بلکه این منش نوکرمآبانه در برابر شاه را می‎توان در طرز عمل رجبعلی منصور، نخست‎وزیر، و وزیرانی دید که جدی بودن خواست متفقین را درباره اخراج شهروندان آلمانی از ایران، و اجازه ورود نیرو‎های متفقین را به کشور در اوت 1941 شهریور 1320، به‎درستی به اطلاع او نرسانیدند. با اینکه این افراد قبول داشتند که نیاز‎های متفقین باید برآورده شود، هیچ‎کدام آن قدر شهامت نداشتند که شاه را در این باب متقاعد کنند. در شرفیابی‎‎هایشان به حضور شاه، خواست‎‎های متفقین را عامدانه دست کم گرفتند، حال آنکه در دیدارهایشان با نمایندگان متفقین در تهران، برای متقاعد ساختن شاه وقت خواستند. پیامد‎های این سیاست دفع‎الوقت برای ایران بسیار گران تمام شد: نقض تمامیت ارضی و زیان اقتصادی که ده‎ها سال ادامه یافت.
اگر می‎گوییم رضاشاه دیکتاتور مطلق العنان ایران بود، البته به این معنا نیست که فروغی و سایر افراد رأس دیوان‎سالاری آن دوره هیچ‎گونه نفوذی نداشته‎اند. آنها مع‎الوصف می‎توانستند از روش‎‎های مرسوم و انفعالی اسلاف خود برای تأثیر گذاشتن بر رضاشاه و معتدل کردن تصمیم‎‎ها و اعمال او استفاده کنند. مؤثرترین این روش‎‎ها خوش‎آمدگویی به شاه بود: حدّت ذهن، که گاه به آنها امکان می‎داد بر تصمیم‎‎های شاه پیش از آنکه ابلاغ شود، تأثیر بگذارند، یا وسیله‎ای فراهم سازند که خود شاه به‎تدریج به ضرورت تصمیم‎‎ها و اقدامات خاصی پی ببرد، و از شاهنامه و تاریخ ایران در تأیید مقصود خود شاهد و مثال بیاورند.
موفقیت یا شکست کاربرد این‎روش‎‎ها به آگاهی از الگو‎های رفتاری شاه و انتخاب کردن زمان و مکان مناسب آنها بستگی کامل داشت. البته همان‎گونه که فروغی دریافته بود، حتی پس از در نظر گرفتن همه این ملاحظات، تضمینی وجود نداشت که نتایج دلخواه به دست آید؛ در واقع ممکن بود به کلی نتیجه معکوس دهد. همان‎طور که پیش‎تر گفته شد، شفاعت فروغی در 1314 ش درباره محمدولی اسدی، خویشاوندش، بی‎نتیجه بود. اسدی به اتهام داشتن نقش در قیام مشهد بر ضد‎حکومت مرکزی اعدام شد و فروغی به استعفای اجباری از نخست‎وزیری و دوری از صحنه سیاست مجبور گردید، چون برای نجات جان خویشاوندش دست به دامن شده بود.
با این همه، فروغی به‎طور کلی در تلاش‎هایش به قصد تأثیر گذاشتن بر رضاشاه و معتدل کردن تصمیم‎‎های سفت و سخت او، موفق‎تر بود. از پادرمیانی موفقیت‎آمیز او در 1306 ش به سود قوام‎السلطنه (احمد قوام) که شاه او را به اروپا تبعید کرده بود، پیش از این یاد شد. بعدها، در 1313 ش، فروغی در موقعیتی توانست جان عبدالحسین دادگر، یکی دیگر از مقامات و رییس مجلس دهم، را نجات دهد. این ماجرا را که خود فروغی نقل کرده است، نقش معتدل‎کننده‎اش را در برابر رضا شاه نشان می‎دهد:
«شبی رضاشاه به من گفت: به هرکه محبت می‎کنم، چنگ به ‎صورت من می‎زند. این دادگر هم که خواب ریاست مجلس را نمی‎دید، حالا می‎نشیند بعضی از جا‎ها حرف‎‎هایی می‎زند.
آن شب دیدم ذهن شاه پر است و خطر بیخ گوش دادگر رسیده است. برای اینکه صدمه و خطری متوجه وی نشود، به شاه گفتم اجازه بفرمایید او را تبعید کنیم. شاه قدری مکث کرد. بعد گفت: بسیار خوب، برود گم شود!
صبح آن روز دادگر را خواستم و به وی گوشزد کردم فوری از ایران خارج شود، والا سرنوشت بدی خواهد داشت. او هم که تازه وکیل شده بود، البته برای دوره دهم، ظرف سه چهار روز خود را از مهلکه نجات داد.»
نیز به شفاعت فروغی بود که محمدتقی بهار (ملک الشعرا) در 1313 ش از زندان آزاد شد. باز به واسطه تقاضای فروغی از رضاشاه بود که بازداشت خانگی دکتر محمد مصدق در 1320 ش مرتفع شد و این، به رغم ضدیت آشکار مصدق با فروغی بود.
نفوذ فروغی بر رضا شاه، نه تنها او را توانا می‎ساخت جان این مقامات را نجات بخشد که آماج خشم شاه قرار گرفته بودند، بلکه به او امکان می‎داد شاه را به برداشتن گام‎‎هایی در راه اصلاحات هدایت کند. اگرچه نقش رضاشاه در انجام این اصلاحات تعیین‎کننده بود، باید در نظر داشت که این اصلاحات بدون قابلیت‎‎های اداری کسانی چون فروغی، به سادگی عملی نمی‎شد. افزون بر این، تحقق یافتن این اصلاحات، بازنمای آرزو‎هایی بود که فروغی و دیگر روشنفکران ایرانی از اوایل و نیمه سده نوزدهم، حدودا از دهه دوم سده 13 ق به بعد، برای ایران در سر داشتند.
رضا شاه چون نظامی بود، طبیعتا به اصلاحات نظامی (از قبیل داشتن ارتش نیرومند، متحدالشکل و به خوبی مجهز) توجه نشان می‎داد. اگرچه رضاشاه تا اندازه زیادی توانست به این هدف‎‎ها دست یابد، اصلاحات در زمینه‎‎های حقوقی، آموزشی، اداری و اقتصادی، که بر اثر نفوذ کسانی همچون فروغی انجام گرفت، برای ایران دیرپاتر و کارآمدتر از کار در‎آمد.
ارتش ایران، ارتشی که برای حفظ نظم داخلی باید نیرومند و کارآمد می‎بود، ظرف چند روز پس از حمله متفقین به ایران در 1941 م، 1320 ش از هم پاشید، و با لطمه‎ای که پس از برکناری رضاشاه دیده بود، باید بازسازی می‎شد. هزینه هنگفتی که در دوره سلطنت رضاشاه صرف این ارتش شده بود، به مراتب بیش از مقدار لازم برای کنترل کردن نیرو‎های عشایری بود. در عین‎حال، جدا از اینکه ارتش ایران تا چه حد بزرگ و روزآمد بوده است، توان رویارویی با ارتش‎‎های همسایگان نیرومند شمالی و جنوبی خود را (مقصود اتحاد شوروی و انگلیس) نداشت.
اختصاص دادن بخش بیشتری از بودجه به اصلاحات غیرنظامی، می‎توانست به حال ایران سودمندتر باشد. به قول فروغی «حیف از بودجه کلانی که صرف ارتش شد. اگر نیمی از آن صرف عمران و آبادی شهر‎ها می‎شد، الان ایران گلستان بود.»
فروغی به سهم خود کوشید افکار رضاشاه را متوجه اصلاحات غیرنظامی کند. البته تلاش‎‎های او عموما تحت‎الشعاع حضور نیرومند شاه در رأس حکومت ایران و نقش او بود، و این نقش که در به ثمر رسیدن این اصلاحات بسیار بوده، تا اندازه زیادی نادیده گرفته شده است. اگرچه جای تردید است که بدون رضاشاه، می‎شد آن اصلاحات را با سرعت و کارآمدی به اجرا گذاشت. بهتر آن است گفته شود که اندیشه اقدامات اصلاحی در زمینه‎‎هایی چون آموزش، امور اداری، اقتصاد، و جز آن، از رضاشاه نبود. او عملا مرد بی‎سوادی بود که با سخت‎کوشی و انضباط فردی به سلطنت ایران دست یافته بود و به‎طور کلی اعتنای چندانی به آموزش نداشت. تنها حوزه آموزش که اعتنایی به آن داشت، علم نظام بود.
از سوی دیگر، نیاز به نوسازی، از همان نیمه سده 19 حدودا از دهه دوم سده 13 ق به بعد، موضوع بحث طبقه تحصیل‎کرده ایران بود. مردانی همچون فروغی بودند که از طریق سفرهایشان به خارج، و با اطلاعی که از زبان‎های اروپایی داشتند، با جهان و اندیشه‎‎های مدرن آشنا شده بودند، و می‎خواستند کشورشان را از واپس‎ماندگی برهانند و آن را به‎سوی مدرن شدن هدایت کنند.
البته این مردان به تنهایی امکان اجرای اندیشه‎‎های اصلاح‎طلبانه‎شان را نداشتند. جلب کردن حمایت شاهان، ضرورت انکارناپذیر بود. از سوی دیگر، پیش کشیدن موضوع اصلاحات یا هرگونه تغییری در حکومت نزد شاه، معمولا مخاطره‎جویی تلقی می‎شد. با چنین اوضاع و احوالی تنها راهی که باقی می‎ماند، ایجاد فرصتی بود تا شاه به ضرورت فواید دست زدن به این‎گونه اقدامات شخصا پی ببرد. در خصوص رضاشاه، این وظیفه را فروغی به عهده گرفت که در 1313 ش نخست وزیر بود و رضاشاه از ترکیه، کشور همسایه، رسما دیدار کرد.
رضاشاه در وهله نخست از طریق فروغی، که از 1305 تا 1310 ش سفیر کبیر ایران در ترکیه بود، با ترکیه جدید و رهبرش مصطفی کمال (آتاترک) آشنا شده بود. فروغی در آن مدت برای پایان دادن به اختلافات قدیمی و مرزی و برقراری مناسبات دوستانه میان دو کشور تلاش کرد. افزون بر این، کوشید تا میان سران دو کشور دوستی برقرار سازد.
تلاش‎‎های فروغی بی‎ثمر نبود. خود او در دوره سفارتش در ترکیه دوست نزدیک آتاترک و دیگر مقام‎‎های بلندپایه ترک، مانند عصمت اینونو شد. فروغی به خواست آتاترک در دانشگاه‎‎ها و دانشکده‎‎ها درباره تاریخ عثمانی چند سخنرانی ایراد کرد. حاضران در این سخنرانی‎ها، جز دانشجویان، خود آتاترک، وزیران مختلف، و سایر مقامات ترکیه بودند. فروغی در این سخنرانی‎‎ها بر قدرت و عظمت ترک‎‎های عثمانی عمدا تأکید کرد و به این ترتیب به گرایش‎‎های ملی‎گرایانه جاری در ترکیه آن زمان دامن زد. دانش، دولتمردی و وقار شخصی فروغی به او مجال داد احترام مقامات ترک را جلب کند. این، به نوبه خود به برطرف شدن تنش‎‎های میان دو کشور و تثبیت مرز‎ها کمک کرد.
از 1305 تا 1311 ش موافقت‎نامه‎‎های مختلف مرزی و مودت میان دو کشور همسایه به امضا رسید. افزون بر این، پیوند فروغی با ترک‎‎ها موجباتی فراهم ساخت که او رضا شاه را به ایجاد اصلاحات غیرنظامی متمایل کند.
در 1313 ش که فروغی نخست‎وزیر بود، رضا شاه به تشویق وی به ترکیه سفری رسمی کرد. این سفر، که نخستین و تنها سفر رضا شاه به خارج از ایران بود، چنان تأثیر عمیقی بر وی گذاشت که مدت اقامتش را در ترکیه تمدید کرد تا بیشتر ببیند و بیشتر بیاموزد. پس از این دیدار از ترکیه بود که بیشتر اصلاحات غیرنظامی رضا شاه آغاز شد.
با این حال، درباره نقش فروغی در اصلاحات اعمال شده دوره رضا شاه نباید گزافه‎گویی کرد؛ نیز نباید فرض را بر این نهاد که او با همه این اقدامات، و همچنین با شیوه‎‎های خشن تحمیل آنها به کشور موافق بود. در حقیقت اگر کسی خوی معتدل فروغی و دیدگاه‎‎های متوازنش را در نظر بگیرد، با اطمینان می‎تواند بگوید که او رویکرد اعتدالی‎تر و تدریجی به این‎گونه اصلاحات را ترجیح می‎داد؛ رویکردی به‎سان رهیافت وی به اصلاح زبان در فرهنگستان.
در واقع فروغی پس از برکناری رضا شاه در 1320 ش، و در مقام نخست‎وزیر، به عهده خود زنان ایرانی گذاشت که چادر بر سر بگذارند یا نگذارند؛ زنانی که در 1316 ش به زور پلیس مجبور شده بودند بدون چادر (حجاب سنتی) در انظار ظاهر شوند.
برای بهتر شناختن فروغی و نقش او در سیاست دوره رضا شاه، شاید مناسب باشد که میان او و دیگر نخست‎وزیران رضا شاه مقایسه‎ای به عمل آید؛ کسانی چون مستوفی الممالک (1306-1305ش)، مهدیقلی هدایت (1312-1306ش)، محمود جم (1318-1314ش)، احمد متین دفتری (1319-1318ش) و رجبعلی منصور (1320-1319ش).
اگرچه وظیفه اصلی همه این افراد (از جمله فروغی) اجرای دستور‎های رضا شاه بود، هرکدام به درجات مختلف بر رضا شاه نفوذ داشتند که به سهم خود به آنان امکان می‎داد به درجات مختلفی از استقلال عمل کنند. مستوفی الممالک، از اشراف و افراد با سابقه انقلاب مشروطیت بود که دومین نخست‎وزیر رضا شاه شد؛ با نظر او خدمت کرد؛ و از شمار معدود کسانی بود که شاه به آنها احترام می‎گذاشت. او در 1305 ش به تشویق سید حسن مدرس، رهبر جناح اقلیت مجلس، و با این امید نخست‎وزیری را پذیرفت که بتواند اعمال دیکتاتورمآبانه رضا شاه را تعدیل کند؛ اعمالی که در آن زمان ظاهر شده بود. او که به واهی بودن امیدش پی برد، در 1306 ش استعفا داد و سال‎‎های واپسین عمرش را دور از سیاست گذراند.
پس از استعفای مستوفی، نخست‎وزیری به مهدیقلی هدایت سپرده شد. اگرچه دوره نخست‎وزیری او طولانی‎تر از دوره نخست‎وزیران دیگر رضا شاه بود (1312-1306ش)، به اعتراف خود او فقط نخست‎وزیرِ «ناظر و تماشاچی» بود و امور دولت را دو تن از مقامات بلندپایه شاه، عبدالحسین تیمورتاش: وزیر دربار و محمدعلی فروغی: وزیر امور خارجه اداره می‎کردند. نفوذ تیمورتاش بر رضا شاه آن‎قدر بود که در نشست‎‎های شورای وزیران، او معمولا به همه وزیران و حتی به نخست‎وزیر، وظایف خاص‎شان را محول می‎کرد. فراتر از این، تیمورتاش کسی بود که رضا شاه درباره‎اش گفته بود: «حرف تیمورتاش حرف من است» عملا هیچ‎کس نمی‎توانست بدون تأیید وزیر دربارِ گستاخ و جاه‎طلب به حضور شاه برسد.
مخبرالسلطنه به همان سادگی و آرامی که پنج سال پیش از آن به نخست‎وزیری رسیده بود، از سمت خود استعفا کرد. استعفایش که اعلان شد، نه کسی سؤالی کرد، نه کسی توضیحی داد. این استعفا فقط میل شاه را نشان می‎داد و همه باید به آن تن می‎دادند.
نخست‎وزیران بعدی رضا شاه همین نقش فرمان‎بردارانه را ایفا کردند. با این حال، تیمورتاش در 1312ش به ظن دودوزه ‎بازی در سلول زندان به قتل رسید و به نفوذ او در امور دولتی پایان داده شد. فروغی به سبب شفاعت کردن از محمدولی خان اسدی، یکی از خویشاوندانش، مجبور به استعفا شد. رضا شاه در آن زمان دیکتاتور تمام‎عیار ایران بود. برای جاه‎طلبی‎‎های هیچ‎کس در دولت، جز خود رضا شاه، دیگر میدانی نبود. جم، متین دفتری و منصور، سمت نخست‎وزیری را از 1314 تا 1320 ش به دست آوردند و از دست دادند، بدون آن‎که نقش مهمی در حکومت بازی کنند. آنها فقط بازیچه‎‎های دست رضا شاه بودند؛ کسانی که فقط کرسی‎‎های خالی حکومتی با آنها پر می‎شد.
از آن‎جا که طبیعت بدگمان رضا شاه و نگاه نظامی‎اش او را عملا به حذف یا بی‎اثر کردن همه کسانی وا‎می‎داشت که کوچک‎ترین بی‎وفایی و حق‎ناشناسی از آنها دیده می‎شد، رضا شاه خود را در موقعیتی قرار داد که مشاوری برایش باقی نمانده بود تا به قدر کافی جرأت کند و او را از امور مهم به ‎درستی مطلع سازد. از این‎‎ها گذشته، کسانی که طی سال‎‎ها خشم شاه را دیده بودند، همان کسانی بودند که رضا شاه به پشتیبانی و با همکاری آنها توانسته بود به قدرت برسد. نفوذ این‎ها، ولو که ممکن است اندک بوده باشد، بر تصمیم‎‎های رضا شاه تأثیر داشت.
حذف شدن این‎گونه کسان از صحنه سیاست ایران، رضا شاه را با دسته‎ای از سیاست‎مداران تنها گذاشت که طی سال‎‎ها به اجرای دستور‎ها عادت کرده بودند. به‎نظر می‎رسد که این‎‎ها به سبب نداشتن جسارت عمل مستقل طی مدت زمان طولانی، توانایی خود را در اتخاذ تصمیم‎‎های سیاسی مهم از دست داده بودند. این، می‎تواند بیان‎کننده اوضاع و احوال در شهریور 1320، پیش از حمله متفقین باشد. وقتی سیاست دفع‎الوقت رجبعلی منصور، نخست‎وزیر، در برابر درخواست‎‎های متفقین شکست خورد و به هجوم نیرو‎های متفقین به ایران انجامید، تنها راه‎حل پیشنهادی هیأت دولت، استعفای خود دولت بود.
بدون شک وجه تمایز فروغی از دیگر نخست‎وزیران رضا شاه، تأثیر نسبتا زیاد او بر رضا شاه بود. فروغی از جمله افراد انگشت‎شماری بود (اگر نگوییم تنها فردی بود) که رضا شاه به راستی به آنها اعتماد داشت. همان‎طور که پیش از این در این کتاب گفته شد، فروغی از نخستین پشتیبانان رضا شاه بود و در تأسیس سلسله پهلوی نقش مهمی داشت.
فروغی، پیش از و پس از جلوس رضا شاه بر تخت سلطنت ایران، فرصت یافت که وفاداری خود را به او ثابت کند. این وفاداری به او امکان داد از منزلت فوق‎العاده‎ای نزد شاه برخوردار شود. برای مثال، همان‎گونه که در فصل دوم این کتاب گفته شد، در 1305 ش که فروغی در اروپا ایام استراحت را می‎گذراند، از حقوق و مزایای عضویت در هیأت دولت (مقصود سمت وزارت جنگ) برخوردار بود، آن هم سمتی که کم‎ترین شرایط را برای احراز آن داشت. با این حال، رضا شاه در این امر اشکالی نمی‎دید. او فقط حق‎شناسی خود را به فروغی نشان داد و او را برای آینده در کنار خود نگاه داشت.
وفاداری کامل فروغی به رضا شاه، موضوع بسیار عجیبی است، و حتی موقعی عجیب‎تر به‎نظر می‎رسد که رفتار خشن شاه را با او در 1314ش در نظر بگیریم؛ زمانی که فروغی سعی داشت جانِ اسدی، خویشاوندش، را نجات دهد. همان‎گونه که پیش‎تر گفته شد، تلاش فروغی بی‎نتیجه ماند و در نتیجه او از نظر شاه افتاد. مجبور شد از نخست‎وزیری استعفا کند و طی شش سال بعد عملا خانه‎نشین شد.
پس از حمله متفقین به ایران در 1320ش، در زمانی که هیچ یک از سیاستمداران ایران عملا مایل نبودند مسئولیت کشور اشغال شده‎ای را بپذیرند، آن‎گاه که شاه فروغی را فراخواند، او نخست‎وزیری را پذیرفت و باز هم وفاداری خود را به شاه ثابت کرد. فروغی بعدا، زمانی که پیشنهاد انگلیس را نپذیرفت که نخستین رییس‎جمهور ایران باشد، و ترتیبی داد که قدرت به ولیعهد: محمدرضا، به آرامی انتقال یابد و به این ترتیب سلطنت پهلوی را نجات داد، بار دیگر وفاداری خود را به شاه اثبات کرد.
دلیل وفاداری فروغی به رضا شاه در آن زمان چه بود؟ چرا او می‎کوشید سلسله‎ای را نجات دهد که خود وی، فردی از میان افراد بی‎شمار دیگر، در معرض اقدامات سخت و دیکتاتورمآبانه آن قرار داشته است؟ اگرچه پاسخ گفتن به این پرسش‎‎ها آسان نیست، می‎توان استدلال کرد که شاید هدف فروغی وفاداری به پهلوی‎‎ها نبود، بلکه حفظ کردن نظام مشروطه سلطنتی بود که خود او از ثمرات آن به‎شمار می‎رفت. آشکار است که فروغی این نظام حکومتی را مناسب‎تر از همه برای ایران می‎دانست.
افزون بر این، اگرچه پیشینه فروغی جای کوچک‎ترین تردیدی درباره صداقت و درستی او باقی نمی‎گذارد، اما به‎طور کامل ناممکن هم نیست که انگیزه‎‎های او در پشتیبانی و تقویت سلسله پهلوی، معنوی صرف نبوده باشد. در ماه سرنوشت‎ساز شهریور 1320 که همّ و غم اصلی رضا شاه بقای سلسله‎اش پس از برکناری از سلطنت بود، جای تعجب نیست که فروغی به آینده فرزندان خود و رفاه حا‎لشان توجه کرده باشد. اگر به شهادت‎‎های حبیب یغمایی، دوست و همکار دیرین فروغی، به وضعیت محقرانه‎ای توجه کنیم که فروغی در دوره بازنشستگی اجباری‎اش (1320-1314ش) با آن سر می‎کرد، این استدلال حتی متقاعدکننده‎تر هم می‎شود. به شهادت یغمایی:
«[فروغی] در بانک‎ها، نه در داخل و نه در خارج، شماره حساب نداشت، چون نه تنها موجودی نداشت، بل مقروض هم بود... روزی که نشان‎ها و بعضی از اشیای نفیس خانوادگی را فروخته بود، متأثرش یافتم.»
به هرحال، چه فروغی این نیت را داشته یا نداشته است، نقش مهم او در حفظ کردن قدرت در سلسله پهلوی، مقاماتی عالی را در حکومت، در دوره سلطنت محمدرضا شاه (1357-1320ش) برای پسرانش تضمین کرد.
فعالیت‎‎های ماسونی فروغی و نقش فراماسونری ایران در سیاست جدید
هر اثری که به تاریخ یا سیاست ایرانِ پیش از انقلاب 1357 بپردازد و به نقشی که تشکیلات ماسونی در ایران بازی کردند توجه نکند، ناقص خواهد بود. این توجه، بیش از هر چیز دیگر، به عضویت عملا همه سیاست‎مداران ایرانی در تشکیلات ماسونی مربوط می‎شود. اگرچه آثار اندکی به موضوع فراماسونری در ایران پرداخته‎‎اند، به‎نظر می‎رسد که برای نتیجه‎گیری در این‎باره که اعضای فراماسون این تشکیلات در سیاست جدید ایران نقش عمده‎ای داشته‎اند، شواهد کافی در دست باشد. برای اطمینان یافتن از این نکته که آیا این اعضا هرکاری کردند، ناشی از تأثیر تشکیلات ماسونی بر آن‎هاست، یا این‎که اگر به این تشکیلات ماسونی هم وابسته نبودند همین کارها را می‎کردند، چه مشکلی بر سر راه است؟ به سخن دیگر، آیا نیروی محرک در پس این اعضا، تشکیلات ماسونی انگلیسی و فرانسویِ بنیادی بود که به آن وابسته بودند یا نه؟ آیا این‎‎ها در خدمت منافع دولت‎‎های خارجی در ایران بودند، یا این‎که از تشکیلات خود برای به ثمر رساندن تغییراتی استفاده می‎کردند که به سود ایران می‎دانستند؟
در حقیقت پاسخ گفتن به این پرسش‎‎ها دشوار است. علت اصلی این دشواری، سرشت نهان‎روشِ تشکیلات ماسونی، و دسترسی نداشتن افراد غیر عضو به بایگانی‎‎های آن‎هاست.
اگرچه پرداختن تفصیلی، و بررسی دقیق تشکیلات ماسونی در ایران، بیرون از دامنه بحث این کتاب است، نویسنده سودمند می‎داند برداشت کلی نویسندگان ایرانی را از فراماسونری به خواننده ارائه دهد، با این امید که جنبه دیگری از زندگی فروغی (مقصود، وابستگی‎‎های ماسونی او) روشن‎تر شود و از این‎رو به شناخت بهتری از آن مرد راه ببرد.
مفروض زیرین در همه آثاری که به موضوع فراماسونری می‎پردازند، این است که تشکیلات ماسونی در ایران به این قصد ایجاد شد که به‎عنوان ابزاری در خدمت منافع امپریالیسم به‎کار رود. فرضیه‎ای که این نویسندگان پیش کشیدند، در واقع فرضیه توطئه است.
محمود کتیرائی، نویسنده کتابی درباره فراماسونری در ایران، این‎طور اظهارنظر می‎کند:
«از همه پژوهش‎‎هایی که در پیدایش و بنیان‎گذاری فراماسونری در ایران کردیم، تا این زمان بدین نتیجه رسیده‎ایم که انگلیسیان برای پیشرفت هدف‎‎های سودجویانه خویش، در سده هجدهم این دستگاه را بر بنیان تازه‎ای بر پا داشتند و در هر جای جهان که توانستند، مانند آن را درچیدند؛ و این تنها یکی از راه‎‎های پرشماری بود که برای پیشرفت خواست‎‎های خود در جهان پیش گرفتند.»
محمود محمود، تاریخ‎نگار ایران معاصر، درباره محفل‎‎های ماسونی در ایران، دیدگاهی تقریبا همانند دارد:
«از آن روزی که عنوان فراماسون در این مملکت پیدا شد و محفل سرّی آنها به اشاره لندن در این سرزمین تشکیل گردید، از همان روز بدبختی و سیه‎روزی ملت ایران شروع شده است.
همین که ناراضی‎‎ها و ساده‎لوحان، بعد‎ها طبقه شیاد و ماجراجو در اطراف این محفل گرد آمدند، از آن روز اساس حکومت ایران متزلزل گردید و امنیت از مملکت ایران رخت بربست.»
شماری از نویسندگان ایرانی، مانند سعید نفیسی، تا آن‎جا پیش رفته و اظهارنظر کرده‎اند که تشکیلات ماسونی را در ایران سازمان اینتلیجنس سرویس اداره می‎کرد:
«این دستگاه [اینتلیجنس سرویس] همواره با فراماسون‎‎های فرانسوی و انگلیسی رابطه عجیب داشته و با زبردستی خاص، فراماسون‎‎ها را در هرجای ایران به‎نفع خود به‎کار انداخته و آنها را کورکورانه به اطاعت و فرمان‎برداری محض وادار کرده است.»
اسماعیل رائین نویسنده مفصل‎ترین اثر درباره فراماسونری در ایران، ‎ماسون‎‎ها را ایجاد‎کننده مانع‎‎های سر راه پیشرفت و مقصر می‎داند:
«مجامع فراماسونری ایران، برخلاف آن‎چه که ادعا می‎کنند، نه تنها پیشرو اصلاحات و آزادی و اعتلای جامعه ایرانی نیستند، بلکه آن‎جا که توانسته‎اند، در برابر پیشرفت‎‎ها و آزادی‎‎های فردی و اجتماعی ایران به‎نفع خودشان و بیگانگان، سد‎ها و موانع فراوان ایجاد کرده‎اند. سرّی بودن محافل فراماسونری و اصراری که آنان در پنهان‎کاری اعمال وکردارشان دارند، سبب شده است که پرده ضخیمی بر روی گفته‎‎ها و نظرات و مقاصد و نیات شوم آنان کشیده شود.»
دلایلی که این نویسندگان ارائه کردند، برای این‎که آنها را توانا بسازد تا به این‎گونه نتیجه‎گیری عظیم دست یابند، اصلا کافی نیست؛ البته از داوری‎هایشان نباید سرسری گذشت. حقیقت آن‎که می‎توان رد پای ماسون‎‎های ایرانی را در سراسر تاریخ ایران جدید دنبال کرد. در همه رویداد‎های عمده سیاسی که از جنبش تنباکو از 1308ق آغاز شد، تا قتل ناصرالدین شاه در 1313ق، از جمله نوشتن متن قانون اساسی، تأسیس مجلس شورا، اخراج محمدعلی شاه در 1327ق، و جز آن، ارتباطات ماسونی دیده می‎شود. اگر گفته شود فراماسون‎‎ها در این‎ رویداد‎ها نقشی داشتند، البته به این معنا نیست که این افراد صرفا به سبب وابستگی‎‎های ماسونی‎شان بود که آن‎طور عمل کردند. در حقیقت احتمال دارد که این افراد به سبب نبودن تشکیلات سیاسی مدرن دیگری به صفوف این‎گونه تشکیلات مخفی پیوسته باشند؛ این، به‎رغم سرشت غیرسیاسی محفل‎‎های ماسونی در عالم نظر است. جذابیت فراماسونری بیش از هرچیز دیگری در تشکیلات خوب و نهان‎سرشتی آن‎هاست. افزون بر این، برخی از ایرانیان، میان تشکیلات ماسونی و انجمن‎‎های مخفی دیگری که در دوره‎‎های نخستین تاریخ ایران در عصر اسلامی وجود داشت، شباهت‎‎هایی می‎دیدند.
این عامل‎‎ها به تشکیلات ماسونی کمک کرد تا در میان همه نهاد‎های غربی راه یافته به ایران در عصر جدید، بانفوذترین نهاد باشد. البته بدون دسترسی به بایگانی‎‎های این‎گونه تشکیلات ماسونی، این پرسش که تشکیلات ماسونی تا چه اندازه بر اعضای خود نفوذ داشتند، و ماسون‎‎های ایرانی تا کجا در خدمت منافع دولت‎‎های خارجی بودند، موضوع حدس و گمان است.
با توجه به فعالیت‎‎های ماسونی فروغی، این احتمال هست که محمدحسین خان، پدرش، وی را با اندیشه‎‎های ماسونی آشنا کرده باشد. فروغیِ پدر از یاران ملکم‎ خان و از اعضای فراموشخانه بود.
همان‎طور که در فصل دو این کتاب گفته شد، فروغی عضو مجمع آدمیت، جانشین تشکیلات فراموشخانه، شد. دقیقا معلوم نیست که فروغی کی و کجا تشریفات ورود به فراماسونری را رسما به‎جا آورد. این تشریفات البته باید زمانی پیش از تأسیس لژ بیداری ایران در 1325ق بوده باشد، زیرا دومین نکته‎‎ای که درباره فعالیت‎‎های ماسونی فروغی می‎دانیم، این است که او از جمله بنیاد‎گذاران این لژ بود. این هم معضل دیگری است، زیرا تا جایی که می‎دانیم، لژ شناخته شده دیگری تا پیش از تأسیس لژ بیداری در ایران وجود نداشت. گذشته از این، احتمال نمی‎رود که او خارج از ایران وارد فراماسونری شده باشد، زیرا نخستین سفر فروغی به خارج تقریبا بیست سال بعد در 1305ش صورت گرفت. و این هم پرسش دیگری در میان مجموعه‎ای از پرسش‎‎های مربوط به موضوع فراماسونری در ایران است.
در واقع اطلاعات درباره فعالیت ماسونی فروغی بسیار اندک است. فروغی که در تشکیلات ماسونی استاد اعظم بود، درباره فعالیت‎‎های ماسونی خود مهر سکوت بر لب داشت. واژه فراماسون یا ماسونری حتی یک‎بار هم در نوشته‎هایش دیده نمی‎شود. فروغی در تأسیس لژ بیداری ایران دست داشت، اما نکته‎ای که از آن صحبت نشده این است که تأسیس این لژ در تهران، در 1325ق و با ایجاد صورتی از حکومت مشروطه در ایران و افتتاح مجلس اول هم‎زمان بود. همان‎گونه که پیشتر گفته شد، فروغی در آن دوره رییس دفتر مجلس بود؛ سمتی که وظیفه آن ایجاد چارچوب تشکیلاتی مجلس بود. فروغی این وظیفه را با سرعت و کفایت انجام داد. نکته عجیب این‎که الگوی تشکیلاتی که فروغی به‎کار گرفت، همان الگویی بود که در قانون اساسی فرقه ماسونی گراند اریان فرانسه در نظر گرفته شده بود. چیزی که نویسنده را به این نتیجه رساند، الهام از گفته زیر، از سید حسن تقی‎زاده است که نماینده مجلس اول و عضو فراماسون لژ بیداری ایران بود: «کلیه سازمان‎های جلسه علنی و حتی ادارات مجلس شورای ملی، تقلیدی از نظامنامه لژ بیداری ایران و تشکیلات داخلی لژ مزبور بود.»
اقتباس الگوی ماسونی در مجلس، فقره دیگری است که بر ظنیات پیش در خصوص نقش فراماسون‎‎ها در ایران و سیاست آن می‎افزاید. البته اگر در نظر بگیریم که خود قانون اساسی ایران، مصوب 1324ق، روایت جرح و تعدیل شده‎ای از قانون اساسی بلژیک است، شاید آن موضوع کمتر ظن‎برانگیز به‎نظر برسد. در حقیقت در آن زمان، کمبود الگو‎های بومی بود، و تردیدی نیست که اقتباس الگویی بیگانه و جرح و تعدیل در آن، به قصد کاربرد بومی، نه آغاز کردن از صفر، کار آسان‎تری بود.
در ایران، به‎سان کشور‎های دیگر خاورمیانه، هجوم نفوذ غربی، چالش بزرگی برضد نهاد‎های سنتی حکومت بود. خود این نهاد‎ها دیگر به اندازه کافی کارآمد نبودند که به نیاز‎های به سرعت در حال افزایش این کشور‎ها پاسخ بگویند. نبودن الگو‎های بومی جدید، وام گرفتن آنها را از غرب ایجاب کرد. الگو‎های سنتی تا زمانی که نمی‎شد آنها را برای سازگاری با اوضاع و احوال جدید تغییر شکل داد، با این خطر روبه‎رو بودند که به کلی کنار گذاشته شوند. در آن صورت، اقتباس روایت‎‎های جرح و تعدیل یافته‎ای از الگو‎های غربی به گزینه، و در حقیقت به ضرورت تبدیل می‎شد. الگو‎های سنتی را در ایجاد راه‎‎های لازم برای مقابله در برابر فشار‎های طاقت‎فرسایی که از سوی غرب اعمال می‎شد، ناموفق می‎دیدند. این کشور‎ها در پاسخ، به اقتباس آن دسته از الگو‎هایی گرایش یافتند که بیش از بقیه با آنها آشنایی داشتند»    
پی‎نوشت:
1. یادداشت‎‎های روزانه از محمدعلی فروغی (26 شوال 1321 – 28 ربیع الاول 1322 قمری). به کوشش ایرج افشار. تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1388.
2. گزارش یک زندگی. علی‎اکبر سیاسی. جلد اول. تهران: اختران، 1386.
3. Sir R. H. Clive
منبع: پنجره




ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 3928
  • بازدید دیروز: 5416
  • کل بازدیدها: 10002023
پیوندها
لوگو
در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 3928
  • بازدید دیروز: 5416
  • کل بازدیدها: 10002023