سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
 
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
علیرضااحسانی نیا
درباره وبلاگ


در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 642
  • بازدید دیروز: 3272
  • کل بازدیدها: 9454501
صفحات وبلاگ
نویسندگان
پنج شنبه 91 خرداد 4 :: 8:10 صبح ::  نویسنده : الحمدلله رب العالمین
موقوفات شریف دکتر محمود افشار از بمبئی تا یزد؛
"عماریون"- خانواده محمود افشار به بابیت معروف بوده اند(یعنی بابی طرفدار سید علی محمد باب بوده اند نه بهائی طرفدار عباس افندی). به همین جهت وقتی که محمود افشار به معاونت وزارت فرهنگ روز منصوب شد، برحسب پافشاری روحانیون غیر درباری از شغل معاونت به علت بابی بودن منعزل شد. پسرش ایرج در لژ تقی زاده که در آلمان تشکیل شده بود عضویت داشت. در لژی که به زعامت سید حسن تقی زاده تشکیل شده بود دکتر عبدالحسین زرین کوب و دکتر... حضور داشتند . بعدها دکتر.... و دکتر.... باین لژ پیوستند و اکنون پس از تقی زاده راهنمایی این لژ با دکتر.... است. 

  

{ به نقل از صفحه ی اول روزنامه سید محمود دعایی( اطلاعات ) پنجشنبه 19/12/1389:}

انّ آثارنا تدلّ علینا

فانظروا بعدنا الی الآثار !

با کمال تأسّف و تألّم فاجعه اسفناک رحلت محقق عالیقدر ایرانشناس نامدار شادروان استاد ایرج افشار را به پیشگاه جامعه علم،ادب و فرهنگ تسلیت عرض می نماید.مراسم تشییع...از محل دائره المعارف بزرگ اسلامی....

سید مصطفی محقق داماد

(رئیس شورای تولیت و هیئت مدیره بنیادموقوفات دکتر محمود افشار)


{ به نقل از صفحه ی اول روزنامه سید محمود دعایی( اطلاعات ) پنجشنبه 19/12/1389:}

ایرج افشار به رحمت ایزدی پیوست...

فرزندان و همسران ایشان :

بهرام ، کوشیار و آرش – ماری صوفی سیاوش(همسر مرحوم بابک) ، شهرزاد اردلان ، نازفر بهروز و شبنم خرمی

برادران و خواهران : مهدخت ، مهربانو ، فرنگیس ، ساسان و خسرو افشار

{ به نقل از روزنامه سید محمود دعایی( اطلاعات ) شنبه 21/12/1389:}

...ایرج افشار تشییع شد؛ به گزارش مهر غلامعلی حدادعادل رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس،فرهاد رهبر رئیس دانشگاه تهران،علی اکبراشعری معاون رئیس جمهور و سید مصطفی محقق داماد... سید کاظم موسوی بجنوردی ، محمدعلی اسلامی ندوشن ، محمدرضا شفیعی کدکنی ، غلامرضا اعوانی ،کامران فانی، احمد منزوی ، ناصر تکمیل همایون، عبدالله انوار ،ایرج امینی، محمد علی دادخواه ، بهمن فرمان آرا ،داریوش شایگان ، عبالحسین آذرنگ و ... در این مراسم حضور داشتند.

علاوه بر خانواده ی ایرج افشار.. سید مصطفی محقق داماد رئیس شورای تولیت و هیئت مدیره بنیادموقوفات دکتر محمود افشار در این مراسم گفت : اگر چه بنیانگذار بنیاد موقوفات افشار پدرِ ایرج افشار بود اما به یقین دلیل پیدایش این بنیاد صاحب این پیکر است ...شما راه افشار را ادامه دهید ...یک صدا بگویید چو ایران نباشد تن من مباد...

{ به نقل از روزنامه ی ملت ما پنج شنبه 19/12/1389 :}

آیت الله سید مصطفی محقق داماد : به نظر من ایرج افشار در زمان ما جایگزین ندارد...

{ به نقل از صفحه ی اول روزنامه سید محمود دعایی( اطلاعات ) پنجشنبه 19/12/1389:}

یادنامه

سلیمانی در پای مور به قلم استاد ابراهیم باستانی پاریزی

یکی دیگر زندگی طوفانی – خاطرات مرحوم تقی زاده – است که به همت افشار از زبانه آتش خلاص شد و در اختیار ماشین چاپ قرار گرفت...

مرحوم دکتر محمود افشار - پدر {ایرج}افشار - که عمر طولانی یافته بود و با تمام رجال اواخر قاجار و عصر پهلوی آشنایی و ارتباط و مکاتبه داشت...محل اداره جهان نو به همت و کمک دکتر محمود افشار در دربند دکتر افشار اطاقی به او داده بودند – در خیابان پهلوی آنروز و ولی عصر امروز نزدیک چهارراه شاه – کوچه ای بود بُن بست و خانه های افشار در دو طرف آن قرار داشت – ... مجله آینده ...

از تأثیر دکتر محمود افشار در فرهنگ ایران غافل مباشید.این مرد اقتصاددان و البته اقتصادکار یزدی که میلیاردها ثروت ارثی پدر ی یعنی تجارتخانه محمدصادق افشار را در بمبئی و یزد و موجودی خاندان افشاریه و کوشش های خود و شغل های مهم از نوع معاونت وزارت فرهنگ و غیر آن را با خرید زمینها و باغهای لُژ{به شدت دقت فرمایید : لُژ!} خیابان کم نظیر پهلوی ...تاخت زده بود ، همه را وقف کردبر دانشگاه تهران و اینک تأسیساتی است گرانبهاتر از خود دانشگاه تهران که مرکز باستانشناسی و لغت نامه است و در اختیار دانشگاه تهران است – جایی که نه از نظر مادی و نه از حهت معنوی قیمت بر آن نمی توان گذاشت – و این کار مهم – خصوصاً به تسجیل و تأیید فرزندش همین ایرج افشار صورت گرفت و به همین دلیل او عضو اصلی موقوفات دکتر افشار است که زیر نظر آیت الله محقق داماد – البته یزدی –اداره می شود. ...جمالزاده...

 

 

{ به نقل از روزنامه سید محمود دعایی( اطلاعات ) شنبه 21/12/1389:}

... نادر افشار – خانواده افشارنژاد؛ شرکت صنعتی الکتریک خراسان؛ دکتر محمدرضا عاطفی؛ خانه موسیقی ایران؛ اقدس و جمال شمیرانی؛ مژگان و سامان صولتی؛ دکتر مرجان میرشمیرانی؛ دکتر علی خواجه دهی(میانه)؛ عذرا – مهدی – احمد و محمد دانش پژوه؛

 

{به نقل از خلاصه بیوگرافی استاد پروفسور دکتر محمد مُکری بقلم ناشر،منتشره در مقدمه ی کتاب دیوان اشعار ایشان 1992 پاریس نشر زیگفرید به کوشش و تنظیم امیر سیف الدین مُکری:}

... اینجانب محمد مکری از پدر و مادری شیعی بدنیا آمدم و تاکنون هم هیچگاه راه مسلمانی خود را تغییر نداده ام. پدرم مرحوم حاج عبدالله فرزند حسن خان مکری و نوه صفرخان مکری است( که در تاریخچه ایل مکری و خاندانهای مکری کرماشان و صحنه و قوچان و مشهد و تهران و سقز شرح حال این دو رادمرد عالیشأن نیکو خصال را با تفضیل بیشتری نوشته ام. که انشاءالله در جلد 3 عشایر کُرد انتشار خواهد یافت). بمناسبت جلالت قدر حسن خان و صفرخان به پدرم لقب «حسن صفری» هم داده بودند.مادرم بدرالملوک بنت فرج الله بیک مکری و نوش آفرین عمه زاده پدرم بود. پدرم اول مرداد ماه سال 1341 برابر با 23 ژوئیه 1962 در کرماشان مرحوم شد و مادرم در پنجم آذرماه سال 1362 در لوس آنجلس (در منزل خواهرانم که قریب سی سالست در آنجا مقیم اند) برحمت ایزدی پیوست. برادرانم بترتیب عبارتند از حاج محمدتقی که در 12 تیرماه 1370 در سن 78 سالگی در تهران مرحوم شد و از او پنج پسر به نامهای مهدی، احمد، هادی، محمود، محسن و دو دختر بنامهای مهوش و مهناز باقی است و سه برادرم دیگرم بنامهای محمد تقی و محمد علی و علی بودند که هر سه در سنین کودکی و جوانی درگذشتند. جز علی که از مادری بنام محترم بود. برادران دیگر از مادری بنام هاجر پرندیان بودند. برادر دیگرم که با هم از یک بطنیم عنایت نام دارد که نمونه وقار و متانت و مردی آرام و پر محبت است و دارای پسری بنام کامبیز است. خواهرانم بدری، پروین و کوکب نام دارند. بدری همسر آقای حاج سید علی آموزگار شیرازی و از بانوان مؤمنه و فقیهه و فعلا ساکن تهران است. بمناسبت اباء از قبول رفع حجاب با مادرش هاجر خانم قریب بیست سال مجاور کربلای معلی و نجف اشرف بودند و سپس با شوهرش به هندوستان رفته بود و دارای فرزندانی است که مانند او و همسر بافضلش به زبانهای اردو و انگلیسی در حد استادی تسلط کامل دارند. یکی از پسران وی سید اصغر آموزگار است که از پزشکان مجرب و مشهور در امریکاست و دیگری سید جعفر آموزگار کارمند محترم وزارت نفت در خارک و تهران است. فرزند دیگر او سید عباس آموزگار است که از کارمندان عالی رتبه دولت است    . 

 

     عده فرزندان و نوه ها و دامادها و عروسهای حاج محمد تقی و حاجیه بدری به شصت و پنج میرسد. پروین همسر آقای اسدسیری است و دارای سه دختر بنامهای روشنک و سوسن و فرانک و یک پسر نام بابک است و همه در لوس آنجلس سکونت دارند. کوکب همسر آقای عزت خافظی زاده است و دو پسر بنامهای علی و عبدالرسول دارد و آنها هم در لوس آنجلس اقامت دارند.

    جده پدریم مرحومه فاطمه خانم معروف به حاجیه بی بی از زنان با سواد و مکتبدار بوده است که قریب هشتادسال قبل در کرماشان برحمت ایزدی پیوسته است و در مقبره خانوادگی ما در نجف اشرف بخاک سپرده شده است. وی به اغلب شاگردان دختر خودعلاوه بر تعلیم خواندن و نوشتن اصول دین و فقه می آموخته است و چندین رساله در موضوعات دینی و فقهی نوشته است که انشاء الله بطبع خواهد رسید. حاجیه بی بی فاطمه خانم مالک حجرات متعدد در بازار بزازها و چند دکان در تیمچه بوده است و خیرات و موقوفاتی هم داشته است و مرحوم آقا سید حسن حجت بامور محضری و ثبت قباله ها و اسناد خانوادگی او و پدرم می پرداخته است. تنها فرزندم امیر سیف الدین مکری که اکنون سی سال دارد از یک مادر آلمانی مشرف به دین اسلام که نوش آفرین نام داشت در پاریس متولد شده است.

در سال 1331-1330 پس از استعفای از مدیریت کل وزارت فرهنگ به دانشگاه منتقل شدم. در 31 تیرماه 1333 که هنوز در ایران و در دانشکده ادبیات(در شعبه زبانهای خارجی) بتدریس ادبیات فارسی و تاریخ و زبان پهلوی ساسانی اشتغال داشتم حادثه یی اتفاق افتاد که برای دویمین بار پس از کودتا به زندان سیاسی افتادم آنهم با سری شکافته و بدنی مجروح. شرح ماجرا چنین بود که کلیه گروههای ملی(و نه توده ایها) به دعوت آقای مهندس مهدی بازرگان و سایر گروههای طرفدار دکتر مصدق به صحن حضرت عبدالعظیم در شهرری گردآمدند. پس از متینگها و تظاهرات و پخش اعلامیه ها بمناسبت حمله چاقوکشان و اوباش، بمعیت آقایان مهندس بازرگان، دکتر یدالله سحابی، دکتر بیژن و دکتر کمال جناب از صحن خارج شده و جلو در بزرگ که در انتهای بازار شهرری قرار دارد برای احتراز از جلب نظر کردن مهاجمین از هم جدا شدیم و هریک از ما پنج نفر از سویی خارج شدیم. من مستقیما راه بازار را در پیش گرفتم و در وسط بازار مورد حمله قرار گرفتم. عینکم شکست و سرم با دشنه شکافته و چندین نقطه بدنم مجروح شد و بحالت اغماء افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم و چندین روز هم بمناسبت ضربات وارده دچار نسیان شده بودم. در زندان هنگ 2 زرهی قصر دوستان دوستان زندانی دیگر و از آن جمله آقای حسین اردلان برادر همسر آقای دکتر سنجابی و برادرآقای علی اردلان از من پرستاری میکردند. پس از چندین ماه که هیچگاه هم مرا به بیمارستان نبردند با همان سرشکسته بسته شده از زندان خارج شدم. در دانشگاه هم غالبا مأموران شهربانی و رکن دو در سرکلاس درسم حاضر میشدند و نیز در پشت درمنزلم می ایستادند و آمد و رفتها را زیر نظر می گرفتند. در آن روزها بمناسبت کنگره ابن سینا سه تن از استادان بزرگ فرانسوی دانشگاه پاریس که هر سه از نوابغ عالم علم و ادب غرب بودند و آثار بیشماری درباره اسلام و ایران نوشته بودند یعنی پرفسور لوی ماسینیون، پرفسور امیل بنونیست و پرفسور هانری ماسه که امروز همه در گذشته اند در تهران حضور داشتند. آن مردان شریف که قسمتی از آثار مرا قبلا دیده و شناخته بودند با معاضدت مرحوم پرفسور هانری کربن اینجانب را جهت تکمیل مطالعات به دانشگاه پاریس دعوت کردند. منهم این دعوت را بهانه کردم و بمناسبت فشارهای همه جانبه که ادامه کارهای علمی را بر من دشوار کرده بود به تبعید اجباری خود تن در دادم و ایران را ترک کرده و در تاریخ 25 آبان ماه 1333(=17 نوامبر 1945) واردپاریس شدم. جز اینهم در آن سالها چاره یی نبود.

طرفداران شاه و تقی زاده و عمله و اکره او که معروف به «پادوهای تقی زاده»اند از خدا می خواستند که از شر من راحت شوند و خودشان در مجامع علمی گل کنند که نکردند و شاید هم «محافل» آنها تصور میکرد که به اروپا رفته و عالم علم را رها کرده و پس از چندی از «جنس» آنها شده و بر جهت گیریهای جاهلانه و ویرانگرانه فرهنگی آنها مهر موافقت و تأیید خواهم زد. در اروپا علاوه بر ادامه کارهای علمی مدتی مسؤول سازمانهای جبهه ملی بودم که تفضیل آن جداگانه در یادداشتهای تاریخی و خاطرات زندگی ضبط است.

 

دوره دویم کارهای علمی حقیر از این تاریخ آغاز گردید که هنوز هم ادامه دارد و فعلا در اینجا مجال بحث و مطرح کردن آنها نیست. پس از طی مدارج علمی و دانشگاهی قریب 24 سال در پاریس استاد تحقیقات علمی در مرکز تتبعات وزارت علوم و فرهنگ و دانشگاه پاریس بودم و کارهای علمی و تحقیقاتی متعددی انجام دادم که لیست آنها در آخر این اوراق بطبع رسیده است و چند تن از پژوهشگران اروپایی و ایرانی از آنها در انتشارات خود بحث کرده و مقالات متعدد نوشته اند که همه بعدها بطور جداگانه بطبع خواهدرسید. در کلیه انتشارات و دائره المعارفهای منتشره در اروپا که راجع به اسلام و ایران هم مطالبی نوشته شده است شرکت داشته ام و در شناساندن و روشن کردن تاریخ و فرهنگ ایران و اسلام خدمات ناقابلی انجام داده ام که مورد تأیید و تشویق علماء و اهل فن مراکز علمی جهانی قرار گرفته است. در سال 1965 از طرف فرهنگستان آثار ملی و ادب فرانسه بمناسبت تحقیقات و مجموعه آثارم به دریافت نشان و جایزه یی که در هر چند سال به یک نفر از محققین که آثار برجسته ای درباره فرهنگ شرق و یاعلوم انسانی نوشته اند اختصاص میدهند مفتخر گردیده ام و مرکز تتبعات علمی وزارت فرهنگ و علوم انسانی فرانسه آثار متعدد اینجانب را انتشار داده است. معذلک در ایران مقاطعه کاران فرهنگی که انتشارات را در اختیار داشته اند و راههای علم و پیشرفت را با برنامه های مخرب املاء شده از جاهای دیگر مسدود کرده و در انحصار خود گرفته بودند نه تنها ازین موفقیتهای علمی که نصیب هموطنشان شده است خوشحال نشده اندبلکه بر آنها رشک برده و با توطئه سکوت و جلوگیری از انتشار اخبار آنها دق دل خود را خالی کرده اند. و برای اینکه توطئه های نامردانه خود را پنهان کنند گاهی یکی از این کتابشناسان قلابی وابسته که مجله هایی بنام رهنمای کتاب و آینده را باخود یدک می کشیده است عنوان یک مقاله چهارصفحه یی آغاز کارهای علمی مرا که معذلک هنوز مورد تأیید منست مثلا بنام «سرزمین ماد» ذکر کرده است و بتصور پلید خود لابد خواسته است تحقیری کند و یا اینهمه آثار شناخته شده در کل دانشگاهها و مراکز علمی جهان را نادیده بگیرد. در صورتیکه در تمام این سالیان اگر«بادی» از زیر قبای یکی از «هم محفلی ها» ی او خارج شده است آنرا بقول خود فیش کرده و صدها بار آنرا در فهرستهای بمعرض نمایش قرار داده است.

باید روزی این گروه و آسیبی که از زمان میرزاملکم خان و حتی قبل از آن یعنی از زمان میرزا صالح شیرازی بر فرهنگ اصیل کشور ما که می توانست راه خود را در شکوفایی جهان گستر بیابد وارد آورده اند شناخته شود و هیچوقت هم دیر نشده است زیرا جهان ابدی است و سرچشمه های زبان و فرهنگ ما خشک نشدنی است.

چه بسا اگر این گروه موذی زیانبار از گردونه بکلی خارج شوند و فرهنگ ما از زیر بار تعهدات تحمیلی قد راست کند جوانان فردا نوابغ آینده ایران و شرق و حتی جهان شوند و برای پیروزی و سعادت وطن خود منشأ خیر و برکت شوند.

...پادوهای تقی زاده که درزمان شاه سانسورچی آثار علمی بودند و بمناسبت توأم با مأموریت و وابستگی نمی گذاشتند نامی از محققان پای بند به اصول در جایی برده شود. بخیال خود اخیرا به «کشف جدیدی» برای پنهان کردن و ناشناخته کردن آثارم، در اوراق و کتابهای بی ارزش خود، دست یافته اند و بهمه شعبات محفل ملکمی – تقی زاده خود سفارش جدیدی برای مغالطه و سفسطه و پلیدی و سرقت آثار داده اند...

تمام سالهای زندگیم در عین درخشانی آمیخته با غم و حماسه بوده است و جز فداکاری و رنج و پشتکار و دقت در کارهای علمی و سیاسی و ارادت بنیکان و مردان شرافتمند و دانشمند عملی انجام نداده ام.

بکسی و بشاهی تملقی نگفته ام، روابط مخفیانه با هیچ دستگاهی نداشته ام،کتابهایم را تاکنون هیچ مؤسسه و بنیاد سلطنتی و دولتی و سازمانهای جشنهای شاهنشاهی چاپ نکرده است. جنایتی مرتکب نشده ام و پیشینه سویی نداشته ام که آنها را پنهان کرده باشم و هرزه نویسان هم کشف جدیدی نکرده اند که نوشته های بعدی مرا به چهل سال پیش نسبت دهند که یادآور خاطره جنایت باری باشد.

 

{به نقل از کتاب عشایر کُرد جلد یکم (ایل سنجابی) نوشته ی استاد محمد مُکری منتشره 1372 پاریس نشر زیگفرید :}

یکی از این «خشت زنان»(بنام ا. باستانی پاریزی) از هم جنسان و پادوِ پادوهای تقی زاده که برای او حجم و وزن کیلوئی کتاب مهمتر از محتوای آنست در جایی نوشته است که «من سی و سه کتاب [بشمارهء درجه های هم جنسان خود] دارم که چند بار بچاپ رسیده است و اگر از هر جلد ده هزار نسخه چاپ شده باشد تاکنون سیصد هزار نسخه کتاب به کتابخانه های مردم تقدیم کرده ام». [ادعای کاذبانه ایست، زیرا تیراژ کتابها در سالهای قبل از انقلاب اغلب از هزار تجاوز نمی کرد و حتی کمتر هم بود. و خیال می کنم تنها عده انگشت شماری و خود گروه چند نفری آنها نوشته های او را خوانده باشند] این اولین بار است که کسی برای کتابهای خود «تبلیغ کیلویی» می کند و همه نسخه ها و کپی های کتاب خود را در قفسه ای چیده و هر که وارد اتاق او می شود اظهار میدارد که «ببین همهء این کتابها را من نوشته ام آنهم چه کتابهائی!» یا آنکه همه ء مردم را ساده لوح میداند. آنگاه برای آنکه به «هم محفلیان» خود حالی کند که جگر او برای رسیدن بدرجهء 33 مکتب سری استعمار کباب است و «دلش لک می زند»، آرزو می کند که سی و سه خشت به لحدش چیده شود. البته او بدرجهء 33 فروغی و تقی زاده و امثال این خودفروختگان نخواهد رسید و هر چه جان کردی نه بلکه جان کرمانی بکند، همیشه در همان«صف نعال» پادوها باقی خواهد ماند. چنانکه می دانند، کتاب حاجی بابا تألیف جیمزموریه، انگلیسی (ترجمه میرزا اسدالله خان شوکت الوزراء و بسعی و اهتمام اقل اخیار و احباب میرزا محمد ملک الکتّاب المخاطب به خانصاحب من دولت الفخمیه انگلیسیه، چاپ بمبئی 1323 هـ .ق) که از نخستین «زشت نگاریها» درباره ایران و ایرانیان است، جلد سیم آن که جلد پایانی است حاوی«سی و سه سانحه»[بعدد درجات و مراتب معمول محافل آنها] است و این عدد مقدس(!) در نزد این طبقه بسیار وسوسه انگیز و «چشمک زن» است.در جاهای دیگر نیز گاه علنی و گاه در لفافه مداح گروه فوق شده است که پرداختن بآن باعث اتلاف وقت است. اشاره به درجه 33 فوق در مقدمهء تز وابستگی او باین محافل در گروه«حزب خران» (که مؤسس آن در ایران مستر فلیچر انگلیسی فرمانده نیروهای انگلیسی در کرمانشاه در هنگام جنگ دویم جهانی بود) در نوشته ایست از او بنام«نان جو،دوغ گو» که با نام این حزب ارتباط ضمنی دارد زیرا خوراک خران جو است. آیین نامهء «حزب خران» در سالهای 1321-1322 شمسی در تهران و کرمانشاه انتشار یافت. حزب سپس تعطیل و تشکیلات آن زیر زمینی گردید و ظهیرالملک کرمانشاهی بعدا از آن حزب مستعنی یا اخراج شد که در جاهای دیگر از آن بحث کرده ام.

 

از همان آغاز کتاب، مؤلف«نان جو...» از خضر راه خود یا معرف سرسپردگی خود بایماء و اشاره یاد می کند. و در لزوم سرسپردگی بدین خضر چندین صفحه قلمفرسایی می کند. این نوشته را لابد باید جزو آثار مبتذل محافل آنها در سالهای اخیر بشمار آورد. اگر بخواهد باز هم سفسطه کند و به ماست مالی و نهانکاری بپردازد، در جای دیگر از طرف نویسندهء این سطور یا آگاهان بتفضیل از این خط سرسپردگی نهانکارانه بحث خواهد شد، او و هم توطئه گران همکار او باید میدانستند که «آنکه پشت بام از شیشه دارد سنگ بخانه همسایه نمی اندازد» و «آنکه رخت کاغذی پوشیده است درون گرمابه نمی رود». اگر چه آنقدرها هم ارزش نداشت که به این اشارات کوچک پرداخته شود، زیرا مدتهاست که دست این گروه خوانده شده و شاید تنها خودشان بیخبرند که از کار آنها همه باخبرند.

مخارج چاپ این کتابها هم که مانند علف خرس از زمین می روید و از کیسه های پر فتوت مرموزی پرداخته می شود، غالبا بر ادعاها و گفته های نمایشی آنها یا از طرف همکارانشان(!)بوده است و یا آنکه از فروش تنها خانه شان(!) و یا از کاستن قوت(!) زن و فرزندانشان تأمین شده است.

...جایی که خضر راه آنان هفت خطان و هزار چهرگان و دغلبازانی نظیر «پادوهای تقی زاده» و شاگردان مکتب ملکم باشد، از پی مایگان و هوسناکان و درماندگان فرصت طلب دیگر چه انتظاری می توان داشت... افراد پاچه ورمالیده و تنک مغز و ذلیل و وامانده و تفتین گر و وابسته ای جذب نیروهای اهرمنی زمان شدند و اغلب آنها جزو کتابشناسان(!) و فهرست نگاران و رجال نویسان قلابی بودند و شجره نسب وابستگی و پادوهای آنها به خود فروخته ای بنام سید حسن تقی زاده می رسید که بقول دکتر محمد مصدق مادر روزگار فرزند خائنی چون او نزاده بود. نوشته های این گروه پر است از سست اندیشی ها و تظاهرات چندش آور و نان بهم قرض دادنها و برای هم یادنامه و مرگنامه نوشتنها و جایزه های الکی بهم بخشیدن و دادسخن دربارهء آنها دادن و همهء این کارها حکایتگر دماغهای سوخته و انف معیوب و عقده عظیم حقارت آنهاست و هیچ دانشمند واقعی هم که از کار آنها سر درآورده باشد برای خزعبلات و «مارکِشی» های آنها تره هم خورد نخواهد کرد. غالبا در مجلات و مجموعه هایی که از طرف مراکز معین در اختیار آنها نهاده شده بود(نظیر رهنمای کتاب و مجله آینده و امثال آنها)بجای آنکه مقالات دیگران را چاپ کنند، نوشته های کسانی را که هنوز بمعابد زیرزمینی آنها سرنسپرده بودند ضبط می کردند و بعدها با دست اندازی و دستبرد در مطالب آنها، آنها را بنام خود منتشر میکردند و یا لب مطالب آنها را با گشاده دستی بسرقت میدادند. این فوج گندم نمای جو فروش در بیشتر مشاغل مطبوعاتی و انتشاراتی و حتی در مؤسسهء علامهء فقید دهخدا تخته پوست پهن کردند تابتوانند شاگردان و دست پروردگان خود را که مانند آنها از دهها صافی(«فیلتر») خیانت و وابستگی گذشته و از همهء «تست ها» پیروز گشته و از «استادان اعظم» خود {در لجنه ها یا همان لُژ های فراماسونری}رضایت نامه و اجازه تفتین و تزویرگری دریافت داشته اند، کم کم جا بیندازند. از پیشرفتهای علمی در دانشهای انسانی در هیچ رشته نصیبی نیافتند(مگر مارکِشی و خودنمایی و لاف و بلوف زنی و وسوداگریهای مافیایی جایی برای یادگیری و جستجوهای علمی جدی و سودمند باقی میگذارد؟)این افراد تنها توانستند با خدعه و نیرنگ و با کمک عناصر «هم محفل» خود موجی از مغالطه و سفسطه و خیانت و سرقت ادبی و خرابکاری را در امور انتشاراتی در سالیانی که جهت دیگران پرونده سازی میکردند تا خود یکه تاز میدان شوند، بوجود آورند.

 

{به نقل از خلاصه بیوگرافی استاد پروفسور دکتر محمد مُکری بقلم ناشر،منتشره در مقدمه ی کتاب دیوان اشعار ایشان 1992 پاریس نشر زیگفرید به کوشش و تنظیم امیر سیف الدین مُکری:}

پس چه بگویم درباره ایرج افشار یزدی پادو {آلت فعل لندن و مفعول ادوارد براون ، حسن}تقی زاده سردمدار همه تفتنیها و پادوِ این پادو یعنی ب{باستانی} پاریزی [ در آن زمان که در تهران بودم یعنی تا سال 1333 هنوز این آقای مبلغ اصلاحات ارضی و سپاه دانش و کارمند مجله ی خواندنی های امیرانی از زیر بوته ها سر بدر نیاورده بود که با او دشمنی و کینه داشته باشم.او فعلاً به ندای فطرت و جنسیت خود به هم محفلی ها و هم جنسان خود کمک می کند با آنکه هنوز در صف نعال کسانی است که دل و جان آنان بسمت معبود دیگری غیر از ایران است.در پایان عمر هم قادر نیست تغییر جهت دهد و از دنیای دربسته و خیالی خود قدمی فرا نهد.]

یا چه بگویم درباره آن بهائی زاده مازندرانی آقای ع.ن [ از افادات علمی این دکتر و استاد(!) تاریخ در همان مقدمه کذا ئیست که « در کنار تخت جمشید کوهی بوده به نام رحمت الله خوانده می شود که اگر نگوئیم رحمت همان کلمه مهر است(مهر- رحم) چون تای آخر جزو اصل نیست دیگر نمی توانیم بار مذهبی و عرفانی کلمه رحمت و(در اصل مهر) را ندیده بگیریم» شگفتا بر این علماء خوشنام که «زبان شناس و ریشه تراش واژه ها» هم شده اند و ما قبلا در عالم بی خبری بسر می بردیم. پس بدین ترتیب معکوس نام او هم «یائون » می شود و همزه هم زائد است و جزو اصل نیست و «یاون » می ماند و یاون هم بمعنی هاون است و هاون هم همان چیزی است که درون آن گوشت می کوبند. جل الخالق پس ما بی جهت عمر خود را تلف کردیم و یک عمر دنبال کار زبانشناسی رفتیم.] که به مناسبت احترام زاید الوصفم به مرحوم استاد علامه عباس اقبال از نوادر زمان ما بودند قلمم از نوشتن باز می ماند(سخن در پرده گفتم با حریفان)که او هم دُم در آورده و باین دسته مبتذل نگار قلم بغیر پیوسته است و «مقدمه نویسی» هم می کند و با القاء سفسطه ها نوشته های حقیر و دیگران را هم به ربودن میدهد تا محملی برای خود بتراشد.

 

من به احترام آن دانشمند بی بدیل یعنی مرحوم عباس اقبال، از انتشار مجدد مثنوی «ایاز و محمود» که شاعری مازندرانی از همشهریان او سروده است ممانعت کردم و او را از این کار ناصحیح بازداشتم و خیال می کنم که اگر در میان کاغذهای تل انبار شده قدیم خود آنها را جستجو کنم بتوانم بیابم. اینهم مزد دست راز نگاهداری و عزلت و حَمَل و جَمَل نداشتن و بگاو و گوسفند کسی کار نداشتن. شاید گوشه گیری و سکوت مفرط هم درست نباشد و روزی ناگزیر شوم که برای خدمت به ابناء وطنم بسیاری از نگفتنی ها را که سالها در مخزن دل نگاهداشته ام گفتنی سازم و نهفته های گروه ها و افرادی را که با هم «همسویی سازمانی مخفی کارانه» دارند آشکار سازم، زیرا بنظر می رسد که بیشرمی بیشرمان حد یقفی ندارد و توبه آنها چون توبه گرگست....

اخیرا هم یک شخص کرماشانی را پیدا کرده اند که گویا جوان یا مرد(چون او را ندیده ام و نمی شناسم و تاکنون نام او را نشنیده بودم) ساده دل و تازه کار و معصومی باشد و با آنکه در پیش گفتار کتابش که درباره «کرماشان» است تصریح کرده است که «تحت تاثیر کینه های تلقینی» قرار نخواهد گرفت بخشی از نوشته های حقیر و سایرین را بدون ذکر مآخذ و نام نویسنده عینا کپی کرده که شاید مجموع این تواردها! به یکصد مورد هم برسد. البته اینطور هم نیست که در همه موارد نام نویسنده و مآخذ خود را ذکر نکند. در هر حال نوشتن یک جُنگ مولا و کشکول در این حد اگر با دقت نوشته شودکار دهها نفر و یا اقلا چندین دهه سال است.

امیدوارم اگر جوان است و باز هم دل و دماغی برای این کارها جهت او باقی گذاشته اند، جبران کند و راه خود را بیابد تا دیگران هم ناگزیر نشوند خدای نکرده خرده گیری کنند. بیش از اینهم در این باب اشاره ِیی نمی کنم. مهم آنست که در دام کسانی نیفتد که بیش از یک قرن است که تازه کاران را بدست اندازی و انحراف وامیدارد تا نقطه ضعف آنها را در دست داشته و آنها را افزار آینده لجنات محفل و قربانی برنامه های آینده خود سازند.

...پدر یکی از پادوهای تقی زاده دکتر(!) محمود افشار یزدی است و او همان کسی است که با الهام از اهریمن جاده صافکن رضاخان و از دوستان و مأموران اردشیر جی پدر شاپور ریپوترجی در دستگاه او در هند بود. در زمان طرح تحمیل رضا خان بر مردم ایران وی در مجلات آن روزی (کاوه) می نوشت:

ایرانیان که فر کیان آرزو کنند

باید نخست کاوه خود جستجو کنند

هنگامی که اینجانب در وزارت فرهنگ در عین همکاری با مرحوم دهخدا برای تدوین «لغت نامه» متصدی امور تعلیماتی و تهیه کننده طرحهای‹آموزش اجباری› بودم وی {محمود دکترافشار}همان معاون وزارت خانه بود که شرح کارهای نامعقول او را در کتاب یادداشتهای تاریخی و خاطرات زندگی نوشته ام. وی بعلت بابی بودن(که خیال نمی کنم که اصلاً دینی داشت، پیوستن او به عقاید باب جهت نزدیک شدن و داخل شدن در حلقات سری و جاه طلبی و ثروت اندوزی بوده است) نتوانست در شغل خود دوام کند و عزل شد.

آقای حسین نیکو (در کیهان هوائی، شماره 966، صفحه 13، چهارشنبه 2 بهمن 1370- 22 ژانویه 1992) در تحت عنوان نقبی به دو چهره درباره این پدر و پسر سوقاتی سمساران خارجی، پس از اشاره به مقاله مستدل و منطقی خاتم راضیه تجریشی در کیهان روز سه شنبه دوم مهرماه 1370 می نویسد:«قطعا می دانید که دکتر در فامیل دکتر افشار جزو فامیل خانواده است و هیچ یک دارای مدرک دکترا نبوده اند. ایرج افشار لیسانسیه حقوق دانشگاه تهران و پدرش تحصیل کرده هند است و از دوستان نزدیک اردشیر جی پدر شاپور ریپورتر جی بوده است. خانواده محمود افشار به بابیت معروف بوده اند(یعنی بابی طرفدار سید علی محمد باب بوده اند نه بهائی طرفدار عباس افندی). به همین جهت وقتی که محمود افشار به معاونت وزارت فرهنگ روز منصوب شد، برحسب پافشاری روحانیون غیر درباری از شغل معاونت به علت بابی بودن متعزل شد. پسرش ایرج در لژ تقی زاده که در آلمان تشکیل شده بود عضویت داشت. در لژی که به زعامت سید حسن تقی زاده تشکیل شده بود دکتر عبدالحسین زرین کوب و دکتر... حضور داشتند . بعدها دکتر.... و دکتر.... باین لژ پیوستند و اکنون پس از تقی زاده راهنمایی این لژ با دکتر.... است.

بنابراین مجله آینده با هدف مشخصی که اشاعه نظریات انگلیسیها در ایران است اداره می شود و بودجه آنرا از لندن تأمین می کنند و هر سال جایزه ای بیکی از دست پروردگان خود از طریق مجله آینده می دهند..... الی آخر».

{محمود دکتر افشار}روزی در همان اوقات بمن گفت شما که از دوستان دهخدایید باید بدانید که روشنفکری و آزادی و تجدد و ترقی در ایران همه مدیون نهضت باب است. البته در آن چند سال اشغال ایران بتوسط نیروهای خارجی و تا یکی دو سال بعد(قبل ازظهور دکتر مصدق) این حرفها و بالاتر از اینها را در تهران تا حدی میشد آزادانه بیان کرد و او هم مانند پسرش ایرج در وابستگیهای عملی و لفظی گستاخ بود. بقول مولانا:

ما در این انبار گندم می کنیم گندم جمع آمده گم می کنیم

می نیندیشیم آخر ما بهوش کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست از فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن

پسر محترم او در تمام دروان شاه و پادوی برای جشنهای شاهنشاهی و «تقی زاده نامه نویسی» و خط دادن به ساواک و جعل اسناد بکمک ساواک و بهمراهی دو تن از «هم محفلی »های خود علیه بسیاری از دبیران و استادان و مردان وطنخواه خودداری نکرد. وی در هیچیک از مجامع از توهین و دشنام و الفاظ رکیک و بی عفتانه نسبت به دکتر مصدق شریف فروگذاری نکرد و پس از انقلاب هم چون نمی توانست با آن سوابق به روحانیون نزدیک شود برای آنکه بهانه یی بیابد و سوابق شاه پرستی و ماسونی و ساواکی و پادوی خود را کمرنگ کند و با دوستان ما نزدیک شود یکشبه طرفدار مصدق هم شد و مقاله یی بی ارزش و تکراری و «خود تبلیغی» هم در باب دکتر مصدق نوشت و با مکبر کردن (اکراندیسمان)یک مطلب عادی که مثلا«کشف» کرده که تولد دکتر مصدق رو 29 اردیبهشت ماه نبوده است بلکه 26 فروردین ماه بوده است سرو صدا و گرد و خاکی برپا کرد.

 

اخیرا هم این آقای «بوجارلنجان» که هر جا باد بوزد بهمان سوی روی می گرداند برخلاف اصول و سیره اخلاقی که چنین فرد«تقی زاده نامه نویس» که خود را «نخود هر آشی» کرده و در همه آخورها سر فرو می بد اجازه نداشته است که مگس وار در عرصه سیمرغ جولان زند و با دخالت خود دکتر محمد مصدق را بدنام کند.از نجابت و شرم حضور مرحوم دکتر غلامحسین مصدق که البته مرد سیاسی هم نبود استفاده کرده و دو سه صفحه یی بر مقدمه کتاب خاطرات و تألمات دکتر مصدق افزوده بود. در چاپ دویم این کتاب بمناسبت اعتراضات فراوان و اغلاط نوشته او، ناشران ننگ رانپذیرفت و نام وی را از پشت جلد کتاب حذف کرد و قطعا در چاپهای بعد هم آن دو سه صفحه که در چاپ افست و از لحاظ فنی حذف آن دشوار بود بدورافکنده خواهد شد والا ناشر او بدنام خواهد شد و این بهانه خوبیست که بکلیه دستبردهای این عنصر تفتین گر و اخلالگر مطبوعاتی رسیدگی شود. او حتی قادر نبوده است سهل ترین کارها را که عبارتست از فهرست نویسی کتابها، درست و بیطرفانه انجام دهد و باکمک عناصر«هم محفل» خود موجی از مغالطه و سفسطه و خیانت و سرقت ادبی و خرابکاری را در امور انتشاراتی در سالیانی که برای دیگران پرونده سازی میکرده است تا خود یکه تاز میدان شود براه انداخته است، و اگر باز هم این اعلام خطر عبرت نشود و دست از تحریکات و القاءآت سوء بر ندارد مشروحا به مکانیسم کار او پرداخته خواهد شود و او خود باید تاکنون خوب واقف شده باشد که تا چه حد اعمال و نوشته های او سست و بی پایه و آسیب پذیر است.

اینست نمونه پرورش یافتگان محافل سری که در همه انقلابات و دگرگشتگیها باتعویض لباس و گریم چهره آرایی جدید و زیر ابرو برداشتن و چون آن بت عیار هر لحظه بشکل و برنگی در آمدن وارد صحنه ها می شوند و واقعا هم مصداق حال او و هم محفلان او همین بیت است:

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر که استادی کم نظیر و در هوش و حافظه اعجوبه دهر بود در ایامی که بپاریس آمده و چند روزی مهمان حقیر بود میگفت پدیده یی بنام افشار در میان کارمندان نادر است زیرا او عامل انتقال بیماریست و چون میکروبی جوانان را آلوده میسازد. مرحوم دکتر محمد معین هم همین عقیده را داشت.

 

روزی مرحوم اللهیار صالح بطورشوخی بمن گفت «مرحوم دکتر مصدق خیال کرده بود که قنسولگریهای انگلیس را در ایران تعطیل کرده است. منابع و تفتین کنندگان آنها همین ایرج افشارها و .... بودند.» گفتم چرا او را در خانه خود راه میدهید. گفت او برای خبرگیری با سماجت بخانه من می آید و من از دست او ذله شده ام. ولی بدبختانه باید تحمل کنم، بعلاوه روزهای ملاقات ورود بخانه من آزاد است، برادر او موقرتر و نجیب تر است ولی در هر حال بنده شناس خداست. مطالبی دیگر هم در این باره گفت که فعلا نیازی بگفتن آنها نیست. بدبختانه اجل آن کوه وقار و مقاومت و مردبر درایت را مهلت نداد و با آنکه در آغاز انقلاب بنا بخواست وزیر امور خارجه و موافقت آیت الله العظمی خمینی از او تقاضا کردم که سفارت کبرای ایران را درواشنگتن بپذیرد، وی در عین تأیید انقلاب و این نهضت مردمی، کبر سن را دلیل آورد و نپذیرفت ولی قول داد همراهی کند. در کتاب یادداشتهای تاریخی و خاطرات زندگی تفضیل آن ذکر می شود. برعکس من هیچگونه آشنایی با علی پاشای صالح برادر او که دوستان دیگری غیر از ما داشت نداشتم و حتی یکبارهم او را ملاقات نکردم.

دکتر قاسم غنی ـ کارگزارشاه ـ هم مانند سایر«اهل محفل» معبود پادوهای تقی زاده است. او هم بهمان وضع محمود افشار یزدی دچار شد. وقتیکه در کابینه حکیمی وزیر فرهنگ شد بمناسبت همین اتهامات بیش از یک روز به وزارت خانه نیامد و معلوم هم نبود که واقعا بابی یا بهائی باشد. ولی او خودش «عقل کرد» و استعفاء داد. نوشته او درباره حافظ محققانه است.

در همان اوان روزی در دفتر مجله یادگار برای چاپ یکی از مقالاتم بخدمت آقای عباس اقبال که از مشاهیر فضلاء و استادی بی بدیل بود رسیدم و یکی دو ساعت صرف گفتگوهای دوستانه شد. بارها از طرف حکیم الملک به او پیشنهاد وزارت فرهنگ شده بود و او نمی پذیرفت. همان روز هم باز زنگ تلفن بصدا در آمد و کسی از طرف نخست وزیری منتظر پاسخ فوری او بود او باز هم قبول نکرد و گفت باید در این باب فکر کنم. با من هم مشورت کرد. گفتم بپذیرد چون وجود اهل علم در رأس امور برکتی است. ولی وی بنابر مصالح شخصی و بعضی مناسبات که از ذکر آن در اینجا معذورم بالاخره پیشنهاد را رد کرد. آقای داود منشی زاده رئیس حزب سومکا که برای نخستین بار و آخرین بار او را در همانجا دیدم و کتاب خود را که تألیفات یا ترجمه گیلگمش بود در همان مجلس بمن اهداکرد، او هم نظر خود را در این مورد اظهار داشت. نظرش عاقلانه و خیرخواهانه بود.

 

...تصور نمی کنم شرح فعالیتهای مرا آقای دکتر رضا ثقفی(دائی آقای احمد خمینی) از مردان فاضل دانشکده ادبیات که سابق از دوستان علی اصغر حکمت و مورد حمایت او بوده ، به امام خمینی و دیگران داده باشد. با آنکه استخدام وی بدون توصیه حکمت هم ـ که هنوز عین سفارشنامه او را دارم ـ انجام می گرفت، معذالک همه این مطالب مربوط به امور گذشته و فراموش شده است و امکان دارد ادامه دوستی او با آن گروه «فرهنگسالار» پیشین بمناسبت صفای او و عدم آشنایی به برنامه های آنان بوده است. بعد از انقلاب هم ثقفی را ندیدم و یک بار بوسیله تلفن چند لحظه با هم صحبت کردیم...

بطور خلاصه باید گفت که از زمان میرزا صالح شیرازی و میرزاملکم خان الی یومنا هذا که خوشبختانه دوران رقاصی پادوهای تقی زاده بپایان رسیده است همیشه بمردم دروغ گفته اند. یک اقلیت از خود راضی و سبکسر با پیوند به سرنخهای برون مرزی مجال رشد فکری و فرهنگی رابه دیگران نداده اند و خود نیز بجایی نرسیده اند:

ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش

«پدر فرهنگی» یا «فرهنگ سالاری» آنها دردی را دوا نکرد. آنها درد آفریده بودند و حیله گرانه خود را طبیب همان دردشناسنانده بودند تا معالجه آنها درد بی درمان تری را علت شود. چه مرباها از این مربیها استحصال شده است. بی جهت نیست که لاینقطع درجا می زنیم و روزهایی که هنوز امکان جنبش و شوری بود و پیشرفتهای فنی و صنعتی تازه آغاز شده بود ما مجال نیافتیم که خود را جمع و جور کنیم و کوششهای علمی چند قرن گذشته خود را رها نکنیم. اگر هنوز هم چیزی مانده است از تصدق سر فرهنگ اسلامی ماست که هر چند برآن کلنگ و تیشه زنند استحکامات آن فرونخواهد ریخت وبکلی ویران نمی شود.

برنامه های دراز مدت موریانه وار آرام آرام و غیر مرئی «محافل سری» بکار خود ادامه میدهند ولی آنطور نیست که هر چه آنها بخواهند همانطور شود. خوشبختانه هنوز مردمی و جوانانی و عقلائی در گوشه و کنار وجود دارند که از منبع این بیحاصلیهای فرهنگی و وابستگیهای طولانی اطلاع داشته باشند و دم خروسها را که از جیب این پادوهای سرگردان و وامانده و به انتهای خط رسیده که همه مهره های سوخته استعمارند بیرون آمده است مشاهده کنند و در دام تلبیس ها نیفتند. دیر یازود یک«خانه تکانی» فکری و فرهنگی به دویست سال نیرنگ و معرکه گیری های شبه تنویری و روشنفکری معولان مغزی پایان خواهد داد.

 

اگر بنا باشد ایرانی بماند ... باید کشور را از دست طراحان طول دو قرن گذشته نجات داد ... خطاهای افراد را هم نباید بحساب این بنای پرعظمت چندین هزارساله که از آن فارابیها، بیرونیها، ابن سیناها و صدراها برخاسته اندگذاشت والا هم چیز خالی از محتوی و تهی از مفهوم خواهد ماند و راه برای تجزیه و تلاشی و انحلال باز می ماند. اگر روزی هم خداناکرده این تلاشی و از هم پاشیدگی رخ دهد که رخ نخواهد داد، باید قبلا بدانند که هیچیک از اجزاء و تکه های جدید التأسیس بعدی خوشبخت و مستقل نخواهد ماند و اگر هم میل دنیای استعمار روزی بر این قرار گرفت که ایران متلاشی شود در آن وقت هم هیچ ایرانی غیرتمند نباید آنرا بپذیرد و اگر هم زور و نیرو نداشتیم باید بدانند که در هر حال هیچ امری بدون نظر ملت ما نمی تواند انجام گیرد و در این از هم پاشیدگی هم شرکت نکنیم و آب بآسیاب بدبختیهای تازه نیاوریم.

... باآنکه از آیت الله تقاضا کرده بودم که اینجانب را از کارهای اجرائی معاف بدار، معذلک بامر وی و پیشنهاد وزیر خارجه و خواست رئیس دولت موقت بعنوان نخستین سفیر کبیر دولت جمهوری اسلامی در مسکو و کشور مغولستان مأموریت یافتم و رهبر انقلاب هم حکم راتوشیح و امضاء کرد. ... ارادت من به دکتر مصدق و اعتقاد راسخم بادامه نهضت ملی ایران مطلبی نبود که از آیت الله خمینی نهفته شده باشد که بعدا آنرا دلیل جرمی بدانند.

...نه تنها نخستین سفیر ایران در مسکو بلکه نخستین سفیر منتخب انقلاب بودم. قریب سه سال هم در آنجا ماندم که ماجراهای آن و شرح اقداماتم به تفضیل نگاشته شده است.

... اگر در طول 24 سال گذشته ناکسانی چون پادوهای تقی زاده که سانسورچی دستگاه سلطنتی و محافل خود بودند به شایعه پراکنیها و پرونده سازیهای ساواکی (که من در جزو یادداشتهای تاریخی و خاطرات زندگی بهمه آنها اشاره خواهم کرد و موی را از ماست جدا خواهم کرد) می پرداختند. این بار جانوران خلق الساعه دیگری نظیر میر حسین ها و خلخالیها(که پسر او را بعلت دزدی و جاسوسی از سفارتخانه اخراج کرده بودم و معذلک روسها او را به آلمان شرقی بردند و خود خلخالی را که به مسکو جهت تبلیغات خود و احتمال کمک روسها به جانشینی(!) او پس از امام خمینی آمده بود و من او را به توصیه رجائی و بهشتی و با موافقت وزارت خارجه فوری از آنجا طرد و با هواپیما روانه ایران کرده حتی شب اجازه اقامت در هتل را هم باو ندادم)، بر عده کفن دزدان نخستین افزوده گشته بودند و {میر حسین موسوی }یک مرد عقده یی کم سواد (متظاهر به مارکسیستی اسلامی و در باطن همه جا فروخته شده) که «سرعملگی» جهت اسفالت خیابانها هم برای او زیاد بود از مرگ بهشتی و رجائی لابد و بدلایلی که در موقع خود خواهند گفت که بی دخالت نبوده است و گویی پشت در ایستاده و منتظر این حوادث بود استفاده کرد و نظیر هویدا که سیزده سال بر سر کار ماند ان نیز هشت سال در ایران پرآشوب و جنگزده با ریا و موشمردگی و آب زیرکاهی و گردن کجی و چون مادر مردگان در آخرصف روحانیان خدمتکارانه و چاپلوسانه ایستادن باقی ماند و هرکه یک سانتیمتر قدش از او بلند تر و یک ذره شعور و سابقه و اخلاص درعمل و دانشش بیشتر بود بنحوی از انحاء همه درها و {حتی} درخانه و بیت امام خمینی را بروی او بست و با یک اکیپ امنیتی ساواکی قدیم توده یی و متخصص در پرونده سازی و شکنجه و جنایت ؛ آنانی را که احتمال میداد یک روز رقیب او یا منشآ خدمتی شوند ترور یا اعدام یا زندانی و نابود ساخت.

 

هویدا اگر چه خائن بود معذلک سواد داشت ولی این یکی «جهالت و دنائت و خیانت» را با هم در وجود پر عقده ییَش سرشته و انباشته بودند. از قبل از انقلاب ساواک او و همسرش را (خانم درباری زهره کاظمی همکار خانم لیلی امیرارجمند و آماده کننده «دختران شایسته» و «ملکه های زیبایی») در آب نمک گذاشته بود و توانست او را بر روحانیون قالب کند و زنش را به بیت امام بفرستد و با آنها رفت و آمد کند. این خانم محترمه{! که با لیلی امیرارجمند به شغل شریف... در دربار طاغوت مشغول بودند} با نوشتن شرح حال های کاذبانه قلابی بی امضاء و در حقیقت بقلم خود در جراید که در شب انقلاب برخود نام زهرا رهنورد نهاده بود. شوهرش را به {سرپرستی }وزارت رسانید و تبدیل به یک شاعره سبک جدید (با شعر بی وزن و بی قافیه و بی معنی در مورد او)گردید.

...«حسین رهجو » یا میرحسین موسوی با جهالت و بی کفایتی و فرصت طلبی بمناسبت آنکه مرد حقیر و وابسته یی بود آنهمه ظلمها کرد و خانواده ها را پریشید و لابد کسانی که در آن روزها شاهد ماجراها بودند روزی فرصت خواهند یافت که همه مشهودات خود را منتشر کنند چنانکه در زندان اوین مردان آگاه و فاضلی را دیدم که بدین امر توجه کرده بودند. طومار «رهجویی و رهنوردی»در هم نوردیده شد ولی سایه یی از بدبختی و ابتذال و جهالت و کذب بجای ماند و این نتیجه سپردن کارهای بزرگ با افراد کوچک است و همه دست اندرکاران معتقد بودند که این کار برای میرحسین موسوی زیاد است و او ظرفیت و استعداد و آگاهی چنین کاری را ندارد.

در نامه یی که بعنوان «میگ و میخ» درباره خیانهای او {میر حسین موسوی با نام مستعار حسین رهجو در اسناد ساواک} جهت اطلاع آیت الله العظمی خمینی و فرزند او و سایر مسؤولان فرستادم و نیز در تلگرامهایی که راجع به سیاست غلط «اقتصاد دولتی» او که کپی از سیستم کمونیستهای شوروی بود برای آنها فرستادم باعث شد که میرحسین بوسیله تیم اراذل و اوباش خود در هنگامی که کاندیدای ریاست جمهوری شدم (آنهم برای بیان مظالم در تلویزیون و نه واقعا جهت رئیس جمهور شدن) مرا تهدید به استعفاء کند و چون پیشنهاد کاندیدا توری را پس نگرفتم به اکیپ امنیتی و اطلاعاتی خود در نخست وزیری مأموریت داده بود که مرا در حادثه اتومبیلرانی نابود کنند. ماشین پیکانی که در آن سوار بودم داغان و قطعه قطعه شد ولی من جان بسلامت بردم و تنها یک هفته بستری شدم و چون نمردم بدون هیچگونه علتی پس از آنهمه خدمات، مأموران میرحسین با چندین کامیون پُر نفر بشهرک اکباتان برای دستگیریم آمدند که اگر مقاومتی شود تیراندازی هم بکنند. بعنی یک قشون آورده بودند که پشه یی را اعدام کنند. ولی من هیچ مقاومتی نکردم و مرا به زندان ویژه نخست وزیری بردند که نه ماه در آنجا با شرایط غیر انسانی در زیر بند و شکنجه و 23 ماه در زندان اوین که جز شش ماه آخر آن 26 ماه در زندان انفرادی بسر بردم نگه داشتند و در آخر هم نادم شدند و پس از یک معذرت خواهی تشریفاتی آزادم کردند و کلیه حقوق سفارتم را هم تا شاهی آخر پرداختند. پس از چند سال سرگردانی، با تقاضای بازنشستگی و موافقت وزارت خارجه و چندین ماه تلاش برای خروج از کشور، بصورت قانونی و با گذرنامه ملی خودم دوباره در سال 1367 به تبعید گاه نخستین خود بپاریس برگشتم که قریب 24 سال در آنجا بکار تحقیق و علم پرداخته بودم و مجددا بتحقیقات علمی سابق خود ادامه میدهم...

 

میرحسین هم یکی از شاگردان مکتب همین پادوهای تقی زاده بود. منتها با ریاکاری و بشکل متظاهر به اسلامی آن. و اگر این باند(دسته) سرسپرده ملکمی از من خطایی باندازه یک ارزن یافته بودند نه تنها دل هم سویان محفلی خود را خوش کرده بود بلکه آنرا به بزرگی کوه دماوند و به بلندی قله الوند اکراندیسمان کرده و مرتکب جنایت دیگر هم میشد.چنانکه با دیگران که نتوانستد از خود دفاع کنند کردند و بار مظلمه را بدوش کشیدند.

 

...این بود شرح بسیار مختصری از حوادث حیاتم که تفضیل آنها را در «یادداشتهای تاریخی و خاطرات زندگی» همراه با تاریخچه یی از «برنامه های فرهنگی کارگزاران سیاست خارجی در ایران» ضبط کرده ام.




ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :

پیوندها
لوگو
در اینجا می توانید خبرهای داغ سیاسی فراجناحی را بخوانید...علیرضااحسانی نیا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 642
  • بازدید دیروز: 3272
  • کل بازدیدها: 9454501