سفارش تبلیغ
صبا
 
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
علیرضااحسانی نیا
صفحه نخست              عناوین مطالب وبلاگ     
درباره وبلاگ


در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
صفحات وبلاگ
نویسندگان

سردار نجاتجانشین سازمان اطلاعات سپاه با بیان اینکه اگر طرح سپاه پذیرفته می‌شد، فاو از دست نمی‌رفت، گفت: فتنه‌گران در سال 89 به جبهه‌النصره نامه نوشتند.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار به نقل از مهر، سردار حسین نجات، جانشین سازمان اطلاعات سپاه با حضور در برنامه دست خط به سوالات مجری این برنامه پاسخ داد.

متن کامل این گفتگو به شرح زیر است:

س: چرا شما به عنوان رمز پیروزی عملیات والفجر 8 شناخته شدید؟

نجات: تسامح شده! ما هیچ نقشی در پیروزی والفجر 8 نداشتیم. آنی که پیروز بود و پیروزی را به مردم ایران هدیه کرد در راس و اول خدا بوده است، بعد هم رهبری داهیانه حضرت امام بود که هرچه داریم از آن پیر دیر ما بود و آن رهبر عاقل و رهبر محکم و با صلابت ما بود و اگر نفس مسیحایی ایشان نبود، یک لحظه این نفس را از جبهه ها قطع می‌کرد، ما هیچ پیروزی در جبهه ها نداشتیم.

عملیات والفجر هشت طرحی  بود که فرماندهی جنگ به این نتیجه رسید که با دشمن در نقطه ای درگیر بشود که بتواند غافلگیری را انجام بدهد. به دنبال تجاربی که فرماندهی جنگ در عملیات خیبر و بدر داشت، به این نتیجه رسیده بود که ما از لحاظ امکانات و تجهیزات نظامی با دشمنی که تا دندان توسط هم ابر قدرتهای شرق و غرب مسلح شده بود و ارتجاع منطقه هم به ما کمک می‌کرد، ما باید در جایی عملیات انجام می‌دادیم و حمله می‌کردیم که او غافلگیر بشود.

منطقه فاو به خاطر ویژگی‌هایی که داشت، می‌توانستیم دشمن را غافلگیر کنیم. اولین و مهمترین خصوصیت منطقه فاو، رودخانه اروند بود. رودخانه اروند رودخانه سرکش و مهار نشدنی است که در بعضی جاها عرض آن حدود یک کیلومتر و در جاهایی به حدود 500 متر می‌رسد. این رودخانه دارای جزر و مد است در موقعی که جزر میشود سرعت آب به سرعت زیاد می‌شود بعضی اوقات تا 60 کیلومتر در ساعت سرعت آب می‌رسد که اگر یک غواص بخواهد عبور بکند غواص را آب می‌برد.

نکته دوم این بود که جاده های دسترسی به اروند، جاده هایی که بدرد یگان های منظم بخورد، نبود. نکته سوم آن منطقه منطقه مسکونی بود، یعنی کل حاشیه اروند رود از آغاز آبادان تا آخر منطقه اروند رود حداقل 14-13 هزار نفر ساکن بودند 33 هزار خانواده آنجا ساکن بودند، لذا دشمن احساس نمی‌کرد اینجا عملیات باشد. ارزش فاو از بسیاری از جهات ارزش نقطه کلیدی برای عراق داشت.

اولین و مهمترین نکته این بود که تنها راه دسترسی عراق به دریای آزاد و خلیج فارس، فاو بود. آن خدمتی که برادران حفاظت اطلاعات در زمان جنگ توانستند بکنند، این بود که برای اولین بار طرحی را تهیه بکنند که ما اصطلاحا آن طرح را گذاشتیم حصار امنیتی، یعنی بررسی کردیم که دشمن اگر بخواهد جمع آوری اطلاعات از ما بکند، راهها و روش‌های جمع آوری اطلاعات دشمن چیست؟

حدود 16-15 طریق جمع آوری اطلاعات دشمن از ما بود دشمن می توانست متوجه شود که ما می‌خواهیم عملیات انجام بدهیم. طراحی عملیات انجام شد. در ان طراحی همه فرماندهان کمک کردند، همه بسیجیان کمک کردند و این طرح به خوبی اجرا شد. چون عملیات در غافلگیری کامل انجام شد از این جهت نقش حفاظت اطلاعات در آنجا نقش ویژه ای بود.

س: می خواستم از همینجا یک پلی بزنیم به تشکیل حفاظت اطلاعات، شما عضوحلقه اولی بودید که با آقای محسن رضایی که در واقع آن زمان فرماندهی حفاظت اطلاعات سپاه را داشتند، پیوستید. آقا محسن در همین برنامه اعلام کردند که آقای نجات از نفرات اولی بود که به ما پیوست.

نجات: بله، آقای محسن رضایی اولین مسئول حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران بودند. موقعی که اطلاعات سپاه پاسداران تشکیل شد تقریبا آن موقع تنها تشکیلات اطلاعات امنیتی که در جمهوری اسلامی بعد انقلاب تشکیل شد به همت آقای محسن رضایی بود.

ایشان که اطلاعات را تشکیل دادند بعد از اینکه شهادت شهید بهشتی اتفاق افتاد جمعی از رفقایی که سابقا با آقای رضایی همکاری می‌کردند در کارهای مخفی، به این نتیجه رسیدند که وظیفه شان است که برای مقابله با ضد انقلاب بیایند به آقای محسن رضایی کمک بکنند. لذا ما برای اینکه بیاییم با ضد انقلاب مبارزه کنیم آمدیم و کمک کردیم به ایشان.

ایشان در سال 61 به من پیشنهاد کردند که من مسئول حفاظت اطلاعات سپاه بشوم. حفاظت اطلاعات تا قبل از آن، یک مجموعه جمع و جوری بود که شاید عدد آن در کل کشور به صد نفر هم نمی‌رسید.

آن موقع که بنده آمدم در حفاظت اطلاعات به کمک ایشان و واقعا همین ابتکاراتی که جوانان آن موقع داشتند، یک پایگذاری حفاظت خوبی شد برای سپاه پاسداران و در اکثر استانهای کشور این حفاظت اطلاعات تشکیل شد وگسترش پیدا کرد. این ادامه پیدا کرد تا اینکه اواخر سال 62 قانون وزارت اطلاعات تشکیل شد، در قانون وزارت اطلاعات حفاظت اطلاعات سپاه تبدیل به یک سازمان شد، یعنی نیروهای مسلح حفاظت اطلاعاتشان تبدیل شد به یک سازمان و از زیر نظر اطلاعات خارج شد که مسئول آن سازمان را باید رهبری انقلاب مشخص می‌کرد که سال 63 حجت الاسلام سعیدی که الان نماینده ولی فقیه در سپاه هستند، شدند اولین رئیس سازمان حفاظت اطلاعات سپاه با این تشکیلات جدید.

توافقی که بین من وآقای سعیدی انجام شد واین یک توافق داوطلبانه بود من قبول کردم که مسئول حفاظت اطلاعات یگان های خودمان در جبهه بشوم که در آنجا می‌شد حفاظت اطلاعات در قرارگاههای خاتم سپاه یا حفاظت اطلاعات نیروی زمینی سپاه. تقریبا از سال 63 که منجر به عملیات بدر شد، ما از تهران منتقل شدیم جنوب و تا آخر جنگ مسئول حفاظت اطلاعات یگان‌های سپاه را داشتیم.

س: گفتید آشنایی‌تان با آقا محسن رضایی به قبل از انقلاب برمی‌گردد؛ شما جزء «منصورون» بودید؟

نجات: من با یکی از شاخه های منصورون فعالیت داشتم؛ شاید اولین سازمانی هم بود که به عنوان یک سازمان مسلح، اعتقاد به ولایت فقیه را تئوریزه کرد. یعنی شما قانون اساسی را در آن موقع سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی پیشنهاد داد به مجلس، قبل از اینکه قانون اساسی تشکیل بشود، تنها قانون اساسی است که ولایت فقیه را آورده بود جزء قانون اساسی.

س: چه زمانی جدا شدید از سازمان مجاهدین و آن گروهها هم به نوعی از هم جدا شدند؟

نجات: تقریبا سال 61 بود یعنی اواخر سال 60 بود که اختلافات داخل سازمان شروع شد، اختلافات هم بیشتر روی میزان ارتباط نماینده ولایت فقیه در سازمان مجاهدین انقلاب بود که آقای راستی بودند. تعدادی از اعضای سازمان خدمت امام رسیدند از امام خواستند که یک نفر را به عنوان نماینده خودشان مشخص کنند.

آنجا هم افراد مختلفی پیشنهاد شد. گفتند اتفاقا بعضی از گروههای ما ازقبل با آیت‌الله راستی ارتباط دارند. امام فرمودند همین ایشان خوب است، ایشان نماینده من باشند در آنجا. بعضی پیشنهاد کردند که اجازه بدهید ایشان نماینده شما در بعد ایدئولوژیک باشد، در بعد سیاست نباشد. یعنی یک عده از همان زمان می‌خواستند سیاست را از دیانت جدا کنند، امام این موضوع را نپذیرفتند.

س: این مطلب را چه کسانی می‌گفتند آن موقع؟

نجات: جناح آقای بهزاد نبوی یک مقدار اعتراض داشتند نسبت به این قضیه. همه جناح ها ارتباطشان خوب بود با آقای راستی. ایشان در مقطعی احساس کردند که بعضی از مواضع سیاسی سازمان مجاهدین انقلاب با مواضع امام فاصله دارد، یک مقدار دخالتشان را بیشتر کردند در امور و سازمان.

آن برادرهایی که جناح چپ اسم گرفتند، روی این دخالت نماینده ولی فقیه اعتراض داشتند حتی این بحث به خود امام کشیده شد، آقای راستی رفتند خدمت حضرت امام و گفتند که اینها معتقد هستند شما باید نظارت بکنید و دخالت نکنید. امام هم خندیدند که اگر نماینده ای قرار باشد که آنجا باشد و دخالت نکند به چه درد می خورد.

خب این اصرار آقای راستی که خطوط امام را آنجا بیشتر اجرا کند، باعث گله‌مندی آن جناح شد و نهایتا فکر می‌کنم اواخر سال 61 بود که 18 نفر از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی جدا شدند و همین افراد بعدها موقعی که سازمان مجاهدین انقلاب به این نتیجه رسید - بعد انحلال حزب جمهوری اسلامی - بهتر است به فعالیت جنگ بپردازد و فعالیت تشکیلات دیگری را انجام ندهد، سال 65 منحل شدند لیکن این برادرها از این خلا استفاده کردند و سال 70 یک تغییراتی دادند و «سازمان مجاهدین» را کردند «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی»، آن آرم جهادی را هم برداشتند و شد «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران» با مشی آقای نبوی.

س: گفتید درگیری‌هایی در اوایل انقلاب با منافقین و گروهک ها داشتید که خودش دامنه وسیعی دارد، یک اشاره ای بکنید که چه سختی‌هایی این درگیری‌ها داشت و چطور اداره می‌کردید؟

نجات: بعضی اوقات دوستان می‌گفتند که ما جبهه هستیم به اصطلاح دو ماه یا سه ماه خانواده خود را نمی‌بینیم. من یادم هست که اوج درگیری ما با منافقین زمانی هفته به هفته بچه ها نمی‌رسیدند خانه بروند، حالا شما در نظر بگیرید آن شرایطی را که ما پیوستیم به سپاه پاسداران، شرایطی بود که واقعه حزب جمهوری اسلامی اتفاق افتاد که هفتاد نفر از بهترین مردان این کشور شهید شدند، بیست سی نفر از این تعداد، نمایندگان مجلس بودند که هر کدام در شهر خودشان رای اول را داشتند.

شهید بهشتی در آنجا بودند، بسیاری از وزرای ما در انجا شهید شدند. ما آن موقع احساس کردیم که دیگر نمی‌شود ایستاد و منتظر این فجایای منافقین باشیم. یک تعدادی 20 – 30 نفر به آقای محسن رضایی رجوع کردیم و از ایشان خواهش کردیم که اجازه بدهد ما کمکشان بکنیم. در آن موقع هم همین بخش امنیتی رایک بخشی از کار بر روی منافقین و سازمان پیکار را به ما واگذار کردند که الحمدالله نتایج خوبی هم داشت. یعنی ضرباتی که به منافقین وارد شد که منجر به خروج بخش نظامی منافقین از کشور شد، حاصل همین زحماتی بود که آن موقع برادرها کشیدند.

س: لحظه شروع جنگ کجا بودید؟

نجات: بنده در سال 59 در کمیته ایدئولوژی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بودم.

س: چگونه مطلع شدید؟ در تهران حضور داشتید؟

نجات: نه، ما آن موقع برای کمک به سپاه یک کمیته ای را در سازمان مجاهدین انقلاب درست کردیم به نام کمیته پشتیبانی کردستان. آن روز من یادم است که در مسیر برگشت از کردستان بودیم در روز 31 شهریور که این اتفاق افتاد و هواپیماهایی که آمدند بمباران کردند را ما در آسمان دیدیم که تعدادی هواپیمای نا آشنا هستند که در راه متوجه شدیم که رسیدیم به تهران متوجه شدیم شروع جنگ است.

س: فکر می‌کردید که هشت سال ادامه پیدا کند؟

نجات: نه، روز اولی که گفتند بروید جبهه، گفتند که شما شش ماهه میروید جبهه. من گفتم که حالا شما می‌گویید شش ماه، ولی ما می‌رویم و تا آخرش می‌ایستیم.

س: وضع ارتش و سپاه در آغاز جنگ چگونه بود؟ البته سپاه که واقعا نوپا بود، ارتش اوضاعش چطور بود؟

نجات: ارتش در ابتدای شروع جنگ دو تا مشکل را با خودش یدک می‌کشید. اول اینکه ارتش تسویه شده بود، تقریبا ما «سرتیپ تمام» چند نفر به اندازه انگشتان دست داشتیم. تسویه مفصلی در ارتش شده بود. یک خیانتی هم آن تیمسار مدنی انجام داد که مدتی گذاشته بودنش به عنوان وزیر دفاع.

ایشان هم امد تغییراتی را در نیروی انسانی ارتش انجام داد که ارتش کاملا در حالت عدم آمادگی قرار داشت. یگان‌هایی هم که سپاه پاسداران داشت عمدتا یگان مبارزه با ضد انقلاب بود نه درگیری برای جنگ، لذا ما هم یگان نداشتیم و سیاست بنی صدر هم این بود که اجازه نمی‌داد سپاه پاسداران برای دفاع یگان تشکیل بدهد و دیگر اینکه می‌گفت شما اگر می‌خواهید نیرویی تشکیل بدهید، نیروهایتان را بفرستید داخل ارتش.

این خاطره زیبا و تلخی است که چندین بار حاج محسن رفیقدوست گفتند که شهید کلاهدوز از جنوب زنگ زد و گفت اگر به دست من هزار قبضه آرپی‌چی و گلوله اش را برسانند، من نمیگذارم که دشمن به ایستگاه حسینیه برسد. حاج محسن رفیقدوست هم می‌گفت من هم رفتم ستاد مشترک ارتش و از آنها درخواست کردم که به ما اسلحه بدهید، گفتند دلمان می‌خواهد بدهیم، اما بنی‌صدر به ما گفته که حق ندارید به سپاه اسلحه بدهید. اگر نیرو دارند داخل یگان‌های ارتش بفرستند.

ایشان هم گفتند من شبانه راه افتادم، گفتند بنی صدر توی پایگاه دزفول است، منتظر شدم تا ازجلسه بیاید و گفتم اسلحه میخواهیم، دستور بدهید که این اسلحه را به ما بدهند، بنی صدر گفت ما به شما اسلحه نمی‌دهیم، بیایید با ارتش کار بکنید. حاج محسن رفیقدوست می‌گفت من جلوی ماشینش خوابیدم گفتم یا از روی جنازه من رد می‌شوی یا زیر این برگه را امضا می کنی، و ایشان هم زیر برگه ها را امضا کرد که این اسلحه ها تحویل سپاه پاسداران بشود.

می‌گفت آمدیم تهران رفتیم لجستیک ارتش و آنجا هم گفتند که به ما اعلام کرده‌اند که اگر کسی همچین نامه ای را آورد اسلحه را به او تحویل ندهید!

ایشان هم  زرنگ بود، یگ گردان پاسدار برد کنار تسلیحات ارتش که میدان توپخانه بود. دیوار تسلیحات ارتش را انبارش را تخریب کرد، دو تا کامیون هم گذاشت هرچه اسلحه می‌خواست برداشت برد و بعد هم دیوار را آورد بالا.

من یادم است که این خاطره را هم از آقا شنیدم و هم از خود حاج محسن رفیق دوست که رفتیم خدمت آقا که در ان زمان نماینده امام بودند در شورایعالی دفاع. گفتند آقا ما امدیم اجازه بگیریم که اگر ارتش به ما اسلحه نداد، اجازه داریم خودمان برویم و از انبارش برداریم، آقا هم خندیدند که شما دیروز رفتید برداشتید چرا امروز آمدید از ما اجازه می‌گیرید؟

یعنی سپاه پاسدارانی که می‌خواست گردان تشکیل بدهد و بگوید که اسلحه بدهید که از خودمان در مقابل دشمن حمایت کنیم، بهشان اسلحه نمی‌دادند. بنی‌صدر تفکرش این بود. به مجردی که در خرداد سال 60 بنی‌صدر اول از فرماندهی کل قوا برکنار شد، بعد هم از کشور فرار کرد، اولین عملیات مشترک را سپاه وارتش انجام دادند به عنوان «عملیات فرماندهی کل قوا خمینی روح خدا». بلافاصله بعد ان عملیات فتح المیبن که ابعاد عملبات فتح المبین را شما میدانید در منطقه و بعد هم عملیات شکستن حصر آبادان عملیات ثامن الائمه. عملیات بیت‌المقدس هم که از اردیبهشت 61 شروع شد تا خرداد.

یعنی ظرف یکسال از خرداد سال 60 که بنی صدر رفت کنار، یعنی آن افکار لیبرالی رفت کنار و سپاه وارتش کنار هم حضور پیدا کردند و سپاه تشکیل تیپ داد، توانستیم دشمن را از مرز بیرون کنیم.

س: آیا درست که ارتش و سپاه از میانه جنگ با هم اختلاف پیدا کردند؟

نجات: ارتش و سپاه هیچ وقت با هم اختلاف نداشتند، اگر هم اختلافی بود روی شیوه عملیات بود. بعضی از دوستان زرنگ ما در سپاه هم می‌گفتند که اگر بعضی از افراد سیاسی ما را تحریک نمی‌کردند، همین اختلافات هم به وجود نمی‌آمد.

س: سپاهی‌ها این را می‌گفتند؟

نجات: هم سپاهی ها هم ارتشی‌ها. یعنی بعضی از این اختلافات از بیرون سیستم تزریق می‌شد. یعنی تشویق می‌کردند که این روش برای عملیات بهتر است یا روش دیگری انجام شود.

س: یعنی شخصی مثل صیاد شیرازی تحریک می‌شد؟

نجات: صیاد شیرازی هیچ موقع با سپاه مشکل نداشت، یعنی ما موقعی که صیاد می آمد داخل سپاه، احساس می‌کردیم که یک پاسدار داخل سپاه می‌شود.

بعضی اوقات سیاست‌هایی که بالاترها اتخاذ می‌کردند باعث می‌شد که اینها از هم دور بشوند.

س: یعنی فرماندهی جنگ؟

نجات: حالا فرماندهی جنگ که مستقیم خود امام حضور نداشتند. آقای هاشمی بودند ممکن بود که مطلبی بگویند که این اتفاقات بیفتد.

س: نقش آیت الله هاشمی رفسنجانی در جنگ چه بوده است؟

نجات: از نظر من آقای هاشمی رفسنجانی دو تا نقش باصطلاح ویژه می‌شود برشمرد. یک نکات مثبت ایشان است که هماهنگی بین سپاه و ارتش را خوب انجام می‌داد، باعث ایجاد وحدت فرماندهی بین سپاه و ارتش می‌شد، در حل مشکلات پشتیبانی جنگ نسبتا خوب کار می‌کرد. بالاخره پل ارتباطی بین جبهه بودند و دولت، لیکن من اگر بخواهم نقش منفی بگویم، ایشان نقش و اثر ویژه ای را برای دولت آن زمان و نخست وزیری آن موقع داشتند، یعنی بیشتر نخست وزیر بود که آن موقع کار انجام می‌داد.

واقعا دولت ما مثل دولت عراق نمی‌شود بگویم دولت جنگ، با اینکه امکانات زیادی از کشور آمده بود پای جنگ. دولت آنچنان که باید و شاید پشتیبانی نمی‌کرد.

من یک خاطره ای را از برادر عزیزم سردار رشید نقل می‌کنم که ان‌شالله ایشان هم راضی باشد که بگویم. ایشان می‌گفتند که جلسه ای بود در تهران، آن موقع مقام معضم رهبری رئیس جمهور بودند، آقای هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس بود، نخست وزیر وقت هم انجا بود، یک تعدادی هم از فرماندهان سپاه هم بودند، در انجا که فرمانده کل سپاه این مساله را مطرح کرد که اگر شما برای ما پانصد گردان را تجهیز کنید، یعنی تبلیغات کنید که نیروی بسیجی بیاید، به اینها لباس بدهید و تغذیه‌شان را تامین بکنید و امثالهم، ما می‌توانیم وضعیت جبهه ها را یک تغییر اصولی بدهیم.

آقای رشید از روی یادداشتش می خواند و می‌گفت که تنها کسی که در میان آن جلسه به شدت از ما پشتیبانی کرد، آقای خامنه ای رئیس جمهور وقت بودند و آنجا نخست وزیر ان موقع گفت که ما بند پوتین این پانصد گردان را هم نمی‌توانیم تامین بکنیم. این برای آن زمانی است که ما یک گزارشی را در سنگر از دست یکی از اسرای عراقی گرفتیم که در آن، وزیر مخابرات آن موقع گزارش داده بود به صدام که من سه ماه رفتم در فلان لشکر و سپاه سوم، این کارها را انجام بدهم و یک ارتباطاتی را برقرار کرده‌ام، اگر اجازه بدهید برگردم بغداد.

س: بعضی ها می‌گویند که ما فاو را به دلیل فعالیت سیاسی برخی از فرماندهان سپاه در مجلس از دست دادیم؛ درست است چنین چیزی؟

نجات: نه، ببینید مقطعی که فاو سقوط کرد، به دنبال آن شلمچه سقوط کرد، یک استراتژسی را فرماندهان سپاه پیشنهاد دادند که همان جلسه که عرض کردم همین استراتژی بود که ما باید پانصد گردان به یگان‌های خودمان اضافه کنیم که ما اگر یگان‌هایمان حدود سیصد گردان است، برسانیم به هشتصد الی هزار گردان، اگر آن پانصد گردان را برای ما تامین می‌کردند ما نیروی کافی در فاو و شلمچه می‌گذاشتیم، در غرب با یک نیروی دیگر می‌جنگیدیم از ما می خواستند که ما عملیات دیگری انجام بدهیم، ما رفتیم عملیات حلبچه را انجام دادیم، والفجر ده در عملیات  حلبچه ما رفتیم حلبچه را گرفتیم.

عملیات بعدی ما در منطقه ماووت بود، عمده قوای ما سه چهارم نیروی ما منتقل شده به غرب کشور، یک چهارم نیروی سپاه و بخشی از نیروی ارتش مانده در جنوب. خب با این یک چهارم نیروی ما، عراق هم همه نیرهایش را جمع کرد باصطلاح پاتک های مفصلی کرد و موفق شد فاو و شلمچه را از ما بگیرد. اگر طرح سپاه پذیرفته می‌شد که ارتقای نیرو پیدا کند و ارتقای تجهیزات داشته باشد، این اتفاق نمی‌افتاد.

س: برخی معتقدند که ما آخر جنگ دیگر توان جنگ را نداشتیم و تحلیل رفته بودیم چنین موضوعی درست است؟

نجات: این را با یک خاطره پاسخش را می‌دهم؛ سال 67 که دشمن یک دور دیگر عملیات کرد حتی تا پاسگاه زید هم آمد، بعد از اینکه ما قطعنامه را پذیرفتیم.

آن موقع همه یگان‌ها برای دفع تجاوز پر شده بودند، نیرو به اندازه شاید سیصد چهارصد گردان آمده بود داخل یگانهای سپاه پاسداران. مقام معظم رهبری هم که ان موقع رئیس جمهور بودند ایشان همیشه در مقاطع حساس در جبهه ها حاضر بودند. من در ان جلسه بودم. فرماندهان سپاه گفتند که الان همه یگان‌ها آمادگی دارند ما از شما خواهش می‌کنیم که اجازه بدهید یکبار دیگه به دشمن حمله بکنیم و شلمچه و فاو را پس بگیریم.

مقام معظم رهبری هم که رئیس جمهور بودند، گزارش گرفتند، یعنی برایشان احراز شد که واقعا یگان‌ها می توانند این کار را انجام بدهند. گفتند من باید از امام اجازه بگیرم.

همان شب زنگ زدند به حاج سید احمد آقا گفتند که فرماندهان سپاه و فرمانده قرارگاه‌ها اینجا جمع هستند و چنین پیشنهادی می دهند، حاج احمد آقا قرار شد تا ده دقیقه بعدش پاسخ بدهد، ایشان رفتند از امام سئوال کردند و امام یک پاسخی دادند. حدس می‌زنید چه پاسخی دادند؟

مجری: نمی‌دانم!

نجات: امام همان کاری را که در صدر اسلام پیغمبر اسلام (ص) انجام دادند، همان تصمیم را ایشان گرفتند. گفتند که ما قطعنامه را پذیرفتیم، گفتیم که صلح می خواهیم بکنیم، لذا ما خلاف عهدمان انجام نمی دهیم، چون پذیرفتیم پایان جنگ را، یکبار دیگر شروع کننده جنگ نخواهیم بود. یعنی با اینکه می‌دیدند ما آمادگی داریم اجازه عملیات را ندادند. لذا وقتی می گویند ما کاملا بریده بودیم اینطور نبود. بچه‌ها گفتند که یکبار دیگر برویم داخل عراق، ولی امام نپذیرفت، آن هم به خاطر اینکه قطعنامه را پذیرفته بودند، نمی‌خواستند نقض عهد کنند.

س: به نظر شما پذیرش قطعنامه کار درستی بود؟

نجات: در آن شرایط با آن وضعیتی که ما قصد داشتیم، تصمیم ما این بود که یک نقطه کلیدی را در عراق بگیریم آن نقطه کلیدی را هم ما بصره تعیین کرده بودیم، که بعد از اینکه آن نقطه کلیدی در عراق را گرفتیم بتوانیم اراده خود را بر دشمن تحمیل بکنیم، چون در مذاکره کسی برنده است که دستش پر باشد؛ یعنی همیشه پشتوانه دیپلماسی باید یک قدرت باشد.

اگر ما یک نقطه کلیدی را ما در عراق می گرفتیم، می توانستیم این قدرت را مذاکره کنیم. قطعنامه 598 را زمانی سازمان ملل صادر کرد که ما تو فاو و شلمچه بودیم یعنی پشت درهای بصره بودیم. علتی که امام قطعنامه 598 را پذیرفتند به دو علت بود، یکی اینکه دیدند یگانهای ما دارند آنجاهایی را که به دست آورده بودند که نقاط کلیدی بود از دست می دهند، دو اینکه قطعنامه 598 همان شروطی که امام می خواستند را تامین کرده بود. به این دو دلیل بود. البته امام اسم آن را جام زهر گذاشتند، ولی به نظر من در جنگ برنده اصلی ما بودیم. اول دشمن را بیرون انداختیم ماشین جنگی دشمن را خاموش کردیم به همه خواسته های خودمان رسیدیم، بعد هم همین شورای امنیت سازمان ملل عراق را به عنوان متجاوز محکوم کرد و محکوم کردند که غرامت جنگی ما را پرداخت کنند.

س: حال و هوای جبهه ها بعد از قطعنامه چگونه بود؟

نجات: قطعنامه که پذیرفته شد همه ما به قول معروف دمغ بودیم. همه فرماندهان یکجا جمع شدیم موقعی که متنی را که امام فرمودند خواندند، همه فرماندهان گریه می کردند، انجا یک نفر پیشنهاد کرد که شاید امام از دست ما ناراضی باشد، همه ما برویم تهران جماران و بگوییم که اگر اشتباهی کردیم به ما بگویید و ما هم اماده هستیم که هرچه شما بگویید عمل بکنیم، قصد کرده بودیم که فردا برویم، حاج احمد آقا فهمیدند این موضوع را  و گفتند که امام فرمودند به تهران نیایید، ما در تصمیمی که گرفتیم مصمم هستیم و تغییر هم نخواهیم داد، بعد شما آن بیانیه ای که امام به فرماندهان جنگ نوشتند، یک تکه هایی از آن نامه را در برنامه بخوانید. من به فرزندان عزیزم به فرماندهان عزیزم میگویم که این روحیه خودتان را حفظ کنید، عبارات بسیار قشنگ و زیبایی بود که دستخط زیبایی هم نوشته شده بود که انصافا این بود که ما برای ادامه انقلاب اسلامی همیشه باید قدرت‌هایمان را حفظ کنیم و ادامه بدهیم.

س: چرا بعد از پذیرش قطعنامه با اینکه تجربه اش را داشتیم، دیگر مثل اول جنگ نبودیم، یکباره حمله کردند و تا نزدیکی‌های اهواز هم دوباره امدند؟

نجات: تصور ما این بود که ما قطعنامه را پذیرفتیم، عراق هم چون از قبل اعلام کرده بود که آن هم می پذیرد، فکر میکردیم که آن هم به عهد خودش پایبند است همانطور که امام به عهد خودش پایبند بودند و رزمندگان این تصوری را که آنها خلاف عهد خودشان را بکنند، نداشتند.

یک اصلی هم داریم که بسیجی های ما در موضع آفند خلی بهتر عمل می کنند، مثلا یگان های آن موقع سپاه یگانی که پدافند بکنند نیست. اگر به یک بسیجی می‌گفتند تو باید در خط پدافند مستقر شوی، خط پدافند را برای خود مرگ خودش می دانست ولی اگر می گفتند تو یگان خط‌شکنی، باید شب اول بزنی به خط و شهید بشوی، مثل این بود که همه دنیا را به او داده باشی. لذا در خط‌شکنی و آفند، بچه های بسیجی آمادگیشون بیشتر از خط پدافند بود.

 

ادامه مطلب را از اینجا بخوانید...




موضوع مطلب : متن کامل گفتگوی سردار نجات, دستخط, سردار نجات در دستخط, برنامه دست خط, ناگفته های جنگ

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 1585
  • بازدید دیروز: 5102
  • کل بازدیدها: 9854529
پیوندها
لوگو
در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 1585
  • بازدید دیروز: 5102
  • کل بازدیدها: 9854529