سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
علیرضااحسانی نیا
درباره وبلاگ


در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
صفحات وبلاگ
نویسندگان
دوشنبه 97 مرداد 29 :: 5:58 عصر ::  نویسنده : علی رضا احسانی نیا

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار به نقل از فاش نیوز:جانباز نخاعی و آزاده سرافراز «حسین معظمی نژاد» یکی دیگر از حماسه سازان جان برکف خوزستانی می باشد که در شهر شوشتر به دنیا آمده است. او ده سال بعد از بازگشت پیروزمندانه اش به وطن خاطراتش را با نام "شورش در اردوگاه مرگ" زیر چاپ برد تا به رسالتش برای نشر فداکاری و صبوری آزادگان معزز و همرزمان شهیدش عمل کرده باشد.

در یک روز گرم تابستانی، به منظور بزرگداشت سالروز بازگشت آزادگان به میهن پای صحبت های ارزشمندش نشستیم و او با کلام گیرایش دلمان را تا مخوف ترین اردوگاه های حزب بعث عراق با آن زندانبان های خشن و بی رحمش برد. اما حسین ضعیف الجثه با قدرت اراده اش کاری کرده بود که دشمنش در مقابل او احساس خواری و بی مقداری می کرد. حتی در ایران هم مسئول اعزام به جبهه بعد از دیدن رضایتنامه والدین حسین با تعجب گفته بود: «چطوری راضیشون کردی؟! بزرگ تر از تو نتوانسته بودند»!

وقتی پای خاطرات باشکوه معظمی نژاد بنشینید، با تمام وجود درک می کنید که بعضی حماسه آفرینی ها به بزرگی دل و قدرت اراده مربوط است. شنیدن خاطراتش قلب انسان را به درد می آورد و با خود می گویی: "چرا این همه که مدعیان حقوق بشر از انسانیت دم می زدند، در قبال شکنجه های غیر انسانی بعثی ها همچون مردگان دم فروبسته بودند؟ چرا نوجوانان کم سن و سال ما را فقط به جرم دفاع از خاک وطن و دفاع در برابر تجاوز آشکار به کشورشان این چنین زجر می دادند؟

آزاده حسین از جمله کسانی بود که در دل خاک دشمن ثابت کرد با وجود شدیدترین شکنجه ها اراده شان تزلزل پیدا نمی کند زیرا در مکتب خمینی کبیر بلوغ فدا شدن در راه معشوق به سن و سال بستگی نداشت و چه توفیقی بالاتر از فدا شدن برای احیای مکتب عاشورایی امام حسین(ع).
 
 

فاش نیوز: آقای معظمی نژاد در چه سالی به جبهه اعزام شدید؟

- آبان سال 61 بود. تازه 14 سالم شده بود که دو سال از جنگ می گذشت. وقتی خبرهای جبهه را می شنیدم، دلم آرام و قرار نداشت و آرزو می کردم من هم لباس رزم بپوشم و برای دفاع عازم منطقه بشوم اما سن کم و جثه نحیفم مانع اعزامم می شد. یک دوستی داشتم به اسم محمد بابازاده که آن هم مثل من فکر می کرد اما او جثه اش از من بزرگتر بود. یک روز در مدرسه آمد سراغم و گفت: «هنوز دلت میخواد بریم جبهه؟» گفتم: «از خدامه». گفت: «پس بزن بریم.» ما زنگ دیگر سر کلاس نرفتیم و از مدرسه یکسر رفتیم مقر سپاه شوشتر. مسئول ثبت نام ما را قبول نمی کرد. آن قدر التماس کردیم تا قبول کرد ولی مشروط به گرفتن رضایتنامه از والدین.

گرفتن رضایت پدر آسان بود. به من گفت: مادرت را باید متقاعد کنی؛ چون دو برادرم جبهه بودند. تازه یکی از برادرهایم در عملیات رمضان دچار ضایعه نخاعی شده بود اما با همان حالش باز هم پشت جبهه خدمت می کرد.

وقتی رفتم سراغ مادر، او در حال کار با چرخ نخ ریسی بود. افتادم روی دستش و شروع کردم به بوسیدن. با همان زبان صاف و ساده دوران نوجوانی شروع کردم از اوضاع جنگ برای مادرم گفتن و از ایستادگی کردن در راه خدا. راستش اشک هایم هم سرازیر شده بود و آمده بود به کمکم. بالاخره مادرم زیر نامه را با اشک و کلی دعا امضا کرد. پدرم باورش نمی شد که او قبول کرده است. تعجب مسئول ثبت نام بیشتر بود که چطور رضایت گرفتم.


 

فاش نیوز: شما را به کدام منطقه فرستادند؟

- ما را بردند پادگان شهید شرافت. بعد از ناهار و کلی توضیحات، برایمان لباس آوردند ولی هیچکدام اندازه من نبود. به همه اسلحه دادند بجز من و چند نفر دیگر. ناراحت شدم ولی بهتر از پس فرستادنم بود. مسئول ثبت نام به ما گفته بود که ممکن است در پادگان قبولتان نکنند. در پایان دوره برادری به اسم «ضرغام پور» آمد و با دیدن جمع 500 نفری ما گفت: شماها خیلی کم سن و سال هستید. بعد شروع کرد به بیرون کشیدن بچه های ریز. به من هم گفت: بلند شو؛ ولی یکی از مسئولین آموزش تعریف تند و فرز بودن من را کرد و از تیراندازی ام تمجید کرد، که باعث شد برادر ضرغام پور راضی شود. 40 نفر را برگرداندند شوشتر. ما را هم با اتوبوس هایی فرستادند سایت 4. در اینجا هم یک بار دیگر قلبم لرزید. فرمانده مان می گفت: هر کس گردان ما را می بیند، از کوچکی رزمنده هایش تعجب می کند. حالا مجبورم امتحان بگیرم. امتحانش هم پریدن از روی یک کانال به طول و عرض حدودا سه متر بود. من با توسل و توکل به خدا پریدم. وقتی چشم باز کردم، یک متر آن طرف تر روی زمین فرود آمده بودم. این خوان هم با موفقیت سپری شد و رفتیم برای رزم شبانه و پیاده روی های تمام نشدنی. عملیاتی در راه بود و ما را حسابی آب‌دیده می کردند.

 

فاش نیوز: پس در این مدت به دیدن خانواده نرفتید؟

- آنها به دیدنم می آمدند. یک بار همان اولش پدر و مادرم آمدند که فکر کردم پشیمان شده اند و آمده اند من را ببرند. به همین خاطر زدیم به بیابان که دستشان به من نرسد، اما ما را پیدا کردند و فهمیدم اشتباه کرده ام. یک بار هم برادرم آمد و یکبار دیگر هم پدرم با عمویم آمدند.

 

فاش نیوز: وظیفه شما چه بود؟ اسلحه هم که به شما ندادند؟

- من و دوستم محمد برای امدادگری انتخاب شدیم. به ما کمک های اولیه یاد دادند. یک روزه شدیم یک امدادگر تمام عیار.


 

فاش نیوز: از شب عملیات تعریف کنید.

- نیمه های شب ما را به طرف جنگل «امقر» بردند. اسم عملیات، والفجر مقدماتی بود. ما در دسته انصار گروهان اثنی عشر از گردان شهید شرافت بودیم. طولی نکشید که فهمیدیم عملیات لو رفته و عراقی ها با مهمات زیادی منتظر ما هستند، جوری که برای هر کدام ما یک آرپی‌جی شلیک می کردند. ما وظیفه داشتیم زخمی ها را پانسمان کنیم و برویم جلو. به جایی رسیدیم که دقیقاً در تیررس نیروهای بعثی قرار داشتیم. جنگ حالت تن به تن شده بود و هر چه دم دست بچه ها می آمد، به سوی عراقی ها شلیک می کردند. در همین حین از دوستم محمد جدا شدم. من فقط زخم های مجروحان را پانسمان می کردم. بعضی ها شکمشان پاره شده بود و من روده هایشان را جمع می کردم و داخل شکمشان جا می دادم و با پد، شکم آنان را پانسمان می کردم.

 

فاش نیوز: نحوه مجروحیتتان چطور بود؟

- وقتی به سمت آخرین مجروح می دویدم، یک دفعه احساس کردم چیزی به کمرم خورد. انگار نصف شده بودم. به یاد حرف های برادرم افتادم. فهمیدم من هم مثل او نخاعی شده ام. خونریزی ام شدید بود. شرایط انتقال ما به عقب وجود نداشت. مجروحان و شهدای زیادی در اطراف من بودند. از شدت ضعف بیهوش شدم. قبلش حس می کردم انگار با شهادت فاصله ای ندارم. شهادتین را خواندم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، عراقی ها را در چند متری خودم دیدم. به مجروحان تیر خلاص می زدند. وقتی به من و مجروح بغل دستی ام رسیدند، تصور کردند ما زنده نیستیم. ما را در ماشینی روی هم انداختند. ما هم تکان نمی خوردیم اما بالاخره فهمیدند که بعضی ها زنده اند و ما را از اجساد مطهر شهدا جدا کردند.


 

فاش نیوز: با بازجوهای سفاک بعثی ها چه کار کردید؟

- یکی از آن ها کنار من ایستاده بود و فارسی صحبت می کرد. او برای هر سوالی که بازجوهای عراقی می پرسیدند، با چوبی که در دست داشت به سر و روی من می زد. از من خواستند به امام توهین کنم ولی من گفتم: هر چقدر می خواهید بزنید، محال است به رهبرم توهین کنم. ما دوازده نفر بودیم که بعد از بازجویی ما را در یک جیپ انداختند. یک ساعت در راه بودیم که رسیدیم به جایی که روی تابلویی نوشته بود «العماره». زخم من هنوز پانسمان نشده بود و خونریزی داشتم. بیشتر مسیر در حالت نیمه بیهوشی و بی حالی بودم. ما را به بیمارستانی به اسم "تموز" بردند. در آنجا هم به ما رسیدگی نکردند. همان روز اول 4 نفر شهید شدند. کف سالن خون آلود بود. عدم رسیدگی به ما باعث عفونت زخم هایمان شده بود. 20 نفرمان در همان جا شهید شدند. در آن حالت یک بچه تهرانی باحال بود که ما با حرف هایش روحیه می گرفتیم. می گفت: «حسین! فکر کن برای چه به جبهه آمدی و اسیر شدی؟ ما نباید هدفمان را از دست بدهیم».

 

فاش نیوز: محل نگهداری شما چطور جایی بود؟

- هفتاد نفر بودیم در یک سالن نامناسب. حدود 20 الی 25 تخت هم در آنجا بود. عراقی ها فقط می آمدند شهدا را می بردند و به ما توجه نداشتند. روز سوم یک سرباز عراقی با ظرف غذا وارد شد و به حال ما می گریست. انگار زنش ایرانی بود و می گفت: ایرانی ها را دوست دارد. حتی عذرخواهی کرد برای روزهایی که مجبور است جلوی افسران بعثی با ما بداخلاقی کند. او آب آورد و سر رویمان را شست. من خونریزی داخلی هم داشتم. بعد از چند روز سر و کله یک دکتر تنومند پیدا شد. می گفت: صلاح نیست تیر را از کمرت دربیاورم؛ جای بدی گیر کرده و ممکن است در حین عمل، بقیه اعصابت را از بین ببرد. او بدون آنکه به من بی حسی بدهد، نقطه ای در بالای قلبم را سوراخ کرد و یک لوله وارد آن کرد تا خون ها از بدنم خالی شود. بعد از ظهر همان روز سر و کله صلیب سرخ پیدا شد. از آن روز اسمم رفت در لیست اسرا. برگه ای به من دادند تا برای خانواده ام نامه بنویسم، اما من از نوشتن مجروحیتم برای آنها امتناع کردم. چون باعث رنج و اندوه آن ها می شدم. برادرم عبدالکریم نخاعی بود و خانواده می دانستند وضعش چطور است، ولی من در دست دشمن اسیر بودم و بدون هیچ امکاناتی. اگر وضع مرا می فهمیدند، دق می کردند. بعد از 28 روز ما را به اردوگاه انتقال دادند و رفتیم پیش اسرای ایرانی.

 

فاش نیوز: کدام اردوگاه؟

- اردوگاه «عنبر» در رمادیه. همین که ما وارد اردوگاه شدیم، بچه ها دویدند به سوی ما. عراقی ها با باطوم به سر و رویشان می زدند، ولی آنها دسته برانکاردها را رها نمی کردند. همان وقت بردندمان حمام. پزشکان ایرانی آمدند بالای سر ما. آنها هم بعد از معاینه من به این نتیجه رسیدند که نمی شود گلوله را خارج کرد.


 

فاش نیوز: خاطره ای از دوران اسارت بگویید؟

- یک روز یک دکتر به اسم مجید آمد سراغم و از من خواست جیب پالتویش را بزرگتر کنم. من کمی خیاطی بلد بودم. با پارچه هایی که به دستم دادند، دو جیب بزرگ به اندازه دو وجب برای پالتواش دوختم. بعدها فهمیدم او در فرصتی مناسب که صلیبی ها آمده بودند، وارد درمانگاه شده و دور از چشم عراقی ها جیب هایش را پر از دارو کرده بود و برای بچه ها آورده بود.

 

فاش نیوز: تردد شما جانبازان نخاعی در محوطه به چه نحو بود؟

- سه ویلچر داده بودند برای ما که 21 نفر بودیم. در دو ساعت آزادباش، گاه نوبت به ما نمی رسید که با آن به حیاط برویم.

 

فاش نیوز: اوقاتتان در اردوگاه چطور می گذشت؟

- یک دکتری به اسم پاکنژاد برایمان کلاس قرآن می گذاشت. خودش اکثر دعاها و سوره های قرآن را حفظ بود. من هم جزء سی ام را حفظ کردم. داشتن کاغذ جرم بود اما بچه ها با کمک یک تکه مقوا و پارچه و کمی روغن، تابلوی نوشتن برای آموزش دعاها و قرآن و زبان خارجه درست می کردند.

 

فاش نیوز: امکانات بهداشتی مورد نیازتان چطور فراهم می شد؟

- هیچ امکاناتی مثل سوند و غیره نداشتیم. بچه ها خودشان با ایثار زیاد از ما که شرایط خاصی داشتیم نگهداری می کردند و به نظافت ما می پرداختند. یکی از بچه ها به اسم «بهمن امیریان» به خاطر نبودن امکانات، در اردوگاه شهید شد. خودم زخم بستری گرفتم که فقط با کمک خدا و تلاش دکتر مجید بهبود پیدا کردم. زمستان ها پتوی درست و حسابی نداشتیم و ما مثل بید می لرزیدیم و گرفتار سینه پهلو و کلیه درد می شدیم.

فاش نیوز: بهمن امیریان به چه نحو شهید شد؟

- او بچه شاهین شهر اصفهان بود. به من دعای کمیل را چنان یاد داد که حفظش کردم. هیچ وقت از درد ناله نمی کرد. فقط دستش را می گذاشت روی سرش و به پائین فشار می داد و زیر لب مدام می گفت: "یاالله ... یاالله".

یک شب حالش خیلی بد شده بود. در اثر عفونت نمی توانست ادرارش را دفع کند. مثانه اش باد کرده بود و درد می کشید. دکتر مجید با التماس و عصبانیت به در آسایشگاه می کوبید تا عراقی ها او را به بیمارستان ببرند اما بعثی ها اهمیت نمی دادند. دکتر مجید گفت: «اگر بهمن طوریش بشه به صلیب سرخ میگم». سر همین حرف چندین ساعت بعد، یک دکتر عراقی با چشمان خواب آلود و پف کرده آمد. همین که سوندی به امیریان زد، خون از بدنش جاری شد. شدت خونریزی زیاد بود و ساعتی بعد بهمن مظلومانه و غریبانه به شهادت رسید!

 

فاش نیوز: چرا اسم کتابتان "شورش در اردوگاه مرگ" است؟

- یک روز یک ماشین پرازخبرنگار دوربین به دست وارد اردوگاه شد. آمده بودند برای مصاحبه و فیلم برداری. جاسوس ها ریختند وسط و شروع به انجام کارهای منافی عفت در مقابل دوربین کردند. می رقصیدند و آواز می خواندند. اگر این فیلم پخش می شد، بعثی ها به هدف بزرگی رسیده بودند. چهره و جلوه بدی از اسرای ایرانی به نمایش درمی آمد. اگر این تصاویر به ایران می رسید، ایرانی ها درباره فرزندان خود چه فکری می کردند؟ به همین خاطر وقتی آزادباش دادند، بچه ها سریع از سیم خاردارها رد شدند و خود را به آن خودفروخته ها رساندند. اول دوربین ها را خرد و خاکشیر کردند. بعد هم باران مشت و لگد بود که به سر منافقین و جاسوسان فرود می آمد. فریاد «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر منافق» تا سقف آسمان می رسید. عراقی ها شروع به تیراندازی کردند و یکی از بچه ها مجروح شد. به دستور یکی از بچه ها، اسرا برگشتند سمت آسایشگاه ها؛ اما نیروی ضد شورش بعثی ها بر سر بچه ها هجوم آوردند و با باطوم شروع به زدن بچه ها کردند. بعضی از بچه ها لای سیم خاردارها گیر کرده بودند. خون از سر و رویشان می بارید. حتی در آسایشگاه هم آمدند و بچه ها را کتک زدند. هنگامه ای برپا شده بود ولی همه خوشحال بودند که منافقین و دشمن بعثی به هدف شومش نرسیده بود. بر اساس همین حادثه اسم کتاب را انتخاب کردم.

 

فاش نیوز: چه زمانی به میهن بازگشتید؟

- دو سال و اندی دوران اسارت من بود. بعد از آزادی یک جانبه اسرای مجروح عراقی، بر اثر پیگیری جمهوری اسلامی و صلیب سرخ حکم آزادی اسرای جانباز ایرانی هم صادر شد. ما را از خاک ترکیه به ایران اعزام کردند. بچه ها پیش ما می آمدند و هر کسی یک سفارش داشت. کلی اسم و شماره به ما دادند که خبر سلامتی آن ها را به خانواده هایشان بدهیم. خوشحال بودند که ما آزاد می شویم و از شرایط بد اردوگاه مخوف عراقی ها نجات می یابیم و این گونه برگشتیم به آغوش وطن.



فاش نیوز: اولین کسی از خانواده که در بدو آزادی دیدید چه کسی بود؟

- وقتی هواپیما در خاک ایران نشست، مسئولین به استقبال ما آمدند. بعد وقتی در قرنطینه بودیم، برادر و پدرم را از پشت شیشه اتاقم دیدم، اما وقتی زمان ملاقات شد، اول مادرم را دیدم. او مدام به سر و روی من بوسه می زد و می گفت: "حسین بلند شو قد و بالایت را ببینم. محمد، برادرم که ضایعه نخاعی شده بود، با کمک پزشکان بهبودی نسبی پیدا کرده بود و با عصا راه می رفت. او راه به راه از ما عکس می گرفت.

 

فاش نیوز: بعد از ورود به خاک کشور چه کردید؟

- اولش از مسئولین خواستیم ما را به دیدن امام و آسایشگاه سربازان عراقی در ایران ببرند. دیدن امام تمام رنج و درد اسارت را از ذهن ما پاک کرد. یک لحظه چشم از چهره نورانی امام بر نداشتم. می خواستم به جای همه اسرا نگاهش کنم. به جای دکتر مجید، به جای بهمن و ... بعد ما را به اردوگاه عراقی ها بردند. چه امکاناتی در اختیارشان بود! یکی از بچه ها با زبان عربی از شکنجه شدن بچه ها به دست عراقی ها صحبت کرد. اسرای عراقی سرشان پایین بود و بعضی ها گریه می کردند. بعد هم مرا به بیمارستان نجمیه فرستادند و یک سری کارهای درمانی برایم انجام دادند. خوب شدنی که نبودم اما میله ای در کمرم گذاشتند. بعد از 4 ماه که از آمدنم می گذشت، عازم شوشتر شدم. «محمد بابازادگان» پیشم آمد؛ ساعتی با هم گریه و درد دل کردیم. همان اول عملیات بر اثر انفجار خمپاره، موجی می شود و منتقلش می کنند عقب. مردم شوشتر استقبال باشکوهی از بنده به عمل آوردند. مرا شرمنده لطفشان کرده بودند. 15 کیلومتر مانده به شوشتر آمده بودند استقبال. در سال 69 هم با یک دختر فوق العاده مهربان و مومن ازدواج کردم. او با حضورش به من قوت قلب و انگیزه حرکت و تلاش می داد. با آگاهی کامل، ازدواج با جانباز را انتخاب کرده بود. هنوز که هنوز است حالت های بسیجی اش را حفظ کرده است. آچار فرانسه مشکلاتم است. شش ماه بعد از ازدواج به استخدام سپاه درآمدم و در قسمت ایثارگران خدمتگزار همرزمانم بودم.

 

فاش نیوز: ممنون. ان‌شاءالله دستاورد عظیمی که با صبوری و پایداریتان کسب شده، فراروی آیندگان ما باشد و در دل و ذهن مردم کشور ما حفظ شود.

- ان‌شاءالله. من هم از شما تشکر می کنم.




موضوع مطلب : معظمی نژاد, جانباز آزاده, آزاده سرافراز, جانباز قهرمان, شهید سرافراز بهمن امیریان
سه شنبه 95 مرداد 26 :: 11:0 عصر ::  نویسنده : علی رضا احسانی نیا
 

ماه عسل در جبههبه گزارش پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار و به نقل از حیات:غوغایی در شهر بود، هر روز آزادگان جدیدی از راه می‌رسیدند. با کوله باری از درد و رنج و شکنجه و دوری از وطن و همه‌ی داشته‌هایشان.

فراق، درد سختی است که باید گرفتارش شده باشی تا معنای واقعی آن را بفهمی و حال اگر این دغدغه‌ها را در زندگی‌ات مرور نکرده و باور نکرده‌ای، باور کن که وقتی در شرایط سخت و طاقت فرسای اسارت قرار بگیری، حاضری دار و ندارت را بدهی تا یک نفس در فضای آزادی وطن‌ات بکشی.
هنوز چهره لاغر، خسته، اما پر خنده‌اش را به خاطر دارم. دقایقی را می‌گویم که از اسارت آمده بود. حالا دیگر در میان خانواده و هر لحظه در آغوش گرم فردی از افراد خانواده قرار می‌گرفت.
سید ابوالفضل حسینی را می‌گویم. او از آن دست آزادگانی است که نزدیک به 3 هزار روز از عمرش را در زندان‌های رژیم بعث عراق سپری کرده و امروز با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرینش در گوشه‌ای از زادگاهش، قزوین نگران آینده فرزندان و نسل آتی این نظام است.
**جناب حسینی چطور شد که به جنگ رفتید؟
من پس از طی تحصیلاتم تا پایان دوره متوسطه، وارد ارتش و دانشگاه افسری شده و کار و زندگی‌ام را در خدمت به نظام اسلامی، از طریق حضور در نیروی زمینی جستجو کردم لذا با آغاز جنگ تحمیلی عراق، در حالی که کارم در ارتش فعالیت‌های ستادی و اداری بود، تقاضای تغییر رسته داده تا از آن طریق بتوانم در جبهه‌ها حضور داشته باشم. لذا فرماندهی مربوط ضمن تشویق، با تقاضای من و 16 نفر دیگر از دوستانم موافقت نموده و ما به واحد بهداری نیرو منتقل شده و از آن طریق به منطقه خوزستان اعزام شدیم.
**در منطقه جنگی چه نوع فعالیتی برای شما تعریف شده بود؟
من و دوستانم در تخلیه شهدای خوزستان مستقر شده و وظیفه مان هم شناسایی شهدا، آماده سازی آنها و اعزامشان به محل های سکونت شان بود. پیش از یک سال در این مکان، خدمتگذار شهدا بودیم تا اینکه به عنوان فرمانده گروهان سوم گردان 141 منصوب و برای ورود به عملیات رمضان آماده شدیم.
**در عملیات رمضان هم شرکت کردید؟
قبل از آغاز عملیات تب شدیدی داشتم و توان حضور در صفوف رزمندگان برای حضور در نبرد را نداشتم، در بیمارستان صحرایی منطقه پزشک مربوطه اعلام کرد که بیماری آنفولانزا دارم و بایستی استراحت کنم اما وقتی صدای دلنشین حاج آقای آهنگرتان را ششنیدم انگار نیروی دوباره ای گرفته ام، لذا از تخت بیماری برخواسته و خود را به جمع رزمندگان رساندم.
پشت خاکریزها مستقر شده بودیم، نزدیک غروب بود، نور ماه تمام منطقه را روشن کرده بود و ما بر روی خاک گرم منطقه شلمچه دراز کش، آماده حمله بودیم.
عملیات که آغاز شد با عبور از میادین مین به دل دشمن زده و پدافند 2 یگان عمل کننده در خط اول شدیم.
هنوز زمان زیادی از آغاز عملیات نگذشته بود که دشمن با حمله ی وحشیانه ی خود و شلیک گلوله های توپ و تانک به مقابله با رزمندگان ما برخواست، اما رزمندگان با شعارهای انقلابی و توسل به ائمه اطهار(ع) به خط دشمن زده و خط اول حضور دشمن را شکستیم.
**چگونه شد به اسارت دشمن در آمدید؟
از آنجایی که هجمه دشمن زیاد بود، فرماندهان مربوط قبل از روشن شدن هوا به ما دستور عقب نشینی دادند، در حال عقب نشینی که بودیم مجموعه ی نیروهای گردان فقط 80، 90 نفر زنده مانده بودیم که حدود 40 نفر از جمله خود من نیز مجروح شده بودیم.
با توجه به گلوله ای که به پایم خورده بود و جراحاتی که از انفجار مین ها در مسیر عملیات داشتم، خون زیادی از من رفته و آنقدر بی رمق شده بودم که توان ادامه حرکت را نداشتم، از طرفی پاتک دشمن با شلیک گلوله های مختلف، یک آن قطع نمی شد. در همین لحظات، نیروهای دشمن که در پی ما بودند به نزدیکی من و دو تن از همرزمانم رسیده و توسط 2 تن از سربازان عراقی مرا دستگیر و به پشت جبهه منتقل کردند.
**اولین برخورد عراقی ها با شما چگونه بود؟
بعد از اینکه مرا اسیر کرده و به محل استقرار نیروهای دشمن رساندند، ابتدا یکی از نیروهای بعثی فندکی را که در دستش بود روشن کرده و نیمی از محاسن مرا آتش زد، سپس به نزد افسری که فرمانده آنها بود منتقل ساخت.
**به مکان فوق که رسیدیم، افسر عراقی به نزد من آمده و گفت: « حرس خمینی»؟
راستش تا آن روز من معنای حرس خمینی را نمی دانستم، اما به محض این که او این مطلب را به زبان آورد، من سرم را پایین انداختم و او هم فکر کرد که من به سئوال او جواب مثبت دادم، لذا جمله اش را دوباره تکرار کرد و سپس ضرب و شتم و شکنجه های مختلفی بود که بر روی من اعمال کردند.
البته من بعد ها متوجه شدم که منظور آنها از حرس خمینی، پاسدار خمینی است و از آن جایی که نیروهای بعثی کینه های زیادی از پاسداران داشتند، مرا هم که یک افسر ارتش بودم به چشم پرسنل سپاه پاسداران دیده و به همین واسطه شکنجه های زیادی می شدم. آن هم به طرق مختلف و از سوی هر نیرویی که با من برخورد می کرد.
**نوع شکنجه ها و ضرب و شتم آنها چگونه بود؟
در عملیات رمضان، اکثر بچه های رزمنده روزه بودند، لذا بر اثر نخوردن آب لبهایشان خشک خشک شده بود و این در حالی بود که بعثی های عراقی نه تنها قطره ای آب به بچه های ما نمی دادند، بلک با چوب هایی که در دست داشتند به لب های خشکیده و بدن خسته ی بچه ها می زدند، به طوری که اکثر رزمندگان، آثار زخم و خون را بر لبها و بدن هایشان مشهود بود.
همچنین در مسیری که ما را با خودروهای ارتشی منتقل می کردند، به منطقه ای بد نام در عراق رسیدیم که بچه های ما را پیاده کرده و بدلیل این که اکثراً زخمی و بی حال بودند، همه روی زمین افتاده و دراز کشیده بودند و در همین حال رقاصه های عراقی بر روی پیکر بچه های ما به رقص و پایکوبی پرداخته و با میوه های فاسد به سر و صورت ما می زدند.
پس از طی این مسیر از بغداد به استخبارات منتقل شدیم که پس از پیاده شدن از خودرو ها بایستی از میان یک تونل 60 نفره عراقی که همه دست به چوب و باتون و سیم بودند، گذشته تا به اتاقی می رسیدیم که فاقد هر گونه امکاناتی بود. این اتاق حدود 20 مترمربع بود و حدود 45 نفر را به زور در آن جای دادند.
**چه مدت در آن اتاق زندگی کردید؟
زندگی که چه عرض کنم ، 20 روز تمام و با اعمال شاقه با سخت ترین شکنجه ها و کمبود ها در آن اتاق ایام را گذراندیم و سپس ما را به زندان ابوغریب فرستادند که نزدیک به 4 سال را در داخل یک سلول انفرادی که ویژه یک نفر بود، من و چهار نفر دیگر از اسرا را زندانی کردند. این سلول ها دارای ارتفاع 6 متر و بدون پنجره و با یک چراغ خواب کم سو.
**در دوره اسارت کار آموزشی هم کردید؟
در دوران اسارت اکثراً افرادی که تحصیلات بالایی داشتند اطلاعات خود را به دیگران منتقل می کردند و طی دورانی که در زندان ابو غریب بودم در زمینه ی حفظ و مطالعه قرآن مجید و آموزش زبان انگلیسی کار کردم به طوری که قادر بودم تا به 3 زبان زنده دنیا مکالمه کنم.
**با آقای ابوترابی چگونه آشنا شدید؟
من ایشان را قبل از انقلاب هم دیده بودم و می شناختم اما زمانی که در موصل یک بودیم، پس از عملیات محرم، تعدادی اسیر آوردند که پس از ورود آنها به اردوگاه ما، دیدم آقای ابوترابی هم در میان آنهاست.
وقتی ایشان را دیدم انگار دنیا را به من داده اند. او را در آغوش گرفته و لحظاتی بوی وطن و آزادی را احساس کردم.
**برخورد عراقی ها با آقای ابوترابی چگونه بود؟
روزی که ایشان را به اردوگاه ما آوردند، عده ای از نیروهای عراقی همراه ایشان بودند و فرمانده شان مرتب به رزمندگان توصیه می کردند که حق ندارید به آقای ابو ترابی تعرضی بکنید و بایستی مراقب او باشید.
نوع برخورد منافقانه ی آنها باعث شده بود که اسرایی که ایشان را نمی شناختند، نسبت به عملکردشان شک کرده و به ایشان بدبین باشند، اما مرور زمان و عملکرد مثبت آقای ابوترابی باعث گردید تا نظر بچه ها به ایشان تغییرکرده و از وی به عنوان رهبر و بزرگ اسرا پیروی نمایند.
**ماجرای ازدواج و ماه عسل شما چیست؟
ما فقط 5 روز بود که ازدواج کرده بودیم که پس از مرخصی برای شرکت در عملیات رمضان به منطقه رفتم، 3 روز بود وارد منطقه شده بودم که از خانه با من تماس گرفته و گفتند که همسرم به منطقه جنوب آمده است. باورش برایم سخت بود، اما آنقدر هیجان زده بودم که نمی دانستم چه کار کنم، سرانجام با مشخصات مکانی که از اعزام ایشان توسط سپاه داده بودند به پرس و جو پرداخته و خلاصه محل حضور ایشان را که بسیج خواهران اهواز بود پیدا کرده و به دیدارشان رفتم.
همسرم با سایر خواهران برای کمک رسانی و درمان مجروحین آمده بودند. من پس از دیدن ایشان مجدداً به منطقه برگشته و قرار گذاشتیم که دو روز دیگر، یعنی دوشنبه مجدداً به دیدار ایشان بروم که فردای آن روز به اسارت دشمنان در آمده و تا زمان آزادی او را ندیدم. در واقع حضور ما در مقطع زمانی فوق در جبهه ها، جنبه گذراندن ایام ماه عسل مان بود که به اسارت من انجامید.
**ظاهراً یک بار شما را به دادگاه عراق برده اند، چرا؟
در روزهای اسارت مرتب از سوی نیرو های بعثی تهدید می شدیم که حق حضور بیش از سه نفر با هم در اردوگاه را نداریم و یا حق طبخ غذا و تهیه هر نوع اغذیه را نداریم و اگر کارهایی که از آنها منع شده ایم را انجام بدهیم، با اشد مجازات تنبیه می شویم و جالب است وقتی چیزی را می گفتند حتما اجرا هم می کردند.
یکی از روزها که جشنی در راه بود من و دوستانم تصمیم گرفتیم که حلوا درست کنیم. لذا پس از تهیه شکر و آرد - از نان های خشک و باقی مانده از غذاهای روز مره- و با گماردن یکی از بچه ها در جلوی پنجره اردوگاه جهت نگهبانی و اینکه اگر نیروها و نگهبان های عراقی متوجه شدند به ما خبر بدهند، کار پختن حلوا را شروع کردیم.
کم کم حلوا پخته شد و بوی آن فضای اردوگاه را برداشت. چند دقیقه ای نگذشته بود که سرباز و نگهبان عراقی متوجه کار ما شد و به داخل آسایشگاه آمد. او که ماجرا را فهمیده بود مرا که مسئول آسایشگاه بودم به همراه چند نفر دیگر چشم هایمان را بسته و از آسایشگاه خارج و به محل بازجویی که اتاقی در طبقه فوقانی اردوگاه بود منتقل ساخت.
وارد اتاق که شدم، هیچ کجا را نمی دیدم فقط ضربات شلاق بود که به بدنم وارد می شد، آن هم با سیم های تلفن صحرایی. در ادامه پس از بازجویی ها و شکنجه های مختلف ما را به دادگاهی که در استخبارات تشکیل داده بودند، فرستادند، ضمن این که به ظاهر برای ما وکیل تسخیری گرفته بودند تا با نمایش فیلم دادگاه در رسانه ها بگویند که به حقوق اسرا اهمیت می دهند، در حالی که وکیل فوق مترسکی پیش نبود.
سر انجام با رای این دادگاه فرمایشی من و یکی از رزمندگان به 15 سال زندان محکوم شدیم.پ
پس از صدور این رای و درج خبر آن و اعتراضات و شکایات زیادی که به صلیب سرخ شد از طرفی در همان ایام هم آقای هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه تهران با طرح این خبر، مسئولین عراق را تهدید کردند که اگر با اسرای ما برخورد های این چنینی بکنید، ما هم اسرای عراقی را به دادگاه فرستاده و نسبت به جرم هایی که مرتکب شده اند برایشان تصمیم می گیریم، که با انعکاس این رویداد، برخورد عراق ها هم تغییر کرد و ما را به موصل 2 انتقال دادند.
**معمولا در چه ایامی شما را شکنجه می کردند؟
هر گاه رزمندگان ما عملیات انجام داده و در آن عملیات موفق بودند، بخصوص عملیات هایی که عراق کشته و اسیر زیاد می داد، نیروها بعثی با وحشیگری تمام و با هر وسیله ای که در دست داشتند به جان آزادگان افتاده و به شدت آنها را مورد ضرب و شتم قرار می دادند.
**هماهنگی کارهای شما و مدیریت آزادگان در اردوگاه ها چگونه اعمال می شد؟
اردوگاه ما خود همانند یک کشور بود و در رده های مختلف، رزمندگانی بودند که وظایف مختلفی را به دوش داشتند، در راس همه ی آنها حاج آقای ابوترابی قرار داشتند که با رهنمودها و سخنان ارزشمند خود، مدیریت مجموعه آزادگان و رهبری آنها را بعهده داشتند و با اعمال مدیریت خود جلوی بسیاری از حوادث و اتفاقات ناگوار گرفته می شد، از طرفی رزمندگان هم همگی دستورات و رهنمودهای او را اجرا می کردند.
**بچه های سایر اردوگاه ها چگونه رهنمود های ایشان بهره مند می شدند؟
هر وقت که حاج آقای ابوترابی سخنرانی کرده و یا پیام و رهنمودی می دادند مطالب مهم آن به روی کاغذ های سیگارت نوشته شده و آنها را لوله کرده و داخل کپسول های قرص خالی شده قرار داده و از طریق بیمارانی که به درمانگاه اعزام می شدند و قابل اطمینان بودند، منتقل و در درمانگاه ها به بیماران سایر اردوگاه ها داده می شد و آنها هم پس از انتقال به اردوگاه خود موارد، را به اطلاع سایر رزمندگان می رساندند.
**عراقی ها معمولاً از چه نیروهایی برای ضرب و شتم شما استفاده می کردند؟
اکثراً نیروهای بعثی و غیر شیعه بودند. البته ناگفته نماند که یک روز در حالی که چشم های مرا بسته بودند برای شکنجه بردند و نیروهایی که گرد من بودن با ضربات چوب و کابل و سیم مرا شکنجه می کردند که یک لحظه چشم بندم افتاد و دیدم این نیروها 8 نفر هستند که 2 تن آنها ایرانی و با لباس سربازان عراقی هستند.
**آنها متوجه شدند که شما آنها را شناسایی کرده اید؟
بله و به خاطر همین هم 3 روز تمام مرا در آنجا نگهداشته و علاوه بر شکنجه های فراوان از من تعهد گرفتند که حق معرفی آن افراد را به سایر رزمندگان ندارم و اگر این کار را بکنم مرا خواهند کشت.
**از آزادی بگویید و این که چگونه مطلع شدید که آزاد می شوید؟
در گذشته چندین بار موضوع آزادی اسرا مطرح شده بود و خبرش برایمان تکراری بود و نامطمئن بود تا روز 23 مرداد ماه که 7 صبح و طبق معمول برخی روزها که خبری در راه بود، بلندگوهای اردوگاه روشن شده و اعلام داشتند که صدام در خصوص جنگ ایران و عراق و دولت ذهای عربی و اسلامی ایران پیام مهمی دارند که به آن توجه کنید. سپس موضوع قبول قطعنامه و تبادل اسرا به به طور جدی مطرح شد.
همزمان نیروهای صلیب سرخ وارد کمپ شده و با حضور در اتاق ها اسامی بچه ها را قرائت کرده و برای آنها کارت آزادی صادر کردند.
سر انجام هم نوبت به اتاق ما رسیده و کارت های آزادی ما هم صادر شد و این باورش واقعاً برایمان سخت بود چرا که اصلاً امیدی به آزادی نداشتیم.
روز 5 شنبه بود که ما را از اردوگاه به آسایشگاه راه آهن منتقل کرده و پس از حرکت قطار، لباس و وسایل شخصی در اختیار ما قرار دادند و گفتند شما راهی ایران هستید.
یک شب کامل در راه بودیم تا از موصل به بغداد برسیم، از آنجا هم ما را با اتوبوس به مرز خسروی آوردند تا به ایران بیاییم.
به مرز خسروی که رسیدیم یک سرتیپ عراقی که مسئول اسرا بود به همراه نمایندگان صلیب سرخ و استاندار بابل ایستاده بودند که رزمندگان را بدرقه کرده و یک جلد قرآن مجید نیز به آنها اهدا می کردند.
به نزدیک افسر عراقی که رسیدیم متوجه شدم این افسر همان شخصی است که در ماجرای حلوا پختن ما، افسر بازجو و رای دهنده حکم دادگاه بوده، لذا بدون توجه و خداحافظی با او به طرف استاندار بابل رفته و قرآن را گرفته و به سمت مرز خسروی حرکت کردم که افسر فوق هم که کینه ی فراوانی از من داشت، مرا شناخته و پس از فحاشی دستور داد مرا برگردانند و دوباره به اردوگاه منتقل کنند.
لذا مرا که در این لحظات انگار همه ی عالم بر سرم آوار شده است را به اتاقی در آنجا منتقل کردند، اما با وساطت نیروهای صلیب سرخ و نماینده ایران قرار شد من از ایشان معذرت خواهی کرده و برگردم که همین کار را هم کرده و علی رغم اینکه چهره ی او مملو از کینه نسبت به من بود قدم به سوی مرز خسروی و آغوش گرم ایران اسلامی برداشتم.



موضوع مطلب : ماه عسل در جبهه, خاطرات یک آزاده, سید ابوالفضل حسینی, آزاده سرافراز

توضیح:انالله و اناالیه راجعون
قلب انسان به درد می آید وقتی می شنوی در جایی زندگی می کنی که دولتش اسلامی است ولی جهادگرانش غریبانه پر می کشند...
واقعا متاسف شدم برای این بنیاد شهید و امور ایثارگرانی که از فقط یدک کشنده نام شهید و ایثارگر است...
متاسف شدم برای مجلس و دولتی که خود ایثارگرند ولی با ایثارگران غریب هستند...
چرا باید شاهد این بود که ایثارگران در خانه سالمندان بسر برند و یا ایثارگران فراموش شوند...همان ایثارگرانی که اگر نبودند ایران عراق و سوریه دیگری بود...
باید برنامه را عوض کرد.باید فکری نو نمود.باید کاری کنیم تا شان ایثارگران حفظ شود.نباید نشست و تماشا کرد...
باید آستین ها را بالا زد...
سکوت دیگر بس است...

.....................................................................................

آزاده سرافراز و علمدار جبهه ها غریبانه در خانه سالمندان بهبهان، جان داد.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار به نقل ازجهان به نقل از بهبهانما، حاج عباس روزخوش سوم آبان ماه 1307 در شهرستان بهبهان به دنیا آمد. خدمتکار مدرسه بود. و از لحظه ای که نسیم معطر و روح انگیز انقلاب اسلامی در این مرز و بوم وزیدن گرفت، به عشق خورشید جماران لحظه ای آرام و قرار نداشت.
با شروع جنگ تحمیلی به ندای حسین زمان لبیک گفت و لباس رزم بر تن کرد و به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بارها و بارها به میادین نبرد اعزام شد و چندین بار نیز مجروح گشت؛ اما این جراحات نتوانست مانع از حضور او در جبهه های حق علیه باطل شود.

همواره علم حضرت ابوالفضل(ع) را در دست داشت و به این دلیل در بین بچه ها علمدار لقب گرفت.

حاج عباس در جبهه ها سقایی هم می کرد، مشکی بر دوش داشت و در هنگام درگیری با آن به بچه ها آب می رساند و اینگونه یاد علمدار کربلا را در ذهن ها زنده نگه می داشت.

در اسفندماه 1362 با آغاز عملیات خیبر در هورالهویزه او نیز در این عملیات شرکت کرد و 9 اسفند 62 در روستای البیضه عراق به اسارت نیروهای عراقی درآمد.

حاج عباس در 6 بهمن 1367 بهمراه 250 نفر از اسرای مجروح آزاد شد و به کشور ایران اسلامی بازگشت.

پس از آزادی نیز چندین بار همراه با کاروان آزادگان، رهپویان حرم تا حرم با پای پیاده از حرم حضرت امام خمینی(ره) عازم حرم مطهر امام رضا(ع) شد و در آن کاروان، «علمدار کاروان» لقب گرفت.

در همان ایام بود که به عنوان یک بسیجی جانباز در مانور 50 هزار نفری عاشورا شرکت کرد و در آنجا او را «پیر علمدار جانباز» نامیدند.

حاج عباس روزخوش به عشق علمدار کربلا تا آخرین لحظه حیات، از خط ولایت و امامت جدا نشد و به عنوان یک مقلد صادق در خدمت مکتب و رهبر خود ماند و مانند کوفیان بی دین، علی زمان را تنها نگذاشت.

سرانجام علمدار جبهه ها، این حماسه آفرین و یادگار 8 سال دفاع مقدس جانباز و آزاده سرافراز حاج عباس روزخوش در صبح روز 18 فروردین 94 در سن 87 سالگی در خانه سالمندان بهبهان غریبانه جان داد و به کاروان امام و شهیدان پیوست.

مراسم تشییع روز پنج شنبه 20 فروردین 94 ساعت 9 صبح از میدان شهید شمایلی(هلال احمر) بسمت بهشت رضوان شهرستان بهبهان برگزار می گردد.

 

 

 




موضوع مطلب : ایثارگران, مجلس شورای اسلامی, آزاده سرافراز, خانه سالمندان, فراموشی ایثارگران, دولت اسلامی

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 255
  • بازدید دیروز: 895
  • کل بازدیدها: 12481197
پیوندها
لوگو
در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 255
  • بازدید دیروز: 895
  • کل بازدیدها: 12481197