سفارش تبلیغ
صبا
 
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
علیرضااحسانی نیا
درباره وبلاگ


در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
صفحات وبلاگ
نویسندگان
دوشنبه 97 مرداد 29 :: 5:58 عصر ::  نویسنده : علی رضا احسانی نیا

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار به نقل از فاش نیوز:جانباز نخاعی و آزاده سرافراز «حسین معظمی نژاد» یکی دیگر از حماسه سازان جان برکف خوزستانی می باشد که در شهر شوشتر به دنیا آمده است. او ده سال بعد از بازگشت پیروزمندانه اش به وطن خاطراتش را با نام "شورش در اردوگاه مرگ" زیر چاپ برد تا به رسالتش برای نشر فداکاری و صبوری آزادگان معزز و همرزمان شهیدش عمل کرده باشد.

در یک روز گرم تابستانی، به منظور بزرگداشت سالروز بازگشت آزادگان به میهن پای صحبت های ارزشمندش نشستیم و او با کلام گیرایش دلمان را تا مخوف ترین اردوگاه های حزب بعث عراق با آن زندانبان های خشن و بی رحمش برد. اما حسین ضعیف الجثه با قدرت اراده اش کاری کرده بود که دشمنش در مقابل او احساس خواری و بی مقداری می کرد. حتی در ایران هم مسئول اعزام به جبهه بعد از دیدن رضایتنامه والدین حسین با تعجب گفته بود: «چطوری راضیشون کردی؟! بزرگ تر از تو نتوانسته بودند»!

وقتی پای خاطرات باشکوه معظمی نژاد بنشینید، با تمام وجود درک می کنید که بعضی حماسه آفرینی ها به بزرگی دل و قدرت اراده مربوط است. شنیدن خاطراتش قلب انسان را به درد می آورد و با خود می گویی: "چرا این همه که مدعیان حقوق بشر از انسانیت دم می زدند، در قبال شکنجه های غیر انسانی بعثی ها همچون مردگان دم فروبسته بودند؟ چرا نوجوانان کم سن و سال ما را فقط به جرم دفاع از خاک وطن و دفاع در برابر تجاوز آشکار به کشورشان این چنین زجر می دادند؟

آزاده حسین از جمله کسانی بود که در دل خاک دشمن ثابت کرد با وجود شدیدترین شکنجه ها اراده شان تزلزل پیدا نمی کند زیرا در مکتب خمینی کبیر بلوغ فدا شدن در راه معشوق به سن و سال بستگی نداشت و چه توفیقی بالاتر از فدا شدن برای احیای مکتب عاشورایی امام حسین(ع).
 
 

فاش نیوز: آقای معظمی نژاد در چه سالی به جبهه اعزام شدید؟

- آبان سال 61 بود. تازه 14 سالم شده بود که دو سال از جنگ می گذشت. وقتی خبرهای جبهه را می شنیدم، دلم آرام و قرار نداشت و آرزو می کردم من هم لباس رزم بپوشم و برای دفاع عازم منطقه بشوم اما سن کم و جثه نحیفم مانع اعزامم می شد. یک دوستی داشتم به اسم محمد بابازاده که آن هم مثل من فکر می کرد اما او جثه اش از من بزرگتر بود. یک روز در مدرسه آمد سراغم و گفت: «هنوز دلت میخواد بریم جبهه؟» گفتم: «از خدامه». گفت: «پس بزن بریم.» ما زنگ دیگر سر کلاس نرفتیم و از مدرسه یکسر رفتیم مقر سپاه شوشتر. مسئول ثبت نام ما را قبول نمی کرد. آن قدر التماس کردیم تا قبول کرد ولی مشروط به گرفتن رضایتنامه از والدین.

گرفتن رضایت پدر آسان بود. به من گفت: مادرت را باید متقاعد کنی؛ چون دو برادرم جبهه بودند. تازه یکی از برادرهایم در عملیات رمضان دچار ضایعه نخاعی شده بود اما با همان حالش باز هم پشت جبهه خدمت می کرد.

وقتی رفتم سراغ مادر، او در حال کار با چرخ نخ ریسی بود. افتادم روی دستش و شروع کردم به بوسیدن. با همان زبان صاف و ساده دوران نوجوانی شروع کردم از اوضاع جنگ برای مادرم گفتن و از ایستادگی کردن در راه خدا. راستش اشک هایم هم سرازیر شده بود و آمده بود به کمکم. بالاخره مادرم زیر نامه را با اشک و کلی دعا امضا کرد. پدرم باورش نمی شد که او قبول کرده است. تعجب مسئول ثبت نام بیشتر بود که چطور رضایت گرفتم.


 

فاش نیوز: شما را به کدام منطقه فرستادند؟

- ما را بردند پادگان شهید شرافت. بعد از ناهار و کلی توضیحات، برایمان لباس آوردند ولی هیچکدام اندازه من نبود. به همه اسلحه دادند بجز من و چند نفر دیگر. ناراحت شدم ولی بهتر از پس فرستادنم بود. مسئول ثبت نام به ما گفته بود که ممکن است در پادگان قبولتان نکنند. در پایان دوره برادری به اسم «ضرغام پور» آمد و با دیدن جمع 500 نفری ما گفت: شماها خیلی کم سن و سال هستید. بعد شروع کرد به بیرون کشیدن بچه های ریز. به من هم گفت: بلند شو؛ ولی یکی از مسئولین آموزش تعریف تند و فرز بودن من را کرد و از تیراندازی ام تمجید کرد، که باعث شد برادر ضرغام پور راضی شود. 40 نفر را برگرداندند شوشتر. ما را هم با اتوبوس هایی فرستادند سایت 4. در اینجا هم یک بار دیگر قلبم لرزید. فرمانده مان می گفت: هر کس گردان ما را می بیند، از کوچکی رزمنده هایش تعجب می کند. حالا مجبورم امتحان بگیرم. امتحانش هم پریدن از روی یک کانال به طول و عرض حدودا سه متر بود. من با توسل و توکل به خدا پریدم. وقتی چشم باز کردم، یک متر آن طرف تر روی زمین فرود آمده بودم. این خوان هم با موفقیت سپری شد و رفتیم برای رزم شبانه و پیاده روی های تمام نشدنی. عملیاتی در راه بود و ما را حسابی آب‌دیده می کردند.

 

فاش نیوز: پس در این مدت به دیدن خانواده نرفتید؟

- آنها به دیدنم می آمدند. یک بار همان اولش پدر و مادرم آمدند که فکر کردم پشیمان شده اند و آمده اند من را ببرند. به همین خاطر زدیم به بیابان که دستشان به من نرسد، اما ما را پیدا کردند و فهمیدم اشتباه کرده ام. یک بار هم برادرم آمد و یکبار دیگر هم پدرم با عمویم آمدند.

 

فاش نیوز: وظیفه شما چه بود؟ اسلحه هم که به شما ندادند؟

- من و دوستم محمد برای امدادگری انتخاب شدیم. به ما کمک های اولیه یاد دادند. یک روزه شدیم یک امدادگر تمام عیار.


 

فاش نیوز: از شب عملیات تعریف کنید.

- نیمه های شب ما را به طرف جنگل «امقر» بردند. اسم عملیات، والفجر مقدماتی بود. ما در دسته انصار گروهان اثنی عشر از گردان شهید شرافت بودیم. طولی نکشید که فهمیدیم عملیات لو رفته و عراقی ها با مهمات زیادی منتظر ما هستند، جوری که برای هر کدام ما یک آرپی‌جی شلیک می کردند. ما وظیفه داشتیم زخمی ها را پانسمان کنیم و برویم جلو. به جایی رسیدیم که دقیقاً در تیررس نیروهای بعثی قرار داشتیم. جنگ حالت تن به تن شده بود و هر چه دم دست بچه ها می آمد، به سوی عراقی ها شلیک می کردند. در همین حین از دوستم محمد جدا شدم. من فقط زخم های مجروحان را پانسمان می کردم. بعضی ها شکمشان پاره شده بود و من روده هایشان را جمع می کردم و داخل شکمشان جا می دادم و با پد، شکم آنان را پانسمان می کردم.

 

فاش نیوز: نحوه مجروحیتتان چطور بود؟

- وقتی به سمت آخرین مجروح می دویدم، یک دفعه احساس کردم چیزی به کمرم خورد. انگار نصف شده بودم. به یاد حرف های برادرم افتادم. فهمیدم من هم مثل او نخاعی شده ام. خونریزی ام شدید بود. شرایط انتقال ما به عقب وجود نداشت. مجروحان و شهدای زیادی در اطراف من بودند. از شدت ضعف بیهوش شدم. قبلش حس می کردم انگار با شهادت فاصله ای ندارم. شهادتین را خواندم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، عراقی ها را در چند متری خودم دیدم. به مجروحان تیر خلاص می زدند. وقتی به من و مجروح بغل دستی ام رسیدند، تصور کردند ما زنده نیستیم. ما را در ماشینی روی هم انداختند. ما هم تکان نمی خوردیم اما بالاخره فهمیدند که بعضی ها زنده اند و ما را از اجساد مطهر شهدا جدا کردند.


 

فاش نیوز: با بازجوهای سفاک بعثی ها چه کار کردید؟

- یکی از آن ها کنار من ایستاده بود و فارسی صحبت می کرد. او برای هر سوالی که بازجوهای عراقی می پرسیدند، با چوبی که در دست داشت به سر و روی من می زد. از من خواستند به امام توهین کنم ولی من گفتم: هر چقدر می خواهید بزنید، محال است به رهبرم توهین کنم. ما دوازده نفر بودیم که بعد از بازجویی ما را در یک جیپ انداختند. یک ساعت در راه بودیم که رسیدیم به جایی که روی تابلویی نوشته بود «العماره». زخم من هنوز پانسمان نشده بود و خونریزی داشتم. بیشتر مسیر در حالت نیمه بیهوشی و بی حالی بودم. ما را به بیمارستانی به اسم "تموز" بردند. در آنجا هم به ما رسیدگی نکردند. همان روز اول 4 نفر شهید شدند. کف سالن خون آلود بود. عدم رسیدگی به ما باعث عفونت زخم هایمان شده بود. 20 نفرمان در همان جا شهید شدند. در آن حالت یک بچه تهرانی باحال بود که ما با حرف هایش روحیه می گرفتیم. می گفت: «حسین! فکر کن برای چه به جبهه آمدی و اسیر شدی؟ ما نباید هدفمان را از دست بدهیم».

 

فاش نیوز: محل نگهداری شما چطور جایی بود؟

- هفتاد نفر بودیم در یک سالن نامناسب. حدود 20 الی 25 تخت هم در آنجا بود. عراقی ها فقط می آمدند شهدا را می بردند و به ما توجه نداشتند. روز سوم یک سرباز عراقی با ظرف غذا وارد شد و به حال ما می گریست. انگار زنش ایرانی بود و می گفت: ایرانی ها را دوست دارد. حتی عذرخواهی کرد برای روزهایی که مجبور است جلوی افسران بعثی با ما بداخلاقی کند. او آب آورد و سر رویمان را شست. من خونریزی داخلی هم داشتم. بعد از چند روز سر و کله یک دکتر تنومند پیدا شد. می گفت: صلاح نیست تیر را از کمرت دربیاورم؛ جای بدی گیر کرده و ممکن است در حین عمل، بقیه اعصابت را از بین ببرد. او بدون آنکه به من بی حسی بدهد، نقطه ای در بالای قلبم را سوراخ کرد و یک لوله وارد آن کرد تا خون ها از بدنم خالی شود. بعد از ظهر همان روز سر و کله صلیب سرخ پیدا شد. از آن روز اسمم رفت در لیست اسرا. برگه ای به من دادند تا برای خانواده ام نامه بنویسم، اما من از نوشتن مجروحیتم برای آنها امتناع کردم. چون باعث رنج و اندوه آن ها می شدم. برادرم عبدالکریم نخاعی بود و خانواده می دانستند وضعش چطور است، ولی من در دست دشمن اسیر بودم و بدون هیچ امکاناتی. اگر وضع مرا می فهمیدند، دق می کردند. بعد از 28 روز ما را به اردوگاه انتقال دادند و رفتیم پیش اسرای ایرانی.

 

فاش نیوز: کدام اردوگاه؟

- اردوگاه «عنبر» در رمادیه. همین که ما وارد اردوگاه شدیم، بچه ها دویدند به سوی ما. عراقی ها با باطوم به سر و رویشان می زدند، ولی آنها دسته برانکاردها را رها نمی کردند. همان وقت بردندمان حمام. پزشکان ایرانی آمدند بالای سر ما. آنها هم بعد از معاینه من به این نتیجه رسیدند که نمی شود گلوله را خارج کرد.


 

فاش نیوز: خاطره ای از دوران اسارت بگویید؟

- یک روز یک دکتر به اسم مجید آمد سراغم و از من خواست جیب پالتویش را بزرگتر کنم. من کمی خیاطی بلد بودم. با پارچه هایی که به دستم دادند، دو جیب بزرگ به اندازه دو وجب برای پالتواش دوختم. بعدها فهمیدم او در فرصتی مناسب که صلیبی ها آمده بودند، وارد درمانگاه شده و دور از چشم عراقی ها جیب هایش را پر از دارو کرده بود و برای بچه ها آورده بود.

 

فاش نیوز: تردد شما جانبازان نخاعی در محوطه به چه نحو بود؟

- سه ویلچر داده بودند برای ما که 21 نفر بودیم. در دو ساعت آزادباش، گاه نوبت به ما نمی رسید که با آن به حیاط برویم.

 

فاش نیوز: اوقاتتان در اردوگاه چطور می گذشت؟

- یک دکتری به اسم پاکنژاد برایمان کلاس قرآن می گذاشت. خودش اکثر دعاها و سوره های قرآن را حفظ بود. من هم جزء سی ام را حفظ کردم. داشتن کاغذ جرم بود اما بچه ها با کمک یک تکه مقوا و پارچه و کمی روغن، تابلوی نوشتن برای آموزش دعاها و قرآن و زبان خارجه درست می کردند.

 

فاش نیوز: امکانات بهداشتی مورد نیازتان چطور فراهم می شد؟

- هیچ امکاناتی مثل سوند و غیره نداشتیم. بچه ها خودشان با ایثار زیاد از ما که شرایط خاصی داشتیم نگهداری می کردند و به نظافت ما می پرداختند. یکی از بچه ها به اسم «بهمن امیریان» به خاطر نبودن امکانات، در اردوگاه شهید شد. خودم زخم بستری گرفتم که فقط با کمک خدا و تلاش دکتر مجید بهبود پیدا کردم. زمستان ها پتوی درست و حسابی نداشتیم و ما مثل بید می لرزیدیم و گرفتار سینه پهلو و کلیه درد می شدیم.

فاش نیوز: بهمن امیریان به چه نحو شهید شد؟

- او بچه شاهین شهر اصفهان بود. به من دعای کمیل را چنان یاد داد که حفظش کردم. هیچ وقت از درد ناله نمی کرد. فقط دستش را می گذاشت روی سرش و به پائین فشار می داد و زیر لب مدام می گفت: "یاالله ... یاالله".

یک شب حالش خیلی بد شده بود. در اثر عفونت نمی توانست ادرارش را دفع کند. مثانه اش باد کرده بود و درد می کشید. دکتر مجید با التماس و عصبانیت به در آسایشگاه می کوبید تا عراقی ها او را به بیمارستان ببرند اما بعثی ها اهمیت نمی دادند. دکتر مجید گفت: «اگر بهمن طوریش بشه به صلیب سرخ میگم». سر همین حرف چندین ساعت بعد، یک دکتر عراقی با چشمان خواب آلود و پف کرده آمد. همین که سوندی به امیریان زد، خون از بدنش جاری شد. شدت خونریزی زیاد بود و ساعتی بعد بهمن مظلومانه و غریبانه به شهادت رسید!

 

فاش نیوز: چرا اسم کتابتان "شورش در اردوگاه مرگ" است؟

- یک روز یک ماشین پرازخبرنگار دوربین به دست وارد اردوگاه شد. آمده بودند برای مصاحبه و فیلم برداری. جاسوس ها ریختند وسط و شروع به انجام کارهای منافی عفت در مقابل دوربین کردند. می رقصیدند و آواز می خواندند. اگر این فیلم پخش می شد، بعثی ها به هدف بزرگی رسیده بودند. چهره و جلوه بدی از اسرای ایرانی به نمایش درمی آمد. اگر این تصاویر به ایران می رسید، ایرانی ها درباره فرزندان خود چه فکری می کردند؟ به همین خاطر وقتی آزادباش دادند، بچه ها سریع از سیم خاردارها رد شدند و خود را به آن خودفروخته ها رساندند. اول دوربین ها را خرد و خاکشیر کردند. بعد هم باران مشت و لگد بود که به سر منافقین و جاسوسان فرود می آمد. فریاد «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر منافق» تا سقف آسمان می رسید. عراقی ها شروع به تیراندازی کردند و یکی از بچه ها مجروح شد. به دستور یکی از بچه ها، اسرا برگشتند سمت آسایشگاه ها؛ اما نیروی ضد شورش بعثی ها بر سر بچه ها هجوم آوردند و با باطوم شروع به زدن بچه ها کردند. بعضی از بچه ها لای سیم خاردارها گیر کرده بودند. خون از سر و رویشان می بارید. حتی در آسایشگاه هم آمدند و بچه ها را کتک زدند. هنگامه ای برپا شده بود ولی همه خوشحال بودند که منافقین و دشمن بعثی به هدف شومش نرسیده بود. بر اساس همین حادثه اسم کتاب را انتخاب کردم.

 

فاش نیوز: چه زمانی به میهن بازگشتید؟

- دو سال و اندی دوران اسارت من بود. بعد از آزادی یک جانبه اسرای مجروح عراقی، بر اثر پیگیری جمهوری اسلامی و صلیب سرخ حکم آزادی اسرای جانباز ایرانی هم صادر شد. ما را از خاک ترکیه به ایران اعزام کردند. بچه ها پیش ما می آمدند و هر کسی یک سفارش داشت. کلی اسم و شماره به ما دادند که خبر سلامتی آن ها را به خانواده هایشان بدهیم. خوشحال بودند که ما آزاد می شویم و از شرایط بد اردوگاه مخوف عراقی ها نجات می یابیم و این گونه برگشتیم به آغوش وطن.



فاش نیوز: اولین کسی از خانواده که در بدو آزادی دیدید چه کسی بود؟

- وقتی هواپیما در خاک ایران نشست، مسئولین به استقبال ما آمدند. بعد وقتی در قرنطینه بودیم، برادر و پدرم را از پشت شیشه اتاقم دیدم، اما وقتی زمان ملاقات شد، اول مادرم را دیدم. او مدام به سر و روی من بوسه می زد و می گفت: "حسین بلند شو قد و بالایت را ببینم. محمد، برادرم که ضایعه نخاعی شده بود، با کمک پزشکان بهبودی نسبی پیدا کرده بود و با عصا راه می رفت. او راه به راه از ما عکس می گرفت.

 

فاش نیوز: بعد از ورود به خاک کشور چه کردید؟

- اولش از مسئولین خواستیم ما را به دیدن امام و آسایشگاه سربازان عراقی در ایران ببرند. دیدن امام تمام رنج و درد اسارت را از ذهن ما پاک کرد. یک لحظه چشم از چهره نورانی امام بر نداشتم. می خواستم به جای همه اسرا نگاهش کنم. به جای دکتر مجید، به جای بهمن و ... بعد ما را به اردوگاه عراقی ها بردند. چه امکاناتی در اختیارشان بود! یکی از بچه ها با زبان عربی از شکنجه شدن بچه ها به دست عراقی ها صحبت کرد. اسرای عراقی سرشان پایین بود و بعضی ها گریه می کردند. بعد هم مرا به بیمارستان نجمیه فرستادند و یک سری کارهای درمانی برایم انجام دادند. خوب شدنی که نبودم اما میله ای در کمرم گذاشتند. بعد از 4 ماه که از آمدنم می گذشت، عازم شوشتر شدم. «محمد بابازادگان» پیشم آمد؛ ساعتی با هم گریه و درد دل کردیم. همان اول عملیات بر اثر انفجار خمپاره، موجی می شود و منتقلش می کنند عقب. مردم شوشتر استقبال باشکوهی از بنده به عمل آوردند. مرا شرمنده لطفشان کرده بودند. 15 کیلومتر مانده به شوشتر آمده بودند استقبال. در سال 69 هم با یک دختر فوق العاده مهربان و مومن ازدواج کردم. او با حضورش به من قوت قلب و انگیزه حرکت و تلاش می داد. با آگاهی کامل، ازدواج با جانباز را انتخاب کرده بود. هنوز که هنوز است حالت های بسیجی اش را حفظ کرده است. آچار فرانسه مشکلاتم است. شش ماه بعد از ازدواج به استخدام سپاه درآمدم و در قسمت ایثارگران خدمتگزار همرزمانم بودم.

 

فاش نیوز: ممنون. ان‌شاءالله دستاورد عظیمی که با صبوری و پایداریتان کسب شده، فراروی آیندگان ما باشد و در دل و ذهن مردم کشور ما حفظ شود.

- ان‌شاءالله. من هم از شما تشکر می کنم.




موضوع مطلب : معظمی نژاد, جانباز آزاده, آزاده سرافراز, جانباز قهرمان, شهید سرافراز بهمن امیریان

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 3468
  • بازدید دیروز: 2275
  • کل بازدیدها: 11603079
پیوندها
لوگو
در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 3468
  • بازدید دیروز: 2275
  • کل بازدیدها: 11603079